متن حاضر را به شوق دیده شدن این پست سرکار خانم عطائی گرامی نوشتهام. باشد که به دردی خورده باشم:
چهار سال پیش بود که رسما قانون منع کشت و نگهداری گیاه از تلویزیون رسمی اعلام شد و از آن روز عدهی زیادی از مردم به صورت داوطلبانه به قطع و امحا گیاهان مختلف پرداختند تا جایی که در مسیرهای بینشهری نیز ماشینهایی را میدیدی که کنار زدهاند و گیاهان خودروی بیابانی را میکنند و میسوزانند.
تمام باغات و مزارع به صورت کامل بایر شده بود و این ایده بنا بود که سدهای خالی شدهی آن روزها را پر کند و مشکل بسیار جدی بیآبی را به طور کلی حل کند. اکثر باغدارها و مزرعهداران به پاکبانی مشغول شده بودند و گوئیا حقوق و مزایایی که میگرفتند برای آن روزهایشان کافی و قانعکننده بود.
در همان روزها که وقتی از بالا شهر را میدیدی چیزی به غیر سیمان و آهن وحشی نبود، او فکری به سرش زده بود که بیا و ببین! هر چند وقتی که ایدهاش را به نزدیکترین آدمهای دور و برش گفته بود، آنها نیز به جانش افتاده بودند که این خریت محض است و تو را به کشتن خواهد داد اما دست بردار نبود. پایش را توی یک کفش کرده بود و در آخر ایدهاش را پیش یک دکتر غیرقانونی که مجوز مطب نداشت اجرا کرد.
روزی که برای اولین بار پانسمانهایش را باز کرد و اولین جوانهها هویدا شده بودند، حسابی مشهور شده بود. عدهای از او به عنوان یک انسان آزادیخواه یاد میکردند، عدهای دیگر به عنوان یک آشوبگر و معاند و عدهای دیگر نیز او را فریب خوردهی جریانهای روشنفکری و آنور آبی! اما چه اینوری و چه آنوری حالا او دختری بود که بخشی از وجودش یک گیاه شده بود. گیاهی که از توی حدقهی چشم راستش سر بیرون آورده بود و توی خیابان که راه میرفت چیزی به نام گیاه را یادآور میشد که روزگاری در سر تا سر شهر میروئید و آن را عامل زندگی میدانستند.
او بسیار مورد توجه نوجوانها و کودکان قرار میگرفت و این امر کم کم باعث شد که بارها به دلیل تشویش اذهان عمومی به قصد برهم زدن امنیت ملی به زندان بیفتد. مسئولین بارها و بارها تلاش کردند که از منظر قانونی راهی غیر از اعدام این دختر را پیدا کنند تا این گیاه را از کاسهی چشمش دربیاورند اما هر راه مجازاتی که در نظر میگرفتند بیفایده بود و حتی کندن برگهای آن گیاه به منزلهی مثله کردن تن دختر جوان قلمداد میشد و توجه وافر رسانهها به او کار دستگاه قضا را سخت و سختتر میکرد.
روزگار اما به همین منوال نماند و بالاخره جریان مخالف او توانست با محکوم کردن افراد مایل به او، او را منزوی و منزویتر کند. این روند آنقدر ادامه یافت تا روزی رسید که حتی جواب سلامش را به زور میدادند. البته رشد گیاه نیز باعث ورم و قرمزی صورتش شده بود و از او تصویری ناخوشایند در ذهن نوجوانهای علاقهمند به او میساخت و این نیز مزید به علت شده بود.
ریشههای گیاه که کاسهی سر او را حالا خانهی خودشان یافته بودند، به ریخت و پاش میپرداختند و مویرگی از زیر پوست و رشتههای گوشت و اطراف رگهای نازکش پیش میرفتند و ذره ذره به مغزش نزدیک میشدند. همین باعث دردهای وحشتناک در تمام وجود او شده بود و باعث میشد گاهی میان خیابان از شدت دردی که میکشید اختیارش را از دست بدهد و جیغ بزند اما حتی آب دادن به او نیز ممنوع شده بود و علیرغم جیغهای کر کنندهاش هیچ آغوش پذیرایی برایش باز نمیشد و حتی کسی نمیتوانست تشخیص دهد که این جیغها، جیغ گیاهی است که با دیدن خاک وطنش که از آن محروم شده یا جیغ دختری که تنش را وطن از وطنراندهها کرده است. خیلی دلم میخواست بفهمم حرف دلش چیست و در این مواقع وحشتناک چطور خودش را تسکین میدهد و به ادامه دادن فکر میکند.
هر چه بود، دیروز صبح اطراف آپارتمانش شلوغ شده بود و برانکاردی که کاور مشکیای را حمل میکرد، مانند مرثیهای بلند اعلام میداشت که دخترک از درد مزمن جان سپرده است. میگفتند آخرین لحظات کیسهی خاکی را پاره کرده بود و طرف گیاهی صورتش را روی آن گذاشته و مرده است و وقتی جنازهاش را پیدا کردهاند ریشههای نازکی به خاک مذکور وصل رسیده بوده است.
اگر چه ریشهها و خاک مذکور به سرعت امحا شدهاند ولی تدفین دختر به بزرگترین چالش امروز فرماندار شهر تبدیل شده و باعث شده تا حالا که ساعت دوی نیمه شب است، چراغ اتاق فکرش روشن بماند... .
ساعت دو نیمه شب
۵
۳
سال پنج
سجاد

اصفهان