بالاخره همان چیزی که همیشه ازش میترسیدم اتفاق افتاد. بله من از سرویس مدرسه جا ماندم. یعنی بهتر است بگویم آن بیمعرفتها من را پشت سر خودشان جا گذاشتند. از فکر اینکه خانم رمضانی و همسرویسیهایم فراموشم کرده باشند، قلبم درد گرفت. یادم میآید که حتی آسمان هم دلش، درست مثل دل خودم، گرفته بود. آخر هوا خیلی ابری بود، اما ابرها انگار خسته بودند. برگها هم تو سکوتی نرم، از شاخههای آن همه درختِ دور و برم پایین میآمدند.
آدم اینجور وقتها بدجوری از همهچیز میترسد. تازه مگر من چیزی بیشتر از یک بچهی کلاس دومی بودم؟ پس حتما به من حق میدهید که از آن همه تنها بودنِ خودم حسابی ترسیده باشم. فکرش را بکنید تک و تنها تو حیاطِ به آن بزرگی ایستاده باشی. تنها کاری هم که از دستت برمیآید این باشد که کیفت را با آن همه لواشک و شکلاتِ توی زیپهایش، دو دستی محکم بچسبی. برای اینکه یکوقت در برابر دزدهایی که قرار است سراغت بیایند، بیسلاح نمانده باشی.
مامان چندباری برایم گفته بود که حقهی دزدها همین است که نزدیکت بیایند و بهت بگویند: «من کلی خوراکی خوشمزه دارم که اگر با من بیایی، همهی آنها را با هم میخوریم.» اما من زرنگتر از آن بودم که به این سادگیها گول بخورم. نقشهام هم این بود که تا سروکلهی یکیشان پیدا شد، و همین که حرف خوراکی به میان آمد، فورا زیپ کیفم را باز کنم و شکلاتهایم را نشانش بدهم. بعد با لبخند شجاعانهای، مثل آدمبزرگها، به او بگویم: «هاها، من خودم خوراکی دارم!» بیچاره آقا دزده، چه حرصی میخورد از این که تمام نقشههایش را نقش بر آب کرده بودم. شک نداشتم خیلی زود حساب همه چیز دستش میآمد و پا میگذاشت به فرار.
اما آن روز، هیچچیز آنطور که فکرش را کرده بودم پیش نرفت. چیزی نمانده بود که از آن همه وحشتِ توی دلم گریهام هم بگیرد. ولی قبل از اینکه حتی یک قطره اشک از توی چشمهایم سُر بخورد، سرم را بالا گرفتم و همهی اعتماد به نفسم را توی مشتهای گره کردهی خودم جا دادم، تا از حیاط بیرون بزنم. بالاخره باید یک راهی برای رساندن خودم تا خانه پیدا میکردم. همهی فکرم پیش آن دو تا ماهی گندهی توی آکواریوممان بود که تا حالا باید حوصلهشان از نبودنم سر رفته باشد.
با خودم گفتم: «ترسو بودن هم حدی دارد، بهتر است بس کنم. اصلا شاید دنیا آنقدرها هم که فکرش را کردهام بزرگ نباشد. شاید بشود از حافظهام کمک بگیرم تا مسیری که این همه در آن رفتوآمد کردهام، یادم بیاید.» خیالم با گفتن این حرفها راحتتر میشد. ولی اگر بدانید چه غصهای توی دلم جا شده بود. آخر هیچ چیز توی دنیا این اندازه سخت نیست که آدم نداند حتی اولین قدمش را باید کدام طرفی بردارد.
بادی که در کوچه میپیچید و بوی خاک باغچههای پاییزی را تو پرههای بینیام میفرستاد، تنها چیزی بود که میتوانست حواسم را از آن همه ترسِ توی سینهام پرت کند. همان وقت، صدای ترمزی هم در هر دو تا گوشم پیچید که بیشباهت به نالهی پرندهای خسته نبود.
من که مطمئنم اگر قلبم هم بنای ناله کردن میگذاشت، صدای خستهاش درست شبیه صدای همان پرنده میبود و صدای همین ترمز. این که آدم بعد از سه تا زنگ درسی سخت که تازه یکیش امتحان علوم بوده، حالا حتی نداند چطور باید تا خانه برود، اصلا موضوع بیاهمیت و کوچکی نیست و البته که خستگیاش حسابی آدم را از پا در میآورد.
غرق فکرهای توی سرم بودم و همینکه به طرف صدا برگشتم، ماشین سبز رنگی را دیدم که جلوی پای من ایستاده. سبز ملایم و کهنهای داشت که دست کمی از سبزیِ پستههای توی جیبم نداشت. میشد اینطور گفت که شبیه زیتونهای مغازهی روبهروی خانهمان است. به هر حال از همان بنزهای قدیمیای بود که بوی چای تازه و کاغذ خیس میدهند.
مردی را دیدم که از همان ماشین پیاده میشد. کت و شلوار قهوهای تنش بود و یک کلاه روی سرش، لابد برای اینکه زیاد معلوم نشود موهای کمی دارد. عینک بزرگی هم گذاشته بود که چشمهایش را، انگار که رویشان ذرهبین گرفته باشم، درشت و با جزئیات نشانم میداد.
هر کس دیگری جای من بود از دیدن آن مرد غریبه، که میتوانست یکی از همان دزدها باشد، میترسید. اما این غریبه لبخند قشنگی هم روی صورتش داشت که به آدم جرئت میداد دوستش داشته باشد.
با همان لبخند کش آمدهاش به من سلام کرد و بعدش گفت:
– بهم بگو تو بشیر کوچولو رو میشناسی؟
هرچقدر هم که خندیدنش به من دل و جرئت داده باشد، به هر حال نباید با هیچ غریبهای حرف میزدم؛ پس خیلی جدی از او پرسیدم: «چی کارش داری که میپرسی؟»
با لبخندی که حالا به نظر میرسید روی صورتش دوخته باشند، جواب داد: «اومدم برسونمش خونه. مگه منتظر همین نبود؟»
گفتم: «بشیر خود منم». و از من خواست که سوار ماشینش بشوم تا هرچه زودتر به خانه برگردیم. خانه... ماهیهای توی آکواریوم... این همه خستگی توی تنم. ولی من که دیگر بچه نبودم. پس محکم روی هر دو تا پاهایم ایستادم و حتی یک قدم هم جابهجا نشدم. گفتم:
– راستش رو بگو. تو اومدی من رو بدزدی، آره؟
کوکهای خندهاش کمی از هر دو طرف کش آمدند. از آن خندههایی بود که هیچ صدایی ندارند و فقط اگر به صورت صاحبشان نگاه کنی معلوم میشوند. راستش بدم نمیآمد آن خنده را حتی بیشتر از قبل ببینم، اما از اینکه جوابم را نداده بود همزمان لجم هم گرفته بود. پرسیدم:
– اصلا تو کی هستی؟
جواب داد:
– من سروشم.
گفتم:
– ولی از کجا بدونم که غریبه نیستی؟ من هنوز چیز زیادی ازت نمیدونم. بهم بگو دقیقا کی هستی؟
– خب... من آدمیام که شکلات نعنایی دوست داره و... پرندهها رو هم نقاشی میکنه. حالا خیالت راحت شد؟
اولش خندهام گرفت. ولی بعد یاد خوراکیهای توی کیفم افتادم. پس ابروهایم را در هم کشیدم و مهمترین سوالم را از او پرسیدم:
– تو خوراکی خوشمزه هم داری با خودت؟
پیشانیاش را که با کمی خجالت و شاید هم کلافگی میخاراند، جواب داد:
– راستش نه، دیگه فکر اینجاش رو نکرده بودم که دلت خوراکی هم بخواد.
خیالم راحت شد و همان یکذره نفسی را که کم مانده بود بند بیاید، بیرون دادم. بعد برای آنکه از نقشههای توی سرم بویی نبرده باشد، طوری که انگار خواسته باشم منتی هم سرش بگذارم، گفتم:
– حالا اشکالی نداره، من همیشه چندتایی شکلات توی کیفم دارم.
و دستگیرهی ماشین را کشیدم تا سوارش بشوم.
صندلیهای ماشینش مثل یک کیک تازه بود و روکش چرمشان من را یاد شکلات کاراملی میانداخت. داخل بنزش، درست همانطور که انتظار داشتم، بوی چای تازهدم میآمد. تصورش را بکنید که یک فلاسک چای را گذاشته باشند پشت صندلیتان و درش را هم برداشته باشند. به جز این، خورشید کوچک و پشمالویی هم حواسم را پرت میکرد که به آینهی جلوی شیشه آویزان شده بود. لبخند گندهای هم روی صورتش داشت که این یکی را دیگر مطمئنا با نخ و سوزن دوخته بودند.
پرسیدم:
– چرا پرندهها رو نقاشی میکنی؟
جواب داد:
– میشه گفت یه جورایی مجبورم.
– چرا مجبوری؟
– خب، آخه خودم دیگه نمیتونم پرواز کنم.
– پس منم مجبورم کشیدنشون رو یاد بگیرم؛ چون منم که پرواز کردن رو بلد نیستم.
– ولی تو با من فرق میکنی بچه.
با دلخوری گفتم:
– اسم من بشیره و بچه هم نیستم. بعدش هم مگه من و تو فرقمون چیه؟
دوباره دوختِ لبهی لبخندش از هم باز شد.
– خب تو میتونی هر وقت که دلت خواست توی رویاهات پرواز کنی.
حدس میزنم از چهرهی در هم کشیده و در حال فکر کردنم فهمیده بود که حسابی گیج شدهام. برای همین خودش ادامه داد:
– میدونی... یه وقتایی هست که ما آدمبزرگا پاهامون بندِ واقعیت میشه. «پابند واقعیت بودن» میدونی یعنی چی؟
معلوم بود که نمیدانستم. تو دلم غر میزدم که این چه طرز توضیح دادن است. آمدم بپرسم منظورش چیست، که ناگهان کلی نور رنگی تو مردمک چشمهایم فرود آمد. از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم. خیابانها مثل خردهشیشههای توی کلایدسکوپ رنگارنگ شده بودند و آرام آرام شکل خودشان را عوض میکردند. خانههایشان نرم میشدند، درختهایشان خم میشدند و زمینِ زیرشان مثل آب موج برمیداشت.
یکدفعه دیدم که داریم روی دریا حرکت میکنیم! دقیقا روی سطح آب!
با چشمهایی که حالا به اندازهی چشمهای ذرهبینیِ او درشت شده بودند گفتم:
– چطوریه که غرق نمیشیم؟
– آدما تو واقعیت غرق میشن، ما داریم خیال میسازیم.
– چرا این کار رو میکنیم؟
– آخه واقعیت ما رو به جایی که میخوایم نمیرسونه.
با خودم گفتم لابد برای فهمیدن حرفهایش زیادی کوچک ام و او باید کمی از خودش خجالت بکشد که اصلا مراعات این چیزها را نمیکند. ولی این موضوع آنقدرها هم ذهنم را درگیر نمیکرد. بیشترِ حواسم درگیر منظرهی بیرونِ پنجره بود. یک آبی شگفت انگیز که تا بینهایت ادامه داشت. مثل این میماند که آسمان و دریا یکی شده باشند. خورشید بیرون ماشین هم از رو به رو بهمان میتابید. اطرافمان پر از آبهایی شده بود که میدرخشیدند. سروش گفت:
– قشنگه نه؟ همین مسیر رو که ادامه بدیم میرسیم خونه.
البته که قشنگ بود؛ اما من که انگار تازه یاد حرفهای قبلیاش افتاده بودم، با نگرانی پرسیدم:
– اگه اینا همهش خیاله، خود تو چی هستی؟ نکنه تو هم...
– ممکنه! ولی به این فکر کردهی که در اون صورت خودت هم جزئی از همین خیال میشی؟
به خوراکیهای واقعیِ توی کیفم اشاره کردم و گفتم:
– معلومه که من واقعی ام. اینا رو ببین.
–پس منم واقعی ام. چون دوست دارم ازت بخوام که یه دونه از اون شکلاتها رو به من بدی.
– ولی من شکلات نعنایی ندارم.
– عیبی نداره. میتونیم خیال کنیم که نعنایی ان؛ اونوقت واقعیتر از شکلات نعناییهای واقعی هم میشن یا حتی خوشمزهتر.
دست بردم توی شکلاتها، دو تایشان را که حالا میتوانستند نعنایی باشند، از توی کیفم بیرون آوردم و یکی را که به نظرم میرسید درشتتر باشد، به طرف سروش گرفتم. شکلات خودم را که توی دهانم میگذاشتم، چشمهایم را بستم و آنوقت خنکی نعنا را تو کل صورتم حس کردم. اولین بار بود که یک شکلات نعنایی میتوانست اینقدر خوشمزه باشد. ولی این یک شکلات معمولی نبود. نعنا، کاکائو و وانیل، حالا سه تا دوست بودند که داشتند روی زبان من میرقصیدند.
چشمهایم را که باز کردم، دیگر آن آبهای طلایی اطرافمان نبود. دیدم نزدیک خانهمان رسیدهایم و مامان هم جلوی در منتظر من است. شیشه را پایین کشیدم تا برای او دستی تکان بدهم. باد خنکی از لای انگشتانم رد میشد و خورشید، با یک گرمای ملایم، پوستم را لمس میکرد. یاد ابرهای خستهی توی آسمان افتاده بودم که لابد حالا آنها هم به خانهشان رسیده بودند. چون دیگر هیچ خبری ازشان در آسمان بالای سرم نبود.
به روکش کاغذی شکلاتهای توی دستم نگاه کردم. سروش گفت:
– همیشه یه تیکه از خیالت رو نگه دار، بشیر. اگه لازم بود بذارش لای دفترت... مطمئن باش یه روزی میرسه که به کارِ واقعیتت هم میاد.
یادم افتاد قبل از این هم خواسته بودم به او بگویم که چقدر فهمیدن حرفهایش برایم سخت است. اما چیزی در اینباره نگفتم. فقط گفتم:
– مرسی که من رو رسوندی.
جواب داد:
-کار من نبود، خیال ما رو رسوند.
بعد هر دو خندیدم.
حالا شانزده سال از آن ماجرا میگذرد.
خوب که فکر میکنم، میبینم خیلی هم مطمئن نیستم که چقدرش واقعی بوده باشد. مادرم که جا ماندنم را از سرویس مدرسه تایید میکند. همینطور سوار یک بنز سبز رنگ بودنم را؛ ظاهرا به یکی از آشنایان دورمان تعلق داشت. خانم رمضانی هم بعدا کلی ازمان عذرخواهی کرده بود.
آن بنز جادویی، سروش و همهی آن مسیری که با آن پیمودیم، حالا برای همیشه در ذهنم ماندگار شده است. آخر هر وقت به سرم میزند که دوباره خودم را در جایی که آن روز ازش سر در آورده بودیم تصور کنم، یک شکلات نعنایی از لای دفترم بر میدارم و خودم را به همان خیال میسپرم.
هیچ بعید نیست که اگر یک روز به اندازه کافی پول داشته باشم، بروم یکی از آن بنزهای قدیمی سبز رنگ را بخرم؛ تا ردی از آن خیال را به واقعیت هم کشانده باشم. کسی چه میداند، شاید یک روز برای بچهای که از سرویس مدرسه جا مانده، همان سروشی بشوم که در کودکی ملاقات کردهام.

