ویرگول
ورودثبت نام
آواجهانگیری
آواجهانگیرییه نویسنده‌ی روانی
آواجهانگیری
آواجهانگیری
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

از مثانه به نایلون. نایلون نایلون به گوشم.

زمستان سال نود و دو بود. تازه سفرهای تنهایی‌ام را شروع کرده بودم. دختر نوزده‌ساله‌ای بودم. کرمان را دیده بودم و داشتم به دیار خودم، اصفهان برمی‌گشتم. هشت ساعتی راه در پیش‌رو داشتم. همین که در اتوبوس نشستم حس کردم مثانه‌ام دارد صدایم می‌کند. راستیاتش حالش را نداشتم از پله‌های اتوبوس پیاده بشوم، بدو بدو مسیر راهروهای ترمینال را کِزکنم، وارد توالت مخوف شوم، وحشت‌زده شلوار را پایین بکشم، هول‌هولکی جیشی بکنم و سپس دوباره تندتند برگردم و آن پله‌ها را بالا بروم. البته که ترسناکی ترمینال قدیمی کرمان هم بی‌تاثیر نبود. به‌جای در پلاستیک داشت. وقتی آن‌را پس می‌زدی بوی ترش و تلخ و شیرین، که معلوم نبود از عرق است، از ناس است، از تریاک است، در آن اتاق کوچک و کاهگلی پیچیده بود. و آدم‌های سبزه‌ای بودند که هرکدام می‌خواستند پی‌ببرند که آن‌جا چه می‌کنی. برای همین تصمیم گرفتم صبوری حضرت یعقوب را عبرتی قرار دهم و تا خود اصفهان نگهش دارم. تقریبا کل اتوبوس مرد بود. کنار من هم پیرزنی نشسته بود که پسرهایش پشت سرمان بودند. کمک‌راننده که مشخص بود تازه از پای منقل بلند شده نایلونی محکم به دست هرکدام‌مان داد. بازش کردم. داخلش ساندیس موزی و کیک و بیسکوبیت بود. ساندیس را با نیِ جان‌نداری، با تمام توان، به زور از ماتحتش شکافتم. در دهانم گذاشتم و رفع تشنگی کردم. می‌خواستم آخیشی بگویم که معده‌ام شروع کرد به ناله سردادن. آن‌جا بود که متوجه شدم چه غلطی را خورده‌ام. دیگر دیر شده بود و اتوبوس از ترمینال این شهر بیرون زده بود. به خودم این نوید را دادم که در عوارضی اول پیاده می‌شوم و دست‌شویی پیدا می‌کنم. دو ساعتی گذشت. ساعت دوازده نیمه‌شب بود که اتوبوس ایستاد. سراسیمه از آن پله‌ها که نمی‌دانم چه کسی طراحی‌اش کرده بود پیاده شدم. کنار جاده بودیم. راننده برای بارگیری توقف کرده بود. با لب‌هایی آویزان به بالای پله‌ی اول برگشتم. حس کردم اگر زور دیگری بزنم همین‌جا خالی می‌شوم. در دلم به سازنده‌ی آن پله‌ی کوفتی هرچه فحش بلدبودم را نثار کردم. آرام آرام پیش رفتم. مانند یک جوان متین و باشخصیت. نگاهی از سر شرم به صورت پیرزن انداختم. خالکوبی‌های وسط پیشانی‌اش و روی چانه‌اش لبخند را هم چاشنی لب‌هایم کرده بود. کمی عقب رفت و من مانند دخترهای خوب از او گذشتم و روی صندلی‌ام نشستم. چشم روی هم گذاشتم تا خواب مانع تحرک کلیه‌هایم شود. چشمانم را که باز کردم اتوبوس دوباره ایستاده بود. پیاده شدم‌. عوارضی یزد بود. خبری از سرویس بهداشتی نبود. پلیس برای بازرسی نگهمان داشته بود. این‌پا و آن‌پا می‌کردم که پسری گفت:

《برو اون پشت.》

دو نفر بودند که داشتند سیگار می‌کشیدند. هم ترسیدم و هم دلم می‌خواست به آن‌ها گوش بدهم. دندان‌هایم را روی لب‌های پایینم چلاندم و با چشم‌هایی ریزشده، جلوتر از سگ پلیس به داخل اتوبوس برگشتم. درست است که نتوانسته بودم خَلایی پیداکنم، ولی زورم به آن سگ درشت که می‌رسید. می‌توانستم غیظ را در نگاه پیرزن ببینم. باز هم بلند نشد و من همانطوری از او عبور کردم و نشستم. رو به شیشه‌ی بخارگرفته کردم و جاده را نگاه می‌کردم. به جد و آباد خودم داشتم ناسزا می‌گفتم که چرا در ترمینال خودم را راحت نکرده بودم. مثانه‌ام دیگر به جوش آمده بود. در آن سرمای خشک، داشتم عرق می‌ریختم. سوز در تمام تنم رخنه کرده بود. شروع کردم به خواندن هرچه آیه که بلد بودم. باید می‌خوابیدم. آنقدر تکرارش کردم که باز هم خواب مرا در خود بلعید. نمی‌دانم چند دقیقه شد. زمانی‌که بیدار شدم ساعت چهار صبح بود. دیگر تابم تمام شده بود. خودم را به لبه‌ی صندلی رساندم. شلوارم را کمی پایین کشیدم و پالتویم را روی پاهایم آوردم. نایلون خوراکی‌ها را خالی کردم. لبه‌هایش را تا زدم و پهنش کردم. کمی از نایلون را زیر لگنم بردم و مابقی را جلوی صندلی گذاشتم. یهو ولش کردم. صدای آبشار نیاسر می‌داد. گرفتمش. سعی کردم با منقبض و منبسط کردن اندام‌هایم، قطره قطره خود را خالی کنم. این‌که می‌گویند قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود را آن‌جا با تمام وجودم درک کردم. ادرارم تمام شدنی نبود. و من با نگاه به سمت راستم نگران بودم کسی مبادا بیدار شود. چه باید می‌گفتم؟

《ببخشید دارم می‌شاشم.》

باورش نمیشد. الا و بالله باید با چشم‌های خودش می‌دید تا باور کند. قطره آخر که ریخت، پلاستیک را بالا آوردم و گره زدم. آن‌را کنار فاصله‌ی بین شیشه و صندلی‌ام گذاشتم. شلوارم را بالا آوردم و دکمه را بستم. عطرم را درآوردم و کمی به خودم و اطراف زدم. نفسم را با قدرت بیرون دادم. با خیال راحت چشم بستم که باز اتوبوس ایستاد. کمک‌راننده داد زد:

《بیدارشین. جلو رو نگاه کنین.》

باز هم بازرسی بود. نفسم را در سینه حبس کرده بودم و از شیشه به بیرون چشم دوخته بودم. آیت‌الکرسی یادم آمده بود و با تمام خلوصم آن را می‌خواندم.

《کجا میری؟》

صدای بم و خش‌دارش وادارم کرد سر برگردانم. امیدوار بودم با من نباشد. با من بود. اخم‌ها و چشم‌های سیاهش رعشه بر تنم انداخت. هرکه نمی‌دانست، خودم می‌دانستم که یه غلطی کرده‌ام. اگر آن نایلون را می‌دید و پاره می‌کرد چه؟ اتوبوس را آب برمی‌داشت و راننده از بویش ماه‌ها خلاصی نداشت.

《خونه.》

نگاهی به سرتاپایم انداخت و رد شد. این آخرین بازرسی این مسیر بود. و من تا خود مقصد فقط دعادعا می‌کردم که راننده ترمز نکند.

دنده عقب با اتو ابزاراتوبوسسفرجادهسفرنامه
۶۶
۲۶
آواجهانگیری
آواجهانگیری
یه نویسنده‌ی روانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید