خودش را بسته بود به غذاهای ساده و ارزان قیمت و آخرین باری که لباسی یا حتی هر چیز غیرضروری خریده بود را به خاطر نمیآورد.
اضافهکاریش در ماه سر به فلک کشیده بود و چشمهایش از فرط بیخوابی به ستوه آمده بودند.
دخترک لاغر اندامی که پوست و استخوان شده بود و همیشه پیراهن بلند سفید چرکمرده و کولهپشتی سیاهی به دوش داشت و توی دستش ماهی نیمهجانی بود که هر وقت میرفت که بمیرد، کلهاش را در آب فرو میکرد تا جانی تازه بگیرد و دوباره ماهی را در مشتش میگرفت و با خودش به هرجا که میرفت، میبرد.
آخر شبها که از کار برمیگشت حساب و کتابهایش را مینوشت و با حقوق معوقهاش جمع میزد و لیست بروز شده قیمتها را با دلواپسی چک میکرد و هر شب ناامیدتر از قبل میخوابید و ماهیش را توی لیوانی میگذاشت که نصف تنهاش را بیشتر نمیگرفت.
روزی که حقوق معوقه و اضافهکار و حقوق ماهش را گرفت بدون معطلی به شرکتی که در زمینهی بارش باران جز تاپترینها بود و سالها بود که آنها و فعالیتهایشان را دنبال میکرد، رفت و درخواست بارش سراسری در شهر را که در این مدت در سر میپروراند پر کرد و روی میز کارمند پذیرش گذاشت. کارمند با نگاه عاقل اندر سفیهی به او گفت این مبلغ باران بیکیفیتی را رقم میزند که موجب ناراضیتی اهل شهر خواهد شد و اگر چنین بشود و از ما بابت کثیف شدن خودروها یا لباسهای روی بندشان شکایتی بکنند، تمام خسارت به عهدهی شما خواهد بود که بابت آن مبلغ هنگفتی را باید به عنوان ضمانت پیش شرکت بگذارید. آیا توان فراهم کردن آن را دارید؟!
دختر که موهای نامرتب و بدچیده شدهاش را با بیحوصلگی پشت گوشش میداد گفت مثلا چه مبلغی رو باید ضمانت بذارم؟!
-حدود ۲۵ برابر وجه پرداختی!
-۲۵ برابر؟!... مگه اسید قراره بباره؟!
-اگر ندارید درخواست شما رد خواهد شد!
دختر خشکش زده بود و تنها چیزی که باعث شد به خودش بیاید از حرکت ماندن ماهی نیمهجانش بود. شیشهی همراهش را درآورد و کلهی ماهی را در آب فرو کرد و ماهی نفسی که کشید، از شرکت بیرون زد و جوری که دستهایش انگار روی زمین میکشیدند، به سمت خانه میرفت. ناامیدتر از همیشه بود و بوی ماهیش که بوی تنش شده بود رهگذران را مطابق همیشه از او دور میکرد.
به خانه که رسید ماهی را توی لیوان گذاشت و توی گوشیش دنبال آگهیهای شرکتهای بارانساز دیگری میگشت که خدماتشان به پولش بخورد. بیفایده بود! نه جانی برایش مانده بود که اضافهتر کار کند و نه میشد پول را نگه داشت چون روز به روز آب کمتر و باران گرانتر میشد!
گوشی و چتهایش را که بالا و پائین میکرد یادش آمد که یکبار دوستش به او گفته بود که یک شرکت بارانساز که همزمان روی اعضای بدن انسان هم کار میکند طرحهای فوقالعادهای میگذارد که میتواند بسیار به صرفه باشد. چشمهایش برقی زد و زنگی زد و نشانهای گرفت و وارد صفحهیشان شد:
جشنوارهی فروش فوقالعاده باران سراسری تنها با یک چشم:
مزایا:
بارانی فراگیر با ابرهای متراکم و بدون رعد و برق
تعیین دلخواه محدودهی بارش
ضربآهنگ ملایم و متناسب با روحیهی شما
دارای بیمهی خسارت در صورت شکایت شخص ثالث
تعیین بازهی زمانی دلخواه از نیمساعت تا دو روز
۱۰ درصد تخفیف بابت درخواست یک روزه
شرایط:
اهدا چشم راست با قرنیهی کاملا سالم
خارج شده از حدقه مطابق دستورالعمل الحاقی
پرداخت یک سوم قیمت بستهی مورد نظر جهت صدور بیمهنامه
دستورالعمل:
برای خارج کردن چشم حتما از مداد استفاده شود
از قسمت نرم کنار بینی مداد را فشار دهید تا دیدتان کور شود.
قلم را ابتدا به سمت راست، سپس ۴۵ درجه به چپ، نیم دور به بالا و سپس ۴۵ درجه به راست بچرخانید.
چشم خارج شده را داخل لیوان ضدعفونی شده قرار دهید و درب ظرف را محکم بپوشانید.
اخطار: به هیچ عنوان از بیحسکننده و داروهای بیهوشی استفاده نکنید.
دخترک در حالی که همهی بدنش میلرزید پشت میز مطالعهی کوچکش نشست. لیوان تمیزی را کنار دستش گذاشت و حولهای را روی میز مطالعهاش پهن کرد و مدادی که تازه خریده بود را گوشهی چشمش گذاشت. دست چپش را مشت کرد و آرام قلم را فشار داد. درد تا مغز استخوانش میرفت و بدنش به شکل خیرهکنندهای میلرزید. بدنش خیس عرق شده بود. خون گرمش از گوشهی چشمش میسرید و میرفت که فواره بزند. با صدای بلند و لرزان دستورالعمل را تکرار میکرد؛ ابتدا به راست، سپس ۴۵ درجه به چپ، نیم دور به بالا و ۴۵ درجه به راست...
جیغ میکشید. درد تا نوک ناخنهای دست مشت شدهاش میرفت. داشت غش میکرد اما خودش را محکم نگه داشته بود. چشمش را کاملا شناور در حدقهاش احساس میکرد. خون فواره میزد. لیوان را به زیر چشمش فشار داد و سرش را پایین آورد، چشمش توی لیوان افتاد و از حال رفت.
بهوش که آمد میز غرق خون شده بود و خون دلمه بسته بود. درد داشت دیوانهاش میکرد. بیحسیای که تهیه کرده بود را به خودش زد و آرام که شد چشمش را برداشت و به راه افتاد بوی خون و بوی ماهیش قاطی شده بود. خون پریودش هم از پاهایش میسرید توی کفشهای کتونی فرسودهاش میرفت. به شرکت رسید و لیوان حاوی چشمش را روی پیشخوان گذاشت. کارمند پذیرش نگاه رقتانگیزی به صورتش کرد و گفت: نام؟!
دختر با آروارهای که بیحسی رویش اثر گذاشته بود و صدایی که جیغ، نابودش کرده بود گفت: نیلوفر! و از حال رفت. وقتی بهوش آمد چند پزشک بالا سرش بودند و نیلوفر بیمعطلی با صدای بیجانش گفت: بارانم چی شد؟ کی میباره؟! دکتر با نگاه نگرانی گفت: متاسفم دخترم شما پروتکل رو درست رعایت نکردی و چشمت را توی لیوان پر از خون انداختی و چشمت فاسد شده و متاسفانه مشمول طرح ما نمیشی! نیلوفر که انگار دنیا روی سرش خراب شده بود شروع به داد و بیداد کرد که این چه قانونیه؟! من چشممو دادم؟! الان چیکار کنم؟! چه جوری چشممو برگردونم؟! دکتر ولی با خونسردی گفت: متاسفم دخترم ولی باید دقت میکردی که خلاف دستورالعمل رفتار نکنی و شرکت هیچ مسئولیتی در قبال چسم از دست رفتهی شما نداره!
دکتر داشت میرفت و نیلوفر توی خودش جوری میجوشید که انگار اقیانوسی از گدازههای مذاب است. دندانهایش را روی هم فشرد و ملافهای که رویش افتاده بود را چنگ زد و گفت چشم چپ چی؟!
دکتر که شوکه شد بود برگشت و گفت:چی؟!
-میگم چشم چپ چی؟ چشم چپ قبول میکنی؟!
با خونسردی مضاعف: چون چشم راست ندارید بله امکانش هست!
-انجامش بده!
دکتر بالا سرش برگشت. با خونسردی کامل مداد را دستش گرفت و گذاشت گوشهی چشم چپش. نیلوفر تخت را دو دستی مشت کرده بود. دکتر با نگاه نگرانی که بیسابقه بود گفت: حالا چرا اینقدر برات مهمه؟!
-من به همه میگم همه چیز دور و برم رو خاک گرفته از غذا بگیر تا لباسا تا ماشینا و همهی وسیلهها... کلافه شدم... هی دستمال میکشم ولی همه مسخرهام میکنن میخوام بههمه ثابت بشه شهر رو خاک گرفته!
دکتر شانهای تکان داد و مداد را فرو کرد. چشم بیرون جهید و دخترک بیهوش شد.
شب نیلوفر کنار آب نشسته بود و باران ملایمی میبارید. پدهای روی چشمش خیس خیس بودند. بیمهنامه به خسارت آنی خورده بود. ماهیش را توی آب انداخت و زانوهایش را بغل کرد. ریشههایش در آب فرو میرفت. داروگی سرود صلح سرمیداد و لجنها میرقصیدند.
۲۳
۳
سال پنج
سجاد
