ساعت، نه میگذرد و نه میایستد؛ فقط کش میآید، مثل بخاری که روی شیشه مینشیند و شکل جهان را میکِشد و دوباره پاک میکند، و من در میان این کشآمدنِ بیپایان نشستهام، با بدنی که انگار مال من نیست و ذهنی که مثل آبِ سرد، راکد و بیعمق، هر صدا را در خودش نگه میدارد بدون آنکه رهایش کند. یک ساعت است، یا شاید تنها یک پلکزدنِ طولانی، اما وزنش آنقدر سنگین است که شانههایم را خم کرده و ستون فقراتم را به زمین دوخته.
مه همهجا هست؛ مه در هوا نیست، در سر من است. فکرها دیده نمیشوند، فقط حس میشوند، مثل راه رفتن در اتاقی تاریک که میدانی پر از اشیاست اما هیچکدام را نمیبینی و هر لحظه منتظری به چیزی بخوری و صدایی ناگهانی، تیز و بیدارکننده، سکوت را بشکند. صداها از همینجا شروع میشوند؛ نه ناگهانی، نه بلند، بلکه آهسته و خزنده، مثل سرما که اول نوک انگشتها را میگیرد و بعد آرامآرام تمام بدن را.
«حرکت نکن… اگر تکان بخوری، همهچیز فرو میریزد.» این را یکی از صداها میگوید، مطمئن و قاطع، انگار سالهاست مرا میشناسد. صدای دیگری میخندد، خندهای خشک و کوتاه، و زیر لب میگوید: «همیشه فکر میکند کنترل دارد، نگاه کن چهقدر لرزان است.» و من، میان این دو، نفس میکشم، آهسته و حسابشده، انگار نفسکشیدن هم عملی خطرناک است که ممکن است نظم شکنندهی این جهان را به هم بزند.
آنها فقط با من حرف نمیزنند؛ با هم حرف میزنند، دربارهی من، دربارهی اینکه آیا متوجه شدهام یا نه، دربارهی اینکه چه زمانی باید سکوت کنند و چه زمانی باید فشار بیاورند. یکی میگوید: «هنوز زوده.» دیگری جواب میدهد: «نه، الان بهترین لحظهست، نگاه کن چقدر خستهست.» و من حس میکنم موضوع بحثشان چیزی فراتر از من است، انگار نقشهای دارند که من فقط یکی از اجزای بیاهمیت آن هستم.
سردی از کف پاهایم بالا میآید، از زمین یا شاید از درون خودم، و مفاصلم را سفت میکند، تا جایی که حرکتدادن انگشتهایم شبیه یادآوری کاری است که زمانی بلد بودهام اما حالا فراموشش کردهام. منگی مثل پتوی خیس روی سرم افتاده؛ صداها را کُند میکند اما محو نمیکند، فقط آنها را کشدارتر و مبهمتر میسازد، طوری که هر کلمه چند ثانیه در هوا میماند قبل از آنکه به معنایش برسم. با خودم حرف میزنم، یا شاید دارم به صدایی جواب میدهم که تظاهر میکند خود من است. میگویم: «اینها واقعی نیستند، فقط صدا هستند.» اما همان لحظه، یکی از آنها با لحنی آشنا میگوید: «این جمله را قبلا هم گفته بودی، یادت هست؟» و چیزی در سینهام جمع میشود، چون لحنش بیش از حد آشناست، چون مکثش درست در همانجایی است که من همیشه مکث میکنم.
دیوارها رنگ ندارند، یا شاید رنگ دارند ولی مغزم دیگر زحمت تشخیصشان را به خودش نمیدهد. همهچیز در یک طیف خاکستریِ سرد حل شده، جایی میان خواب و بیداری، جایی که حتی خاطرهها هم مهگرفتهاند. با این حال، بعضی صداها واضحترند؛ یکی شبیه معلم قدیمیام حرف میزند، با همان تأکیدهای عصبی، دیگری دقیقاً مثل دوستی که سالها پیش از من دور شد، آرام و خسته، انگار هنوز منتظر جواب پیامی است که هیچوقت نفرستادم.
«تو همیشه گوش نمیدادی.» این را یکی میگوید. دیگری جواب میدهد: «گوش میداد، فقط نمیتوانست جواب بدهد.» و من بین این دو جمله گیر کردهام، مثل کسی که وسط بحثی قدیمی ایستاده و تازه حالا میفهمد هر دو طرف شاید حق داشتهاند.
زمان دوباره خودش را نشان میدهد؛ نه با حرکت، بلکه با فرسودگی. پلکهایم سنگینتر میشوند، افکارم کندتر، اما صداها خسته نمیشوند. آنها به چرخیدن ادامه میدهند، به تحلیل، به قضاوت، به یادآوری چیزهایی که فکر میکردم فراموش کردهام. هرچه بیشتر سعی میکنم آنها را توهم بنامم، جزئیاتشان دقیقتر میشود؛ اسمها، مکانها، جملههایی که فقط یک آدم واقعی میتوانسته بگوید.
یک ساعت دارد تمام میشود، یا شاید تازه شروع شده. مه هنوز کنار نرفته و من هنوز نمیدانم این صداها از کجا میآیند. آیا اینها صرفاً پژواکِ ذهنی خسته و بیمارند، یا تکههایی از آدمهایی که زمانی واقعاً کنارم بودهاند و حالا، در سکوتِ سردِ این ساعت، راهی جز عبور از ذهن من برای زندهماندن ندارند؟
صداها آرام میشوند، انگار منتظرند و من برای اولین بار از خودم نمیپرسم آیا آنها واقعیاند یا نه،بلکه از خودم میپرسم: اگر روزی کاملاً ساکت شوند…آیا چیزی از من باقی میماند که بتواند بگوید آنها هرگز وجود نداشتند؟