ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

افکار من در اتوبوس، قسمت اول

روزگاری آمد که در انبوه خیالاتم به دنبال نقطه ای می گردم. نه لحظه ای خاص، نه موقعیت باشکوه، فقط یک نقطه. بله، یک نقطه برای انتهای جملات خیالاتم. خسته ام از ویرگول، از مکث ویرگول. و ادامه ی بعد از آن. کلافه ام از جملاتی که بعد از ویرگول می آیند. این دست کلمات ذره ذره خونم را می مکند و پوستم را خراش می دهند و گلویم را می فشارند. نفس کم می آورم و در ناامیدی از بودن پایان، جملاتی که از خیالم برخاسته را با یک نفس می خوانم.

همین طور که در اتوبوش نشسته‌ام، فکر می کنم شاید مشکل از من نیست، شاید خودِ زبان تصمیم گرفته تمام نشود. ویرگول را می اندازد وسط جمله تا بگوید صبر کن، هنوز مانده، هنوز باید ادامه بدهی، و من بی آن که بخواهم، اطاعت می کنم. قدم ها با کلمات هماهنگ نیستند، یکی تندتر می رود و یکی جا می ماند، و جمله کش می آید، بی شکل، بی مقصد.

نقطه اما لجباز است. قایم می شود ته خط، یا اصلاً نمی آید. هر بار که دستم می رود سمتش، یک ویرگول جلو می پرد، یا بدتر، یک «و». انگار کسی عمداً نمی گذارد تمام کنم. علامت سؤال از دور نگاهم می کند، بی آن که واقعاً سؤالی داشته باشم، فقط برای این که شک بیندازد. گاهی دلم می خواهد یک علامت تعجب بیندازم وسط همه چیز، نه برای هیجان، فقط برای قطع کردن. یک ضربه ناگهانی. اما حتی تعجب هم زیادی پر سر و صداست. من پایان آرام می خواهم، چیزی شبیه نقطه، چیزی که فقط بگوید تمام شد، بدون توضیح، بدون ادامه.

جمله ها پشت سر هم می آیند چون من در ذهنم راه می روم و فکر می کنم و نمی ایستم. اگر بایستم شاید نقطه برسد، اما ایستادن سخت است. نفس می آید و می رود و ویرگول ها بین نفس ها جا خوش کرده اند. هر مکث کوتاه، یک ویرگول تازه. به خودم می گویم ساده بنویس، همین طوری که هست. بدون فکر به کلمه های سنگین، بدون وزن دادن به هر حرف. اما حتی سادگی هم جمله را کوتاه نمی کند. سادگی فقط سرعت را بیشتر می کند، و جمله با سرعت بیشتری از پایان فرار می کند.

حالا می فهمم چرا نقطه این قدر مهم است. نه چون زیباست، چون نجات می دهد. چون اجازه می دهد نفس بعدی مال جمله ی بعد باشد، نه ادامه ی همین یکی. ویرگول این را نمی فهمد، سؤال هم، تعجب هم. شاید آخرش خودم باید نقطه شوم. وسط راه، وسط فکر، وسط جمله. بی خبر. بی صدا. فقط یک توقف کوتاه که بعدش دیگر چیزی نیاید. نه ویرگول، نه سؤال، نه تعجب. فقط تمام.

ویرگولنقطهافکار
۱۵
۰
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید