ویرگول
ورودثبت نام
بی‌تخلص
بی‌تخلصراوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
بی‌تخلص
بی‌تخلص
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

بیگانه (آلبرکامو)

نمیدانم چرا من علی‌رغم نوشته‌های مقدمه به پوچی نرسیدم، منظورم از پوچی، بیهودگیِ زندگی بیهوده است.

تلاش انسان برای توجیه بیهودگی زیباست، تلاش برای ایجاد ارتباط میان مفاهیم منفصل؛ نمیدانم که ما برای فرار از بیهودگی به این توهم هدفمندی رسیدیم یا در هدفمندی به بیهودگی پی‌بردیم. وقتی عمیق می‌نگری به حماقت انسان بیشتر پی‌میبری حتی حماقت در افکار خویش.

اینکه از گریه نکردن در مزار مادر و پس از آن خوابیدن با یک زن بتوان نتیجه‌گیری کرد که یک شخص روح ندارد نهایت حماقت است ولی وقتی در رفتار هر روز انسان‌ها عمیق می‌شوی می‌بینی که این چنین قضاوت‌های احمقانه بسیار است.

گویی دوسداریم که هر روز قضاوت کنیم و با نگاهی غرور آمیز از نتیجه‌ای که گرفته‌ایم خشنود باشیم و مفتخر از اینکه در این امر هر روز بهتر از دیروز می‌شویم.

زندگی انسان متشکل از لحظاتی است که از نزدیک متصل به نظر می‌رسد و از دور کاملا منفصل، گویی لذت می‌بریم از اینکه لحظات را به هم مرتبط کنیم حتی با نخ‌های باریک.

بیگانه فردی است که بیهودگی جهان را درک می‌کند، از قید و بند قواعدهای متوهمانه جامعه رها می‌شود و اگر این رهایی بیش‌از حد باشد، نتیجه‌اش انزوای ابدیست؛ انزوایی که شاید نتیجه‌اش مرگ باشد.

سخت است با چنین موجوداتی زندگی کردن و شیرین است به تمسخر گرفتن آنها وقتی همرنگشان می‌شوی و پس از اینکه به خلوت می‌روی به حماقتشان بخندی.

بنظرم زندگی وقتی لذت بخش می‌شود که بخشی را رها باشی و بخشی را در ارتباط با نقابی جامعه دوستانه.

انسانزندگیآلبرکاموفلسفهاگزیستانسیالیسم
۱۱
۶
بی‌تخلص
بی‌تخلص
راوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید