ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

خونِ مُردِگان، صَمغِ دِرَختان

اینجا خورشید غروب کرده است. سایه ها وحشتناک هستند. باد از میان شاخه های درختان جنگل مخوف زوزه می کشد، چنان که گویی ارواح مردگان جنگل به دور هم جمع شده اند و برای اجساد تجزیه شده ی خود سوگواری می کنند. اجسادی که کسی آن ها را دفن نکرده است و طبیعت آن ها را با ریشه های درختان به زیر کشیده است. در هر میوه تکه ای از بدن انسان وجود دارد. در سیب دندانی و در آلو انگشت دستی. ریشه های درختان بافت های تجزیه شده را بسان اکسیری حیات بخش از لا به لای ذرات غمبار خاک می مکند و خون هایی به رنگ سیاه از میان آوند های ساقه ها بالا می رود. ارواح ضجه می زنند و از درختان تقاضای بخشش دارند. بی شک از جاودانگی پیکرهایشان که حلقه حلقه بر تنومندی درختان می افزاید، وحشت دارند. از تجلی بیماری ها و زخم هایشان بر تنه، برگ و میوه می هراسند؛ چنان که گویی‌ زخم های چرکین و متعفن خود را از درون آیینه می بینند.‌ ارواح، وحشت زده انگشتان خود را روی تنه ی زبر و درشت می کشند و فریاد می زنند، گویی انگشتان خود را بر روی زخمی دردناک و خون آلود که بر پیکرهایشان نقش بسته بود می گذارند.

جنگل متشنج می شود.‌ درختان خود را به همدیگر می کوبند و شاخسار ها را در باد شبانگاهی رها می کنند و چون شعله های آتشی عظیم به سمت شب زبانه می کشند. زخمی بسته و دریچه‌ی عبور ارواح نابود شده است. اجساد پیچ و تاب می خورند. خون بسته شده ی روی بدنشان می شکند، تکه تکه می شود و روی زمینِ جنگل می ریزد. زمین دهان باز می کند و تکه های خون را می بلعد. خون از ریشه های درختان بالا کشیده می شود، درون تنه های پرهیبت درختان حرکت می کند و از زخم های تنه‌ی چوبین درخت بیرون می ریزد. صمغ چون خون خشک شده ای روی درخت سفت شده است. ارواح در رفت و آمد هستند. ناخن های شان زیر صمغ خشک شده کشیده می شود و تا عمق پیکرهای شفاف شان شکاف می خورد. عصاره‌ی وجود هر روح، چون دود، از میان شکاف بالا می رود. آنقدر بالا می رود تا به تک برگ‌هایی در بالاترین نقطه ی درختان برسد. به دور برگ ها می چرخد. آنقدر می چرخد تا برگ ها از درختان جدا شوند و از نهایتِ درخت به پایین سقوط کنند. زمین پوشیده از برگ های جوان و سبزِ نقاط دست نیافتنیِ درختان است. برگ‌ها، در ظلمات شب چون کفنی بر باقی مانده‌ی پیکر مردگان می افتند و شب با زمین جنگل در می آمیزد.

نزدیک صبح است و سکوت. باد آرامی از لا به لای شاخه ها می خزد. جنگل در سکوتی که فقط مردگان دارند، فرو رفته است. امشب حلقه ی دیگری بر تنه ی همه‌ی درختان جنگل اضافه کرده است.‌ صدایی همهمه‌وار از بیرون‌ جنگل به گوش می رسد. گروهی برای اعدام شدن به سمت جنگل در حرکت اند. امشب نیز درست مانند چند شب پیش، جنگل خود را برای پذیرش مردگان‌ آماده می کند. صدای همهمه‌ی دور اعدامیان، به جنگل مژده می دهد که امشب‌ نیز حلقه ای دیگر بر تنه ی تنومند درختانش می نشیند.

درختانجنگل
۱۸
۳
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید