نیاز داشتم چیزهایی که اون سری نوشته بودم و بعد اونها رو همراه با خود اکانت حذف کردم رو دوباره بفرستم چون حوصله ندارم باز هم چیزی بنویسم. یکسری چیزهایی نوشتم و بعد پاک کردم چون حس بدی بهم دادند. دیدم نمیتونم چیز کمککنندهای بنویسم و از طرفی نیاز دارم کسی بدونه که الان چه حس و حالی دارم. چیزهایی که امروز نوشتم و پاک کردم، بهم حس دراماتیک بودن و قربانینمایی و اینجور چیزها رو دادند بخاطر همین حس مزخرفی گرفتم. چیزهایی که اردیبهشت ماه اینجا نوشتم و منتشر کردم این حس رو ندادند البته بجز یکیشون که آخرین پست بود و توش گفته بودم فلان و بهمان که خیلی ساده و بدیهی هستند برای من ماورایی بنظر میان که خب الان ادیتش کردم. البته از اول هم دلم میخواست دوباره بفرستم ولی حس میکردم چون در همین لحظه نوشته نشدند، شاید فرستادنشون لازم (و جالب) نباشه اما الان کلا فرصت خوبیه. به هرحال.

۴۰۵/۲/۱۱
در وضعیتی قرار دارم که به خودم قول دادم که اگر چیزی طبق میلم پیش نرفت و به هر نحوی نتونستم درستش کنم، خودکشی میکنم. البته که این تصمیم رو از خیلی وقت پیش شاید ۱۱ سال یا حتی بیشتر گرفته بودم که در یک زمان معین اگر نشد و نتونستم، مشکلی نیست. آپشن خودکشی رو هم دارم. اون زمانی که تعیین کرده بودم گذشت و من باز هم به خودم فرصت دادم اما به گمانم براساس شرایط فوق وحشتناک این روزهام این آخرین فرصته و بعدش زندگیم از این رو به اون رو یا به شکل مثبت یا منفی میشه. اگر منفی شد مشکلی نیست میتونم خودکشی کنم. مطمئن نیستم این یه قول و قرار جدی و صادقانهست که با خودم بستم یا یه روش تسکین دهنده برای ادامه دادن؟ شاید من خیلی سادهلوحم که زندگی رو اینقدر ساده گرفتم و شاید آپشنهای پیچیدهتر و سرنوشتساز دیگهای هم داشته باشم که هنوز کشفشون نکردم. به هرحال اگر چیزی طبق مراد پیش نرفت و من همچنان به شکل رقتانگیز به ادامه دادن ادامه دادم... امیدوارم هیچوقت به این نقطه نرسم.
ترسم بیشتر از خود ادامه دادن، از تبدیل شدن به شخصیتیه که از اون متنفرم و برای نزدیک نشدن حتی بهش خودم رو در چه دردسرهایی که ننداختم. نمیخوام به این شخصیتی که سرنوشت ترحم برانگیز و حال بهم زنش رو پذیرفته و زمانش رو به واسطهی کارهای چرت و پرت برای فراموش کردن زخمها و بدبختیهاش هدر میده و یا مثل بقیه با بدبختیهاش جوک و پرت و پلا میگه تبدیل بشم. در هر صورت این راه و روش من چه صادقانه و تعهدوارانه باشه چه یک راه تسکیندهنده و خودفریبی باشه، خوشحالم که اقلا توی دنیا آپشنی مثل خودکشی وجود داره که هنگام خالی کردن بهش فکر کنی. مطمئنم اگر این گزینه وجود نداشت زندگی خیلی سختتر و اذیتکنندهتر میگذشت.
در جایگاه و شرایطی نیستم که راجع به این امور بنویسم و برای توضیح دادنشون انرژی صرف کنم. کل وقت و انرژیم باید صرف تنها (و شاید آخرین) امید عمرم بشه اما به قدری استرسهای بلند و طاقتفرسا ذهن و روانم رو آشفته کرده که کاری جز فکر و خیالپردازی نمیتونم انجام بدم. خیلی استرس دارم و خیلی میترسم. ولی خب همچنان مشکلی نیست چون به هرحال آپشن دیگری به اسم خودکشی داریم؟
حقیقت از بین تمام راههایی که هست خودکشی یه پوزخند به همشون هست و شاید بشه تاکید کرد مغرورانهترین چیزیه که در اختیار داریم. برخلاف اینکه به صورت عوامانه گفته میشه که خودکشی از ضعف و دوست نداشتن خود ناشی میشه، بنظرم حامل عزت نفس زیادیه چون فرد اجازه نداده وقتش رو در این دنیای رقتانگیز و پر از مشقت تلف کنه و الکی تحقیر بشه.
۴۰۵/۲/۱۶
مدام تصویر احتمالی ترسناک آینده لا به لای شنیدن صداهای منفور اطرافم جلوی چشمم و توی ذهنم مثل یه فیلم حوصلهسربر و بیمعنی به حد تهوع ظاهر میشه و هر بار که به صورت چرخهوار ظاهر شد، احساس ترس و درماندگی هم از راه میرسند و در نهایت وقتی این احساسات به مرحلهی عمل منجر شدند با رفتارها و حرفهایی مواجه میشم که انگار چه خبره؟ من کیام و چی میخوام؟ چرا باید این دغدغهها رو داشته باشم؟ چرا اینقدر بیکارم؟ چرا عادی نیستم؟ و بدینگونه شبیه گوسفندی بنظر میرسم که در پی صعود به قلهها و کسب امتیازات و ویژگیهای انسانماننده. انگار کسی هستم که در انتظار یک چیز فوقمحال و ممنوع برای گونهی خودمم. و به قدری این پروسه همراه با واکنشهای قاطع و جدی با تمسخره که حتی خودم هم لحظاتی به شک میفتم.
هیچکس متوجه این فاجعه نیست و بدیهیترین کارها اعم از خوردن و خوابیدن مستقیم در حد کفایت تلقی میشه چون زندگی حیوانی پذیرفتهترین شکل از زندگی بنظر میرسه و کوچکترین ردی از زندگی محترمانه خواستن به سخره گرفته میشه اما نه از این لحاظ که چیز حقیریه بلکه کاملا برعکس برای اینه که تصویر حیوانیای که از خودشون دارند توی ذهنشون نفوذ کرده و توانایی تصور زندگیای فراتر و با عزتتر و محترمانهتر از اون، بلندپروازی و خلاصه یک چیز دور و حتی جرم بنظر میاد.
حس میکنم به اشتباه در یک دیوانه خانهی بی در و پیکر و قانون افتادم که نه در و پنجرهای داره و یه اتاق بستهست که این دیوانهها هم اجزای جداییناپذیری ازش هستند و به صورت ذاتی بهش وصلند و من نمیدونم چطور توش گیر افتادم. شاید روح یه انسان دیگهام که در راستای تقاص گناهانم در این بدن حلول کرده چون اینقدر بیگانگی با این محیط و این آدمهای کوچیک با هیچ فکر دیگهای قابل توجیه نیست.
این مجموعهی موانعی که برای خلاصی از این شکل رقتانگیز از زندگی وجود داره، گرههاش به شدت درهم و برهم و گیجکننده درهم پیچیده شدند که وقتی به راه حل فکر میکنی، هر راه حلی رو در مقابل خودت میبینی چون از همون چارچوب اومده. همهی اینها در کنار هم تو رو به این سوال میرسونند که بهتر نیست دهنت رو باز کنی و تفنگ رو طرف دهنت بگیری و یه تیر بزنی و تمامش کنی؟ و خندهدار اینجاست که مانع فقط همینها نیست و خود این ترسها و فکرها که ساعتها ذهن رو با خودشون درگیر میکنند و به عمق مسائل راه پیدا میکنند هم اثر امتناعی خودشون رو ایجاد میکنند و در نهایت خیالات فاصلهی تو رو با واقعیات شکل میدن و زمانی که همه چیز بر باد رفته و از سرت گذشته باشه میندازنت توش و تو میمونی و عالمی از ترسها و نگرانیهای هدر رفته که فقط آثارش زجرت میدن. زندگی حال بهم زن و غیرقابل تحملیه بخصوص که بخش اعظم این موانع به اجبار و بیرون از خودته و فقط با چنگ و دندون میتونی از دستشون (یا با دستشون) خلاص بشی.
۴۰۵/۲/۱۹
آیا اون تجسم کسی هست که من از تبدیل شدن بهش میترسم؟
وقتی حرف میزد انگار بیشتر داشت برای خودش مرور میکرد. وقتی درمورد خودش میگفت، بیشتر از اینکه در حال معرفی کردن خودش باشه، انگار بیشتر میخواسته خودش رو بشناسه یا اقلا باورهاش رو برای خودش به تثبیت برسونه. انگار زیاد مخاطب براش مهم نبوده و بیشتر شبیه کسی بود که در حال نامهنگاریه.
وجوه اشتراک زیادی حس کردم باهاش دارم. تجربیاتمون خیلی شبیه به هم بود هرچند این تجربیات رو همهی همجنسهای اطرافم دارند اما چیزی که باعث شد با این یکی حس شباهت بکنم این بود که برخلاف بقیه به این وضعیت معترض بود و همین اعتراض و درک اشتباه بودن شرایط، آسیبهای بیشتری نسبت به بقیهی همجنسانی که از این درک برخوردار نبودند بهش زده بود. اگر معترض نبود و خودش رو با این شرایط وقف میداد و اونها رو به بخشی از باورهاش تبدیل میکرد قطعا از رنجش به مراتب کاسته میشد اما اینجوری هم نبود که در راستای این اعتراض مبارزاتی کرده باشه بلکه خودش هم مثل بقیه وقتی موقعیتش پیش میاومد به اجبار سر خم میکرد اما حس کسی رو هم داشت که با بازی در زمین همین شرایط در نهایت از این وضعیت خلاص خواهم شد. وقتی بهش نگاه میکردم، تمام کاری که انجام داده بود یا میداد، فرصت دادنهای از سر اجبار و تبدیل کردنشون به یه نوع فرار بود. درواقع شباهت اصلیش با من همین حس حرص و فشار و عصبانیته که هنوز هم اثراتش توی وجودش هستند. به هرحال این صدا توی ذهنش پخش میشد که مبارزه و اعتراضات مرگبار دردسر دارند و از طرفی اگر صورت نگیرند من بیشتر آسیب میبینم و کل زندگیم در سیاهی و افسردگی غوطهور میشه پس چه بهتر راه دیگهای برای حس خوب و خوب شدن حالم پیدا کنم؟برای همین تمام تمرکزش در راستای داشتن حال خوب، محدود شده بود به پادکستها و کتابهای انگیزشی و روانشناسی زرد و ورزش و تغذیهی خوب و فیلمهای روانشناسانه و امید و سرمایهگذاری روی دخترش که تجربیات گذشتهی خودش رو لمس نکنه. و حتی همین توصیه رو هم به منم کرد. وقتی شرایطم رو براش توضیح دادم و تنها راه حلم رو بهش گفتم، بهم نگفت فقط کارت رو بکن و از اینجا برو، درواقع بمون هم نگفت. دلیلش واضحه. وقتی خودش نرفت و موند و ترسید و تحمل کرد، اگر بهم میگفت نترس و برو و کارت رو بکن، خب قطعا حجم عظیمی از مسئولیتها و ترس از وقوع دردسر از طرف مردمی که تنها زبان موردتسلطشون زبان درندگی و وحشیگریه حس میکرد. برای همین فقط گفت درست رو بخون، ورزش کن و به پوستت برس و غذاهای سالم بخور و فیلم و پادکست (البته انگیزشی!) گوش بده و برای حال خوبت تلاش کن و از اینجور توصیهها.
اما من نمیتونم مثل اون باشم. اون در عین رنجیده بودن، دوستانه و خندان و صمیمیه، یا بهتره بگم طبع و ذاتش اینجوریه که دپرس بودن و مدام در سوگ چیزی بودن رو نمیپذیره و و براش قابل تحمل نیست و از طرفی در خوب کردن حالش هم استاده. البته در یک حد سطحی اما طولانی. چون همیشه بین این احوالات خوب، غم و حرص و غصه هم میزنند بیرون و این رو با نشون دادن حس نفرتش از سیاهی گذشته و این مردم و سرزنش و ملامت کسانی که در مقابل این سیاهی نه نگفتند (عموما زنان) و چه بسا کمک هم کردند بروز میداد. زخمهاش هیچکدوم خوب نشدند بلکه فقط بیخیالی و بیاعتناییای با لباس "من اونها رو بخشیدم" وجود داشت اما زمانی که با همین مسائل و آدمها روبرو میشد برای دقایقی فشارها رو خالی میکرد و بعد باز هم خوب میشد.
اما من اینجوری نیستم. من بلد نیستم داخل باتلاق دنبال حال خوب برم. من نمیتونم در این حد از وضوح خودم رو گول بزنم، چون خوشحال بودن توی باتلاق غیرممکنه و برای همین هیچوقت خوشحال نیستم. من نمیتونم در عین حال که براساس امیال آدمهای کوچیک قدم برمیدارم خوب باشم و نمیتونم در جایی که دشمن با یک برنامهی از پیش تعیین شده رئیس و برندهست، مثل آدمهای عادی برخورد کنم و آزار و اذیتهای از سر لذت رو نادیده بگیرم. من نمیتونم برای یک سوپرمارکت رفتن چونه بزنم و نمیتونم بخاطر بیرون بودن چندتا تار مو به بهانهی کلمهی چندشی مثل "ناموس" دستور بشنوم و فرمانبرداری کنم. من نمیتونم بخاطر تن ندادن به خواستههای اونها و حفظ حس سرکشی و دچار نشدن به حس مطیع بودن، بیشتر از این خودم رو خونهنشین کنم و ۲۴ای و تا آخرین ثانیهی مرگم به دنیای تخیلات پناه ببرم. من نمیتونم ترس و لرزهای ناشی از شکاکیتهای فراوان و بیمارگونه رو بیش از این تحمل کنم. من نمیتونم در جایی که از قبل برنامهریزی شده که یک برده و مطیع و توسریخور باشم، تظاهر به راضی بودن و حال خوب داشتن بکنم یا از اون بدتر خودم رو در همین راستا فریب بدم.
من هیچ یک از کارها رو نمیتونم و نمیخوام که انجام بدم. ادامه دادن در باتلاق برام ترسناکه اما ادامه دادن در باتلاق در حالی که به خرسندی و حال خوب تظاهر میکنم تهوعآوره. چون مگه غیر از این نیست که من این سرنوشت رو پذیرفتم؟ روبرو شدن با چیزهای منفور مسبب ناخوشی احواله، پس خوب بودن حال مگر چیزی جز پذیرفتن و کنار اومدن با شرایطه؟ و برای همین آپشنهای محدودتری دارم. وقتی به این فکر میکنم که چقدر با فشار و محدودیت سر چیزهای خیلی بدیهی مواجهم، اون آپشن خودکشیای که واسه خودم به رسمیت شناختم، توی ذهنم شانس و احتمال بیشتری پیدا میکنه. وقتی چیزهای ساده هم اینقدر ماورایی بنظر میرسند، خب چرا خودم رو نکشم و پروندهی این زندگی مملو از وحشت و رقت رو برای همیشه نبندم؟ مگه زندگی همراه با توسریخوری و حقارت و خودفریبی چه لذت و ارزشی داره که برای تجربهی اون، بشه نیستی رو رد کرد؟
خیلی حرص داره که یه مشت آدم کوچیک و حقیر و ابله بخوان سرنوشت و زندگیت رو تعیین کنند و احتمال موفقیتشون بالا باشه و مجبورت کنند هزینهی فراوان و سختی بدی تا جلوشون رو بگیری و همیشه صد قدم عقبتر بودن رو تحمل کنی.
.