ویرگول
ورودثبت نام
فاطمآ
فاطمآآنچه در خیالم میگذرد تو می‌خوانی، می‌شنوی و میبینی: )
فاطمآ
فاطمآ
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

شاهد عینی بی‌تفاوت

تابلو، می‌دونی چیه؟ تو تنها کسی هستی که از وقتی صبح چشم باز کردم، دقیقاً سر جای خودتی. همین باعث می‌شه بیشتر ازت متنفر باشم. این ثبات لعنتی‌ات داره اعصابم رو خرد می‌کنه.

من امروز صبح بیدار شدم و اولین کاری که کردم، پرت کردن کیفم بود توی اتاق. صدای افتادنش شبیه صدای سقوط آخرین امیدم بود؛ یه صدای سنگین، خفه و بی‌اهمیت. یه گوشه از دیواره‌ی اتاقم که تو رو نگه داشته، یه ترک ریز داره. اون ترک داره همه چیز رو لو میده؛ این خونه داره از هم می‌پاشه، ولی تو با اون منظره‌ی مسخره‌ات، انگار توی یه جشن ابدی هستی.

هزار بار خواستم ازت بپرسم: اون رنگ آبی فیروزه‌ای که انتخاب کردی، واقعاً همون آبیه که من حسش می‌کنم؟ یا تو هم مثل بقیه، فقط بلدی یه نسخه‌ی تمیز و فیلترشده از دنیا رو قاب کنی و بذاری جلوی چشم بقیه؟ من خسته‌ام از تمیزکاری، از تظاهر به اینکه همه چیز سر جاشه.

دیشب، دقیقاً وسط خواب، پریدم وسط. سرم به چهارچوب در خورد. دردش واقعی بود، خون اومد. ولی تو چی؟ فقط نور چراغ خواب که کج شده بود، سایه‌ات رو روی زمین درازتر کرد. تو شاهد بودی. شاهدِ تلوتلو خوردن من. و در عوضِ اینکه یه کلمه‌ای بگی، فقط یه گوشه‌ات، یه لکه‌ی کوچک گرد و خاک نشسته که انگار خودِ واقعیتِ روی توئه.

کاش می‌شد یه روز صبح بیدار شم و ببینم تو از اون قاب افتادی پایین. کاش می‌شد ببینم اون منظره‌ی آرومت، زیر پاهام له شده باشه. شاید اون‌وقت، تنها یکی پیدا می‌شد که می‌فهمید شکستن، چقدر می‌تونه واقعی‌تر از سبز بودنِ ابدی باشه.

دوس داشتم عکس بزارم براش ولی هوش مصنوعی، و اینترنت محدودم کرد:)

---

انزواداستاندلنوشتهزندگی
۷
۲
فاطمآ
فاطمآ
آنچه در خیالم میگذرد تو می‌خوانی، می‌شنوی و میبینی: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید