
خاطره ای را که با ماشین داشتین را به یاد بیاورید.همان روز هایی که با یک توپ به پارک محل می رفتیم و کل اون روز را با اهالی محل فوتبال بازی می کردیم.
(مامان،صدای ماشین باباجونه)این جمله هر جمعه صبح وِرد زبانم بود.بدو بدو که میرفتم تو کوچه،ماشین پیکان زرد قدیمی مثل ماشین های مدل بالای آن زمان خودنمایی میکرد.شاید مسیر پدربزرگ برای گردش،چندین بار چرخیدن دور چهارراه محل بود ولی با این حال خیلی خاطرات خوبی بود.
(بوق،بوق،بوق،بابا از ماشین عروس سبقت بگیر)این جمله که کلی بار هیجانی داره با اینکه فقط یه شب بود ولی کل هفته را می ساخت.
شاید زمان هایی که مامان راننده بود خیلی خوش میگذشت.چون با هم میرفتیم خرید و کلی خوراکی خوشمزه میخریدم و به خونه می اومدیم.در حین راه کلی موسیقی با صدای بلند گوش میکردیم و بجای خواننده می خواندیم.
پ.ن:شاید این متون کلیشه ای ولی واقعی با خاطرات نوستالژی خوب باشه اما واقعیت چیست؟نکنه اون حرفا شیدایی بیش نبود.
با دیدن اینکه با ماشین لوکس به جایی برم که ذهن هم تصور نکند خب خوبه ولی منو راضی نمیکنه.شاید جمله ی تنتن که (خبر بد اینکه یه تیر داریم ولی یه تیر که داریم)جمله ای سرشار از امید باشه ولی ما فقط یه تیر داریم.با تجربه هم باشی هم با یک تیر انتظار شکار نیست و فقط امید واحی است به اینکه این تیر طلایی است.
صادق باشیم و خاطرات را متون کلاسیک نکنیم.خاطره ای که میشود از ماشین گفت اینکه:
من که راننده ام با خیال آسوده به قصد سفری کوتاه به جایی خوش آب و هوا میرویم.وقتی که گوشه چشمی به کنار میزنم،خواب ناز خانومم را با لذت برای چندمین بار تماشا می کنم.
مامان و خواهرم هم میخواستند به ما بپیوندند،منم قبول کردم چون مطمئنم تا رسیدن به مقصد در خواب جدال رستم و هشت خوان هستند.
شاید این حرف از فکر کردن زبانم باشد ولی من لجبازم.من باید با اصول خودم بهم خوش بگذره.نمیتونم با هیچی کنار بیام برای همین از کورس با ماشین عروس خوشحال نمیشم.
خنده خانمم در ماشین که از مهمانی که افراد با من جر و بحث کردن و ما هم به نشانه بی احترامی به انها از آنجا به فاصله نوری دور شدیم به کلی خوشحالی برای دیگران در ماشین می ارزد.ما بوق میزنیم،کِل میکشیم،رقص های رنگی میرویم اما شب رویایی دونفر دیگر است.
با ماشین آقاجون هم میرفتیم کلی غر میشنیدیم که چرا زود سوار ماشین نمیشین یا زودتر بریم چرا که من کلی کار دارم .تازه آقاجون دست تو جیب نمیکرد و ما کلی پول خوراکی تو راه را توسط مادر خرج تقدیم میکردیم.
اصلا یه سوال کجا بودیم؟