اولین باری که دیدمش روزهای اوجش بود. بزن بهادری بود که به قول خودش به خط نکشیده بند بود و تیزی و تیزیکشی راه میانداخت و توی دعوا کاری به دوست و آشنا و رفیق نداشت؛ به قصد کشت میزد. آن روز در مغازهی بستنیفروشی ایستاده بودم که دیدم آنطرف خیابان با قمه دنبال دو نفر کرده و به قصد کشت قمه پرت میکند. چشم به هم زدنی نوچههایش هم رسیدند و به دقیقه نکشیده دو جوان خونی و زخمی کف خیابان ماندند و خودش و نوچههایش سوار موتور شدند و رفتند؛ بیانکه کسی جلویشان را بگیرد.
وقتی آن دو جوان را توی آمبولانس میگذاشتند با خودم میگفتم هیچ وقت حتی اگر کارم هم پیش چنین آدمی گیر کند، دور و برش نمیروم. اما روزگار با ما نساخت و سالها بعد به خاطر ارزانی اجارههای محلهاش، که تنها جایی بود که با چندغاز حقوق من میشد آنجا دوام آورد، هممحلهای شدیم.
آن روزها از ریخت و هیکل افتاده بود. مصرف الکل زیاد چاقش کرده بود و خودمانی بگویم قیافهاش بوی جوراب میداد. اما نوچهها و هممحلهایهایش که وجود او را باعث امنیت و اعتبار محل میدانستند و به قول خودشان تا وقتی سایهی او هست کسی تخم ندارد به ما و محلهی ما چپ نگاه کند، برایش سر و دست میشکستند و کارهایی میکردند که آدم شاخ درمیآورد.
هر روز ظهر که آقا تازه از خواب بیدار شده بود و کله و کبابی زده بود، میآمد و سر محله مینشست و آدمهای آبادی دورش جمع میشدند و یکی و دو نفر به نیابت همه مینشستند که آقا کاردی بهشان فروکند و خونین و مالین بیفتند تا لاتی آقا پر بشود و کسی نتواند بگوید بالای چشمت ابروست! این رسم تا جایی پیش رفته بود که سالی یکی دو نفر هم کارشان به مرگ میکشید اما کسی حق شکایت و... نداشت و مجبور بودند با سلام و صلوات رضایت بدهند. چون اگر نمیدادند جایشان توی آبادی نبود!
بیشتر آدمهای آبادی جای کاردی یا کاردهایی توی بدنشان و بخصوص صورتشان داشتند. کاردهایی که خودشان به اختیار خورده بودند. آدمهایی بودند که در عرض جراحاتشان میشد غرق شوی اما تا کمر جلوی آقا خم میشدند و التماس میکردند کارد بعدی را به ایشان فروکند. آدمهای سینهسوختهتر گوشبریده بودند و تک و توکی آدم بود که کار توی تخم چشمشان خورده بود که آنها نه سینهسوخته بودند و نه جانفدا بلکه افرادی بودند که باید گوشمالی میشدند که از بد روزگار یکی از آنها من شدم.
من به حسب طبیعت کمحرف و بیحاشیهام همیشه بیسر و صدا میگذشتم و اهل چاق سلامتی با این لات بیسر و پا و نوچههایش نبودم. لج این جماعت هم از همینجا شروع شد تا اینکه یک روز کودک بینوای مرا که توی کوچه مشغول بازی بود گرفته بودند که ببرند تا توی دامن آقا بنشیند. صدای جیغش را که از دور شنیدم خودم را مثل برق رساندم و کشیدهای زیر گوش نوچهاش که جوانکی بود خواباندم و بچه را پس کشیدم و بردم توی خانه حبسش کردم.
ساعتی نکشیده دیدم لگد توی در خانه میزنند و با قمه و قداره آمدهاند. خودم را به پشت بام رساندم و هر جوری بود فرار کردم اما دلم برای زن و بچهام میلرزید. آنها هم جایی نداشتند بروند. خودم هم بیجا بودم. دو سه روزی آفتابی نشدم و دیدم فایدهای ندارد. هیچ جایی برایم امن نیست. رفتم پیش پیره لاتی که زمانی خرده حسابی با او داشتم و شرح ماوقع کردم و با پا در میانی او بنا بر این شد که یک چشم بدهم و آنها دست از سر من و زن و بچهام بردارند.
روز واقعه رسید و از صبح سر محله منتظرش نشستم که بیاید. دور و برم شلوغ بود و جوانک هم ایستاده بود و پوزخند میزد. تمام بدنم میلرزید اما چارهای نبود. باید چشمم را میدادم. ظهر به رد بود که دیدم بطری در دست و کلش کلش دارد میآید. همهی جمعیت برایش ایستاده بودند و قربان صدقهاش میرفتند. آمد و نگاهی طلبکارانهای به من کرد. سری تکان دادم. بوی گند عرقش آدم را خفه میکرد و موهای چربش نشان میداد قرنی میشود که حمام نرفته است. روی صندلیش نشست و اشاره کردند باید زانو بزنم. دو زانو مقابلش نشستم و دستهایم را محکم توی جیبم کرده بودم. چاقو را برایش آوردند. تفی توی صورتم انداخت و تا صورت پس کشیدم ابرو و پلکم و چشمم گرم شد و درد سراپایم را گرفت. خون گرمم با که روی صورتم جاری شد خبر از تمام شدن کار میداد و من از چشم راستم برای همیشه کور شدم و در میان سوت و کف و سلام و صلوات نوچهها از حال رفتم. توی بیمارستان که به هوش آمدم گفتم که شکایتی ندارم و کار تمام شده بود. صورت مغموم بچهام آزارم میداد و باید به او میفهماندم که تقصیر او و حتی تقصیر من نبوده است و قرار نبوده که آن لات بیسر و پا در دامنش به او شکلات بدهد.
روزها گذشت. حتی سالها. کودک من حالا شده جوانکی که چشم بروی چشم کور من بست و کودکبیار آقا شده بود. حرفها و اخم و تخم من فایده نداشت وقتی تمام اهل محل و اهل شهر سینهزن آقا بودند. اما این موجود کنف هم دوام نیاورد و وقتی نوچهها همه خواب بودند و آقا نشئه و پاتیل، توسط یکی از دشمنانش کاردآجین شد و ریق رحمت را سر کشید.
امروز روز تشییع جنازهی نحسش بود. یک هفتهای میشود که آبادی در ماتم خودساخته و سنگین فرورفته است و شهر پر شده از بنرهای عکس و تسلیتش. جنازهاش را که میبرند انگار پیغمبر مرده بود. سیل جمعیت چنان سنگین و در سوگ میرفت انگار یکی از اولیای الهی به گور میرود. من اما کنار پنجرهی مشرف به خیابان نشسته بودم و با یک چشم ماندهام به جمعیت نگاه میکردم و به این میاندیشیدم که چقدر آدمیزاد میتواند خر باشد. گوئیا این اندیشهی ممنوعه از چشمم بیرون زده بود که ناغافل چیزی توی پیشانیم خورد. پیشانی شکستهام را گرفته بودم و به خیابان نگاه میکردم. جوانی را دیدم که با غضب به من نگاه میکند که متوجه نشدم غریبه بود یا پسر خودم بود. با این حال خون سرخی که از لای انگشتهایم بیرون میزد و از صورتم میچکید جز بزرگترین پایکوبیهای قرن اخیر به شمار میرفت...
سجاد
اصفهان
۲۳.
۲
سال پنج