من آرزوی سوختهام با دو دست و پا
با گریههای زیر نقاب یواشکی
من آسمان ممتد لوتم که از قضا
در دام من فتاده پرستوی کوچکی
من درک دستتنگی بابای خستهام
یا ذوقِ مردهام وسط یک عروسکی
توپی که عایدی من از مشق و مدرسه است
گمگشته است توی تونلهای موشکی
جز زخمهای در هم و بر هم چه مانده است؟
از روزهای فارغ از زخم کودکی
حتی نشد که بال گشایند و پر زنند
پروانههای سوختهی من یکی یکی...
کو لالهای که میدمد از خون و خاک ما؟!
حتی نمانده از اقیانوس ما لکی
من آمدم ترانه شوم درددل شدم
من دسترنج شاعریم یا که دلقکی؟!
۱۴۰۴.۲.۲۶
سجاد
اصفهان