این روزها که پشت سر گذاشتیم، انگار یه صافیِ نامرئی بود. صافی که دوستای واقعی رو از بقیهی آدمها جدا کرد. وقتی صدایِ انفجار تو گوشمون میپیچید یا هروقت آسمون سرخ میشد، اولین فکری که به سرمون میزد، حالِ “اون” بود. اون که میدونستیم واقعاً دوستِ واقعیِ ماست، نگرانش میشدیم. مثل یه ریسمانِ نامرئی که وسطِ هیاهو، ما رو به هم وصل میکرد. اینجوری بود که توی دلِ تاریکی، یه نوری از همین نگرانیها پیدا میشد.
ولی… همیشه یه “ولی” هست. انگار یه گوشه از قلبمون، همیشه یه جایِ خالی رو حس میکنه. جایِ خالیِ اونهایی که دیگه نیستن. فرقی نمیکنه کی بودن، چه دینی داشتن، چه شخصیتی داشتن.
یه لبخند، یه صدا، یه خاطره… همهشون توی این دنیایِ آرومِ بعد از جنگ، مثل یه دردِ گُنگ میمونن. یه حسرتی که انگار همیشه با ماست.
و اون صداها… وای از اون صداها! دیگه استاد شدیم، نه؟ با یه صدایِ کوچیک میفهمیم پهپاده کدوم سمته، موشکِ قارهپیماست یا موشکِ کروز!
صدایِ موتورِ یخچال که میاد، ناخودآگاه انگار یکی داره بمب میندازه کنار گوشت. صدایِ بستهشدنِ درِ همسایه، ناخودآگاه آدم رو میپرونه. انگار یه تروماست که توی سلولهامون حک شده. حتی وقتی هیچی نیست، یه لرزشِ کوچیکِ در، صدایِ افتادنِ یه جسم، کافیه تا قلبمون مثلِ یه گنجشکِ ترسیده، دیوونهوار بزنه. انگار دوباره همون صدایِ انفجار، این بار وسطِ مغزمون، مهمونِ ناخوندهی شب و روزمون شده.

شبها هم که دیگه نگم برات . انگار جنگ تموم نشده. توی خواب، آسمون هنوز پر از موشکهایِ ترسناکه. اون موجِ انفجار که انگار وسطِ مغزت منفجر میشه، حتی توی خواب هم دست از سرت برنمیداره. مثلِ یه خوره، مثلِ یه یادگاریِ دردناک که هیچوقت قرار نیست فراموش بشه. یه حسِ دائمیِ ناامنی که مثلِ سایه، همهجا دنبالمون میکنه.