
باران
همچنان میبارید.
سنگین.
چرک.
بیپایان.
گل،
آرام
دهان باز کرد.
پیکری نیمهمدفون
خود را
بیرون کشید.
چهرهاش
زیر گل
گم شده بود.
فقط نگاهش
هنوز انسانی بود.
«ای همشهری...»
دانته
تکان نخورد.
ویرژیل
آرام گفت:
«او را به یاد بسپار.
سخنش،
بیش از سرگذشت خودش است.»
چیزی شبیه
خاطرهٔ یک لبخند
از چهرهاش گذشت.
دانته
او را شناخت.

همان مردی که
روزی سفرهها
او را از یاد نمیبردند.
گوشهٔ لبش
اندکی
بالا رفت.
دوباره
فرو نشست.
«همیشه بیش از نیازم خواستم.»
نه فقط غذا.
همهچیز را.
باران
به دهانش کوبید.
برای لحظهای
سکوت کرد.
«و حالا،
در همان چیزی غرق شدهام
که هیچوقت
از آن سیر نمیشدم.»
دانته چیزی نگفت.
چاکّو
آرام ادامه داد:
«فکر میکنی دوزخ...
فقط جای آدمهای شرور است؟»
گل، دوباره او را در خود کشید.
برای لحظهای
صدایش گم شد.
سپس با زحمت گفت:
«نه...
گاهی...
دوزخ را
فریادها
نمیسازند...»
نفسش برید.
«سکوتها میسازند.»
«ما دیدیم سفرهها سنگینتر میشدند...
و شهر، گرسنهتر.
دیدیم مردمی را که بر یک سفره مینشستند...
اما برای لقمهای بیشتر،
دستِ هم را
رها میکردند.
هر بار انسانی فرو میافتاد...
قدمها، بیآنکه بایستند، از کنارش میگذشتند.»
گل تا گردنش بالا آمد.
با هر دو دست،
آن را از چهرهاش کنار زد.
«و ما...
هیچ نگفتیم.»
مکثی میانشان افتاد.
سپس،
با صدایی آرامتر،
گفت:
«شهری که مردمش
فقط تماشا میکنند—
روزی خودش
به دوزخ تبدیل میشود.»
دانته احساس کرد
سرمای باران
تا استخوانش فرو میرود.
چاکّو
نگاهش را
از دانته گرفت.
برای لحظهای
فقط باران میانشان بود.
بعد گفت:
«فلورانس... خواهد شکست.»
باران
بر دهانش
کوبید.
سرفه کرد.
«نه با شمشیر...»
«با نفرت.»
برادر،
در برابر برادر خواهد ایستاد.
پیش از آنکه خون یکدیگر را بریزند—
گوش خود را بر حقیقت خواهند بست.
دانته آهسته پرسید:
«و من؟»
چاکّو
برای نخستینبار
سرش را
بالا گرفت.
نگاهش
از دانته
گذشت.
انگار
به جایی نگاه میکرد
که هنوز وجود نداشت.
«روزی خواهد رسید
که شهر،
تو را نیز
پس خواهد زد.»
باران بر صورتش کوبید.
با زحمت
زمزمه کرد:
«تبعید،
پیش از ترکِ شهر آغاز میشود.
آهسته،
در گل فرو رفت.
آخرین نگاهش نیز
خاموش شد.
و گل،
جای او را
آرام
پوشاند.
گویی
هرگز
دهانی
از آن
سخن نگفته بود.

✦ ادامهٔ سفر
← قسمت قبل: «دایرهٔ سوم | بخش اول | باران نفرین »
→ قسمت بعد: «دایرهٔ چهارم — آزمندان و اسرافکاران»