
مسافران در حال عبور از بیابان بودند. اما به جای روز، در تاریکی شب. تا به گرمای روز بر نخورند. عبور از بیابان، خطرناک بود. چرا که آن بیابان، فقط یک بیابان نبود. بلکه بیابان زمان بود! تلماسه زمان! عباهایی که برای پوشاندن نگاهشان، از اجنهها و خارهای مغیلان به خدمت میاوردند، تا در این رَه دراز، گمرَه نگردند. ماسههایی که از جنس زمان هستند. دریغا که باید در هفتاد سال از آنجا گذر کنند، وَرنه، تا ابد در آنجا ماندگار خواهند شد. ماسههای سیاهی از جنس خاکستر گذشتگان، بوی فساد شکست خوردنشان، را در خود حمل میمیکردند. آسمانی، زلال همچون آب، ستارگان فرصت. مسافران باید از ستارگان، برای پیدایش ره خود در این بیابان افسونگر پیدا کنند، و اگر درست وقت شناسی نکنند، هرگز از دام زمان نخواهند گریست.
در ابتدا سفرم، عبایم را محکم کردم. بر ماسهها زانو زدم، مشتی ماسه برداشتم، و بر جیبی در سینهام ریختم، تا بوی آن، مرا هشیار نگاه دارد. در دوردست، حرکات امواج شن را مشاهده میکنم. شنزاری که به سمت ما میآید. آرام، مانند ابر. قدمها را آهسته و کوچک برمیداریم، تا نیروی همت خود را تا پایان راه، ذخیره کنیم. برای آنکه اهرمنان، به کام ما نیایند، بدون الگو، از راه متوقف شده، و استراحت میکنیم. گاه چند روز توقف میکنیم. گاه چند لحظه. اما به هنگام استراحت، مبادا کسی آوایی سر دهد، همرهان هرگز او را نجات نشایست کرد. چرا که آوای آزاد، نشان از مرگ حتمی. برای زنده ماندن در سفر، باید با بیابان یکی شوی و ضد آن. رسم آن را بیاموزی. باید با سکوت بیابان یکی شوی. و به بانگ آوای سکوت بیابان، گوش فرا دهی. نمیتوانی آن را بشنوی. اما اگر گوشِ فرا، دهی، آن را میشنوی!
در اینجا، خورشید هرگز آفتابی نمیشود. همیشه ستاره باران است. زمان در اینجا بدان گونه ایست، که خوابیدن به جان نمیآید. تو موظف هستی، تا پایان هوشیار باشی. چه بسا که فقط سیمرغ زنده خواهد ماند.
در روز یا شبی در دل بیابان، ندایی ما را آوا داد. یکی گوید اهرمن است. دگر گوی که موهبت است. و هر تن چیزی بگفتند. صبا را جلو آید و سمت ندا را قدم گرفت. پی نسیم را گرفتم و به مرکز رسیدیم. جایی که خورشید به زیر آب فرو میرفت. و جماعتی، در پی آن متحیر گردیده و گریان بودند. تیغ را برانگیختیم، و به سوی جماعت قدم برداشتیم. چهرهشان سیاهتر از سیاهی، و زبانشان، آوای باد! زبان آنها را نمیدانستیم. موبدی از آنها قدم برداشت، و در اندیشه ما سخنی بگفت.
ای بیگانگانی که نام و نشانی از ما ندارید، ما مردم خورشید سیه هستیم. روزی به سرزمین ما آمدید، اینجا را نفرین کردید، خورشید ما را سیه کردید، و اکنون تاوانش را بدهید. در مرکز گیتی، مَه و خورشید همگی به دور زمین میگردند. قسم به تئوس و تئوسیان، گر آنها را برنجانید، آتشی غضبناک، همه را خواهد سوزاند. آسمان را نگاه کنید. روزی سه شی را زینت بود. مه و خورشید و خورشید ما. روزی پدرانتان، خورشیدتان را دریدند. همه جهان سیه گشت. خورشید ما به زیر آب رفت. جهان تاریک شد. این بیابان، در مرکز گیتی، زمان در حلقهای اوفتاد، همیشه تاریک ماند. روزی نباتات بمردند، حیوانات وحشی بگشتند، و جهان را آشوب یافت. در این دوران تاریک، مادرانتان، به سوی قاف کوچ کردند. تا از آن بالا روند. قاف به آسمان ره داشت. در قله، به آسمان چنگ زدند، و از آن بالا رفتند. سپس در اقیانوس آسمان، کشتی ساختند و به سمت مرکز آسمان پارو زدند. در آن شب سیه. در آن روزگار افسردگی. در آن فلک عظیم. آن بانوان، آن مسافران شب، خورشیدتان را، مجدد خلق کردند! نوزادی نورانی، در آسمان درخشید، و جهان را بیدار کرد. نباتات همهجا را تسخیر کردند. شادی و شادمانی به جهان رسید. اما خورشید ما در دام تلماسه زمان، تا ابد در زیر آب ماند. اندکی از آب برمیخواست، و سپس به زیر آب باز میگشت. اما هرگز تا آسمان اوج نگرفت.
نگاه صبا را به من بود. در چشمانش، چشمان من بود. جایی را قدم نهادهایم که پیش از ما را اجدادمان ندیده بود. آنجا، نقطه شروع بود. حقیقتی که شعلهاش سیاه بود. صبا بشارت آن قوم داد. که ای مردم سوخته. ای مستضعفان. من از فرزندان خورشیدم. نواده بانوان خورشید. شمشیری که در دست دارم را ببینید. با آن خورشید خود را خواهم شکافت، تا ریسمان زمان باز شود. خورشیدتان باز گردد. دوباره در آسمان اوج گیرد، و با آن ریسمان، خورشید خود را خواهم بافت. و دوباره سه ظرف سیمگون در آسمان خواهند رقصید.
آن قوم را زبان صبا فهمیده بود. گامها را به عقب برداشتند. پی راز و نیاز گشتند. صبا بازگشت، حیوان را تیز و چالاک کرد. مرا فراخواند که همره او گردم. نَفس را مرا از اینکار اجتناب. وجدان را مرا به این کار امر. عزم او جدی. آنگاه تیغم را به ساعد پای، بستم، از رخش بالا رفتم و همره صبا گردیدم. گیسوانش، بوی نباتات میداد. کمر او را گرفتم، تا از زین نیفتم. تاخت سمت همرهان. رسانید پیغم جهان را. همگان در نگاه هم نگاه کردند. مرشد را جلو آمد و آوا داد. ای صبا، بانو شجاع. پی حجاب را نگیر. تو چه دانی آن پشت پردهها چیست؟ حقایقی که بدان برای محافظت انسان به واسطه ایزدان برافراشته شده است. اگر اهرمنان را هدفی شوم باشد، همگان را فریب خواهند داد.
صبا را گوش شنوا نبود. مرشد را توجه نبود. حیوان را تازید، و پی بیابان را گرفتیم. سه روز گردون را در بیابان تاختیم. سه روز را در سپیدی برف. سه روز در انبوه دشتی سرسبز. و مجدد، بیابان و برهوت و کویر و آنگاه، به مقصد رسیدیم. حیوان چالاک را خسته بود. به انتهای گیتی رسیدیم. کوهپایهگانی عظیم و سترگ، که به آسمان میرسیدند. صبا از حیوان پیاده گشت. پی نسیم را گرفتم. چنگی بر دیوار کوه زد، و از آن بالا رفت. از قاف، بالا رفتیم. در آنجا، گرگ و میش بود. نه ستارهای، نه مَهی، و نه خورشیدی. روزها، در پی صعود دیوار گیتی بودیم. که ناگاه، جهان وارونه گشت. جاذبه بر ما اثر نکرد. آن دیوار سترگ، به رهی آسان و طویل به آسمان دگرگون شد. همه جا، سیاه مِه بود. هیچ چیز را نتوان دید.
ندای بانویی ما را سر داد. صبا به افق خیره گشت. تیغ را تیز کردم، و پیکان را به سوی افق. در آن انبوه گرگ و میش، از پشت مِه، بانویی بزرگ جثه، با گیسوان سپید، جامهای از رنگ خورشید، و چهرهای به زیبایی مَه بیرون آمد. مرا وحشت فرا بود. صبا را کنجکاوی. بانوی حکیم، زانو زد، دستان بزرگ خود را به صبا دراز کرد. و سپس سخن به میان آورد.
به پایان گیتی، خوش آمدید، فرزندانم. اینجا جاییست، که ما، مادران شما، جهان را از تاریکی به رهانیدیم. جاییست، که کشتیهای عظیمی ساختیم. خورشید را خلق کردیم، و آن را در آسمان آویختیم. خورشید را از آب و آتش بنا کردیم. اما اینجا، جای شما نیست. جای آدمیان نیست. حقایقی در اینجاست، که انسان را تحمل نتوان بود.
صبا به سخن آمد که ای مهربانو مهربان! ای نگاهبان جهانیان! ما از رَهی دور و دراز میآییم. وظیفهای داریم. در مرکز این جهان پهناور، قومی هستند گُم گشته و اندوهناک. ایزدشان هست خورشیدی سیه. خورشیدی عظیمتر از مَه و خورشید ما. در آن برهوتی که زمان به دام اوفتاده است، خورشیدشان، سر از آب بیرون نمیاورد. چاره آن است که جهان را دوباره به خاموشی سپرد. ریسمانهای زمان پاره گردند. تا خورشید سیه، به آسمان بازگردد. ما را یاری بنما، کشتیات را در دریای آسمان بینداز، و بگذار رهسپار خورشید گردیم. هنگامی که خورشید سیه را در آسمان دیدیم، خورشید را بخیه خواهیم زد!
آن بانو را سکوت فرا گرفت. نگاهی سرد به چشمان صبا انداخت. برخواست و به سخن آمد؛ فرزندم. رهی که در پیشه گرفتهای، رهیست که همه رهها را بگشاید. و آن را بازگشت نیست. و تیغی که داری، برای شکافتن آتش و آب کافی نیست. تیغ هما را باید خرید. در این مکان، گودالیست، که در اصل غاری در ارتفاع است. در آن هما خفته است. اگر راست کردار باشی، او شمشیری از جنس پنجههای خود، که در چنان آتشی گداخته شده است که همچون گنبد آسمان، آهنی شفاف همچون آب است. ما کشتیات را به آب میاندازیم. کشتی ستارهای...
بانگ سکوت مهیبی، تمام برهوت را فرا گرفت. اندکی صبر. سرانجام چند تن بانوی نگاهبان دیگر نیز از پشت سیه مِه بیرون آمدند. آنها نیز، بزرگ جثه، گیسوان طلایی و سفید، جامههایی زرین و نیلی. آنها هزاران سال را عمر بود، اما هرگز نشانهای از فرتوتی بر چهرهشان نقش نبود. صبا بازگشت و به من نگاه کرد. آن دخترک جوان و با قلبی زیبا، بیآنکه چیزی گوید، به من گفت چیزی را. او رهسپار غار هما گشت. صبا را دنبال کردم. پس از فرسنگها، غار را یافتیم. به لب دهانه غار رسیدیم. دهانهای سیه و بسیار بزرگ. دختر، خم شد و بر لبه غار نشست. سپس کشش تغییر کرد. در دیوار غار جاذبه چیره گشت. در این غار سیه، صدای زوزه باد شنیده میشد. صبا، سمت باد را گرفت. دختر را دنبال کردم و در جایی که چشمها مردهاند، به موجودی شیر نما خفته و بزرگ میرسیم. موجودی با بال و سر عقاب. صبا، ندایی داد. ای همای رحمت. ما مسافرانی هستیم از دور دست. در مسیر خود، بر جاهایی پای گذاشتیم که پیش از آن اجدادمان ندیدند. مادران نگاهبان مارا فرستادند. به دنبال شمشیری آمادهایم که همه چیز را بتوان با آن برید.
آن خفته چشم باز کرد و برخواست. خم شد و در آیینه چشم صبا نگاهی کرد. نفسش بود بادی قدرتمند. سپس از آنجا رفت و به قعر غار رفت. صبا او را دنبال کرد. آن غار را، سنگهای مرمر گون سبز رنگ شفاف بود. قاف از این سنگ زینت گون آراسته شده بود. هما، به آتشی نیلی رنگ نگاه کرد. سپس با آوای خدا گونهاش خطاب به صبا گفت. اگر راستکردار و راستگوی باشی، آن آتش تو را نخواهد سوزاند. به سلامت از آن عبور خواهی کرد و آن شمشیری که در جستوجوی آنی، در دل آتش قرار دارد. اگر آنچه گفتم نباشی، به آتش میپوندی.
صبا سخن حکیم هما را شنید. او را مانع شدم و از آن کار منع. دستان ظریف و شکنندهاش را برشانهام گذاشت و مرا داد بشارت زندگانی. پیوند بست که زنده میماند. سپس چشمانش را بست. نفسی عمیق کشید. و موهای آویختهاش را تیغ خود برید تا در آتش نسوزند. گامهای آرام برداشت و به آتش نزدیک گشت. دست راستش را به آتش دراز کرد. اما نسوخت. هما با دقت، به دخترک چشم دوخته بود. سپس صبا به درون آتش رفت. اندکی گذشت و او بیرون نیامد. وحشت اندامم را فرا گرفت. زانوانم در حال سست شدن بودند. گویی هزاران روز بدون توقف در بیابان راه رفتم. هما با آن نگاه بی جانش به آتش، گفت: اگر او فرزند نور باشد،از گزند آتش در امان خواهد بود.
سرانجام صبا، با شمشیری بیرون آمد. اشکهایم سرازیر، و او را در آغوش گرفتم. دخترک با دست چپش در آغوش من و با دست راست نگاهش در شمشیر. از آغوش او بیرون آمدم و نگاهی به شمشیر خدایان کردم. شمشیری تیز. دو لبه. با فلزی به شفافی شیشه. به رنگ ستارگان. هما صبا را خطاب قرار داد. کشتی آماده حرکت است. شما را به آنجا میرسانم. اما فراموش نکن. برای بافتن خورشید، باید نیروی خلقت را به اختیار آوری.
هما زانو زد. بالاهایش را پهن کرد تا مسافران را سوار کند. آن دو را به آسمان سپرد و نزد مادران اوج گرفت.
کشتی، بر آب انداخته شده بود. دریا، همچون کاسهای محدب و عظیم بود. مادران، منتظر بودند. هما فرود آمد. صبا از هما پیاده گشت و سپس به سمت مادران به راه اوفتاد. بانوان کنار رفتند و به دختر جوان که در حال بالا رفتن از پل شیب دار کشتی، نگاه دوختند. پی صبا را گرفتم و با ارادهای نا آشنا، کشتی به راه اوفتاد. گیتی جای خویش را به آسمان داده بود. و آسمان جای خود را به زمین. صبا دست در اقیانوس کرد و به ستارگان انگشت زد. سپس ستارگان بیشتر درخشیدند. آنها باید به جایی میرفتند که در آن خورشید، به آسمان نزدیکتر بود. سرانجام، به مقصد رسیدند. کشتی، توقف کرد. آبها آرام بودند. ناگهان از دور، در تاریکی، نوری در حال نزدیکتر شدن بود. صبا شمشیر آماده کرد و از دکل کشتی بالا برفت. زمان در حال سپری شدن بود و وقت تنگ و پر تنش. خود را به دکل محکم کردم. ساعتها گذشت و خورشید، نورش را بر کشتی، همچون سایه افکند. ناگهان، خورشید به زبان آمد. با صدایی مهیب و خشن و آرام بانگ داد. برو کنار!
ترس، تمام وجود مرا فرا گرفت. صبا از جای خود تکان نخورد. در کنار صبا، زمین را دیدم. قارهها، جهانی وسیع، سرسبز و بیابانی. بر یک پهنه آبی. جهانی کوچک و ظریف.
خورشید مدام تکرار میکرد. برو کنار!
کشتی، فرمان نبرد. از جای خود تکان نخورد. آنگاه، چشمهایم کور شد و تنها چیزی که در آن سفیدی بسیار میدیدم، صبا شمشیر را کشید و خورشید، با جیغی خوفناک، همچون اژیدهاک، بانگ میداد! آتش شعله ور او در حال خاموش شدن بود و آبهای درونش، از آن هیولای بزرگ آتشین بی چهره، همچون آبشاری بیپایان بر دریای آسمان میریخت. ناگه، توانستم همه جا را ببینم. آسمان را نگاه کردم و وسعت تاریکی، در حال چیره شدن بر زمین بود. هفت لایه آب و آتش درون خورشید را وجود بود. همه آن در حال مرگ بودند. ناگهان، چیزی تاریکتر از سیاهی از زمین به سمت ما اوج گرفت. خورشید سیه، از بند زمان رها گشته و به آسمان بازگشت. شادی بر چهرهام مغلوب گشت. اما خورشید ما در حال آرمیدن بود.
صبا مرا بانگ داد. پی اوی رفتم. دست در دستانش که شمشیر را گرفته بودند. خود را به دکل محکم کردم و صبا را محکم گرفتم. خورشید در حال تاریک شدن بود. ناگه، شمشیر با واسطه ما و خورشید سیه درخشید. مرگ خورشید متوقف گشته و زخم بازش به بزرگی کوه، ترمیم گشت. نورش، جهان را روشن کرد و کشتی کنار رفت. خورشید احیا گشت و به حرکت ادامه داد.
صبا، رسالتش را به پایان رسانید. در آن بیابان زمان، قوم ما و قوم بیگانه، در حال شادی بودند. تمام گیتی، در شادی فرو رفته بود. نباتات انبوهتر گشتند. جهان جانی تازه گرفته بود. با بازگشت خورشید سیه، چشمانی باز گشت که در پیش از آن بسته بودند. آواهایی سر داده شدند که در پیش از آن شنیده نمیشدند. دلهایی عاشق گشتند که در پیش از آن مرده بودند. نور وجودی همه را بلعید که در پیش از آن تاریکی بود. ناگه، در آسمان، گرگ و میش، همه جا را فرا گرفت. امواج آب سکون گشت. گویی آب یخ بسته بود. همچون آینهای سیاه و پاک! ستاره بزرگ سیه، به سخن آمد. صدای خدایان. صدای پدران! صدای تئوسیان.
ای صبا! فرزند انسان. درود تاریکی و روشنایی بر تو باد. که مرا از بند شیاطین رهانیدی. بر جایی پای گذاشتی که پیش از آن کسی، حتی مادران را نیز پیش نیامدند. من، وجودی هستم از تلفیق تاریکی و نور. ماهیتم نور ولی جنسم از تاریکیست. بدان که تاریکی، چهره واقعی نور است. اگر تاریکی نباشد، نور را هیچ چیز نتوان روشن کرد. امروز، روزیست که آسمان خواهد شکافت. کهکشانی که در آسمان وینید، شکافیست که پیش از شما آدمیان ترمیم گشته است. امروز آن روز است. شکاف را بشکافید. تا گنبد شکافته و باز گردد. آنگاه آسمان نامتناهی خواهد شد. به زمین دوم بروید. آدمیان دیگر را کشف کنید. ورای گنبد دوم، هفت گنبد است. این شما را وظیفه است تا انتها پیش روید. این جهان پهناور و متناهی، در چشم شما بیپایان است. به قلمرو تئوسیان بیایید. همگان را به آنجا بیاورید. تئوسیان در انتظار شما هستند.
سپس خورشید سیه، سکوت کرد. و در درون دریای آسمان فرو رفت. کشتی به حرکت اوفتاد و نزد مادران و هما بازگشت. قهرمانان از کشتی پیاده شدند. مادران تعظیم کردند. هما بزرگ جلو آمد و به قهرمانان گفت. ای قهرمانان گیتی. ایزدان را خوشحال کردید. جهانیان را شادمان کردید. جهان آزاد گشته است. اهرمنان به اعماق زمین بازگشتند. نیمه خدایان مرا خبر دادند. سفر شما تازه آغاز گشته است. رهی طولانی در پیش دارید.
مادران آوازی خواندند. آوای آنها، دروازهای باز کرد. دروازه ستارگان. صبا در چشمان من نگاه کرد. دستش را به من دراز کرد. بی آنکه چیزی گوید، با لبخندی گفت که با او همره گردم. دست اوی را بگرفتم و از دروازه عبور کردیم.
این جهان، ناشناخته است. ورای تصور ما. و روزی، به خورشید سیه، در قلمرو تئوسیان میمیپیوندیم.
بازگشتم و پشت سر را نگاه کردم. هما به من نگاه کرد و گفت. تاریکی به همراهتان. چرا که نور در آن میافروزد!
زمین دوم، پهناورتر بود. و تنوع آن بسیار. در آسمانش پنج مَه و سه خورشید دیده میشد. سفر ما تازه در آوان بود. ما را وظیفهای سنگین و مقدس بود. در هر جای ناشناخته، ترس را مغلوب من است. اما تا صبا را با من هست، ترس را بر من مغلوب نیست!
بردیا زیبابافی
سپاس از تمامی خوانندگان که این داستان را میخوانند. داستان با تلفیقی از تخیلات نویسنده و اندیشهها و احادیث باستانی فراموش شده نگاشته شده است. و فقط نویسنده اصلی آن، اینجانب به دلیل درک درست از جهان آن، قادر به نوشتن آن هستم.