ویرگول
ورودثبت نام
سجاد حاجیان
سجاد حاجیانبه شعر علاقه دارم، فعلا همین
سجاد حاجیان
سجاد حاجیان
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

"پاشو سپهر بابا"| شعر

تا حشر را ببیند

رفته است بر سر کوه

بسمل، امان نه، بسمل

تا خون بسته بر خون

رد شد ز رود و دریا

این لکه‌های قرمز

تبلیغ برگ گل نیست

وقت صلاه رفت و

قرمز ز رنگ خون است

نعلین‌های آقا

رفته ز زیر پوتین

نان شبی بیارد

مانده است زیر پوتین

مردی که توی اورژانس

با تیر شد مداوا

دریای بالِ کنده

هی می‌خورد به شیشه

مرغان گمند و گورند؟

با کیسه‌ی برنجی

حل می‌شود معما؟!

دیروز کودکی را

یخ‌ها ستاره بودند

آبی به خود نجوشید

امروز نعش دختر

یخ‌بسته شد سراپا

از غار می‌رسد وحی

لالند تا بفهمند

این واژه‌ها بدیع است

مثل شنیدن آه

از سردخانه آیا؟!

کاور شده جهانی

افتاده کنج جدول

رویش نوشته "مجهول"

آن زیپ را نبندید

من می‌کنم تماشا

تا می‌روید خون را

از دستها بشوئید

کرده طلوع خورشید

جای اذان بگوئید

"پاشو سپهر بابا"

۱۴۰۴.۱۱.۵

اصفهان. سجاد

به یاد جاویدنام سپهر شکری، سپهر ابراهیمی و چهل و سه هزار سپهر دیگر

شعرایرانآزادی
۴۹
۵۷
سجاد حاجیان
سجاد حاجیان
به شعر علاقه دارم، فعلا همین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید