روز از نو، روزی از نو. عصر بود و من بیکار. تصمیم گرفتم چندتا کلمه رندوم تو یه کاغذ که از دفتر ریاضی جدا کرده بودم، بنویسم که شاید، ایده یک داستان جدید به ذهنم خطور کنه.
با اینکه عادت حال نبود، ولی رفتم پشت میز نشستم. مداد رو برداشتم و خواستم اولین کلمه را بنویسم، که ناگهان صدایی شنیدم!
- آهای!
سکته زدم و برگشتم به در نگاه کردم. در بسته بود. بلند شدم رفتم سمت در و باز کردم. کسی نبود و من تو خونه تنها بودم. با خودم گفتم احتمالا این کارگرهای نمک نشناس هستن که دارن اون پایین فیبر نوری میکارن. پس برگشتم پشت میز. دوباره صدا اومد.
- آهای من اینجام!
داشتم میترسیدم که نکنه با من هستن؟ من اصلا آدم اجتماعی و برونگرایی نیستم! دوباره همان صدا اومد، اما اینبار بلندتر.
- تویی که کور هستی! آره! با توام نفله!
رو میزم رو نگاه کردم. اولین اتفاقی که افتاد این بود که با سر از رو صندلی به پشت افتادم! بازهم! نمیدونم چندمین بار بود، ولی باز هم افتادم. از درد به خودم میپیچیدم و صدای نالهام مثل صدای غاز یا شایدم الاغ بود. زیاد از اون صدا در نیاوردم، بنابراین نفهمیدم صدای چه موجودی رو در آوردم. به زور بلند شدم و دیدم که اشتباه نمیکردم. خودکارم زنده شده بود!
- زندهای ایشالا؟

خودکارم اینو گفت! من هنوز تو شوک بودم و گفتم: تو... تتتتووووو دیگه از کدوم خراب شدهای اومدی؟
تو جواب بهم گفت: خودت از کدوم خراب شدهای فارغالتحصیل تحصیل شدی که هنوز مثل بچههای کلاس اولی بجای من با مداد مینویسی!
یکهو مدادم هم شروع به حرف زدن کرد: خفشو بابا! بزار کار خودش رو بکنه! تو چیکار به انتخاب ملت داری؟ نکنه نامزد انتخاباتی چیزی هستی؟ مزایا یا چیزی هم میدی؟
خودکار با اخم که رو میز ولو بود خطاب به مدادم گفت: تو یکی دیگه حرف نزن! من خودکارم! تو مدادی!
مداد پرید وسط حرفش و گفت: چی گفتییییی؟!
یکجوری اینو گفت که انگار خودکار بهش فحش داده بود!
خودکارم ادامه داد: چیه مگه غیر اینه؟ تو زود تحلیل میری!
مداد: من زود تحلیل میرم؟! من زود تحليل میرم؟! من؟!
خودکار: آره دیگه تو! تو مدادی! از مغز ذغال ساخته شدی، کند میشه و نویسنده مجبور میشه هی تیزت کنه!
مداد: دیگ به دیگ میگه روت سیاهه! تویی که سریع جوهر تموم میکنی، بخصوص تو که آبی هستی!
خودکار: چی بلغور کردی؟
مداد: آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آااااابییییی!
خودکار: من اگه دست و پا داشتم میومدم مثل چوب کبریت از وسط نصفت میکردم! من قبل از وجود شماها که از درخت بوجود میاین وجود داشتم!
مداد با خونسردی پوز خندی زد و گفت: بکش عقب غرغری! من قبل از اینکه تو استفاده بشی استفاده شدم! من از تو قدیمیترم!
خودکار: به نظرم کاربرد تو فقط واسه یه چیزه. برو تو...!
کمکم دعواشون بالا گرفت و شروع کردن به فحشهای مثبت هیجده! من وسط حرفشون پریدم: بچهها! بچهها یه دقیقه کوتاه بیاین.
ول نمیکردن و مجبور شدم داد بزنم: بسسسسه دیگههه!
هردوشون ساکت شدن و برگشتن به من نگاه کردن.

جفتشون لبهاشون صاف کرده بودن و با چشمهای باز به من زل زده بودن.
مکث طولانیای بینمون بود. تا اینکه مداد با چندین چشمک به من گفت: هی هی! هی! داش! گوش کن. این خودکار بردار ببر بزار تو جامدادیت، راحت کارت رو با من بکن!
خودکار دوباره عصبانی شد و گفت: چرا من! چرا همش من باید اون تو باشم! یبار تو اون تو باش! هیچ میدونی داخل یه استوانه پارچهای سر بسته سیاه و خفه چقدر اعصاب خردکنه؟
خودکار یجوری این حرف رو با تشر به مداد گفت که انگار تو کلمات مداد، تبعید علیه خودکار وجود داشت!
دوباره دعواشون بالا گرفت و شروع کردن به فحشهای مثبت هیجده!
با کلافگی دستام رو گذاشتم رو چشمام و ماساژ میدادم و سپس دست به کمر شدم و با بیقراری گفتم: بچهها! خفه شین! محض رضای خدا! اه! واسه یه دقیقه خفه شین!
مداد و خودکار ساکت شدن و دوباره با من چشم تو چشم شدن. آه عميقی کشیدم و رو صندلی نشستم و سرم رو به دستام تکیه دادم و به کاغذ سفید مقابلم زل زدم.
تا اینکه دیدم خودکار داره با هزار زحمت خودش رو تکون میداد تا خودش رو برسونه به مقابل دید من. تلاش کردنش رو نگاه کردم و پس از نزدیک سی ثانیه، به اندازه نهایت کمتر از ده سانت جابهجا شد و رسید مقابل دید من. ولی با من چشم تو چشم نبود. بهم گفت: هی! رفیق میشه منو برگردونی؟ منو برگردون بزار بهت نگاه کنم. میخوام چند کلمه بگم.
به حرفش اهمیت ندادم. از گوشه چشم من رو دید و هوف کرد. سپس خودش رو غلط داد ولی به جای اینکه با من چشم با چشم بشه، صورتش سمت شکم من بود. دوباره به راست غلط زد و سپس با هزار زحمت و چپ و راست کردن خودش، نقطه تعادل خودش رو پیدا کرد و با من چشم تو چشم شد.
سپس گفت: گوش کن. درسته! تو حق انتخاب داری! یا من، یا اون! اگه من رو انتخاب کنی، بندازش تو جامدادیت. اما اگه اونو انتخاب کنی...
نگاهش رو از من برگردوند به دیوار چشم دوخت و با اخم گفت: منو بنداز تو سطل آشغال! ترجیح میدم یه زباله باشم تا یه خودکار بی استفاده!
مداد هیچی نمیگفت و خونسرد و با چشمای نيمه باز به من زل زده بود. قیافه جفتشون کپ شخصیت ریک سانچز از انیمیشنی به نام ریک و مورتی بود. انگار بجای ریک خیارشور داشتم به ریک خودکار و ریک مداد نگاه میکردم و من این وسط مورتیِ ریک بودم که تو دوگانگی انتخاب بین این دوتا دیوانه گیر کرده بودم. یا شاید من این وسط دیوانه بودم که شاهد جان بخشی یه خودکار و مداد شدم؟
از جام بلند شدم و از دیدشون خارج شدم و رفتم تو آشپزخونه. جفتشون از تعجب دهنشون باز شده بود و سپس مداد با اخم به خودکار نگاه کرد و گفت: دیدی؟ دیدی؟ دیدی چیکار کردی؟ دلسردش کردی! همش تقصیر توعه!
خودکار که از گوشه چشمش به مداد نگاه میکرد، اخم کرد و با عصبانیت گفت: به من چه مرتیکه! من فقط بهش گفتم حق انتخاب داره همین!
مداد: آره جون تو! تا خواست شروع کنه بهش گفتی نفله! کور!
خودکار پیشانیش رو صاف کرد و گفت: حالا یه چیزی گفتم، منظورم که خودش نبود که!
مداد: پس کی بود؟
دوباره شروع کردن به دعوا کردن و فحش دادن. صداشون از اونجا تا آشپزخونه میومد. هوف کردم و یه لیوان آب خنک خوردم. سپس یه جرقه تو مخم به وجود اومد. بدو بدو رفتم تو اتاق جلو مداد و خودکار و محکم با دو دستم رو میز کوبیدم. به قدری محکم واسه لحظهای رو هوا معلق شدن و از ترس فریاد میزدن. وقتی افتادن رو میز، خودکار با پته تته میگفت: غلط کردم! غغغغلط کردم! دیگه تکرار نمیشه!
شروع کرد به التماس و فحش دادن به خودش! مداد هم همینطور!
گفتم: کافیه دیگه!
هر دو ساکت شدن. سپس اضافه کردم: من یه فکر بهتری دارم. اول داستانم رو با مداد، پاک نویسی میکنم، بعدش با خودکار نوشته پایانی ویرایش شده رو مینویسم!
هر دو با سکوت به همدیگه نگاه کردن.
مداد گفت: خب... اگه خودکار اوکیه، منم اوکیم!
خودکار: آره. آره. منم اوکیم مشکلی ندارم!
هر دو هنوز تو شوک بودن. مداد رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن. خودکار به من و مداد نگاه میکرد.
بعد از سه ساعت، نوشته رو اصلاح کردم و در برگه جدید، با خط خوانا با خودکار شروع کردم به نوشتن. پس از نزدیک یک ساعت، نوشتن تموم شد و خودکار رو گذاشتم رو میز.
خودکار که بلافاصله رو میز افتاد گفت: آخ. چه مرگته؟
به اخم بهش نگاه کردم و گفت: هیچی! هیچی! با مداد بودم! چه مرگته؟
مداد با اخم بهش نگاه کرد و هیچی نگفت. سپس بعد از چند ثانیه مکث، جفتشون نگاهشون رو به من برگدوندن و مداد پرسید: حالا بخون چی نوشتی؟
شروع کردم به خوندن و وقتی نگاهم رو از مقابل کاغذ برداشتم، خودکار با چشمای باز و لبهای صاف بهم نگاه میکرد و مداد با اخم و دهن باز به من زل زده بود و سپس گفت: این دیگه چی بود؟ کلی دعوا کردم و سه ساعت پای استفاده بودم تا فقط دعوای من و خودکار رو بنویسی؟

خودکار گفت: ول کن دیگه نوشتش چه اشکال داره؟ واسه یه بار تو تاریخ از ما یاد میشه!
مداد با اخم به خودکار گفت: نمیخوام ازم تو تاریخ یاد بشه! اصلا من خودم یه شهروندی هستم واسه خودم و اعتراض دارم!
سپس نگاهش رو از خودکار برگردوند و با اخم بیشتر و با چشمهای گشادتر به من گفت: تو یه ...
بدون اینکه حرفش رو کامل کنه که بدون شک میخواست یه چیز مثبت هیجده بگه، سریع و بلافاصله جفتشون رو برداشتم و پرت کردم تا جامدادی و زیپش رو بستم و سریع پرت کردم تو کشو کمدم و درش رو بستم و سپس نفس راحتی کشیدم...
اون روز هر اتفاقی که برام افتاده بود مهم نبود، ولی به مهارت قضاوتم افتخار میکردم که عدالت رو برقرار کردم و از هر دو استفاده کنم. البته اگه اون اعتراض مداد و انداختن جفتشون تو جامدادی رو شامل نکنیم که سرکوب عدالت بود. مگه نه...
بگذریم! آره خلاصه. من کارم عالی بود!
بردیا زیبابافی
خب درود به دوستان. این نوشته رو برای جنبش "نامه" از آقای احمد عزیز نوشتم. دیدم و خوشم اومد و از اون جالبتر خیلی سریع رواج پیدا کرد. منم تصمیم گرفتم شرکت کنم. امیدوارم دوست داشته باشید.