بیتا حسینی نژاد·۱۲ روز پیشدهانی در سرم باز شد و نام مرا گفت. (تجربهی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت nاُم)ساعت، نه میگذرد و نه میایستد؛ فقط کش میآید، مثل بخاری که روی شیشه مینشیند و شکل جهان را میکِشد و دوباره پاک میکند، و من در میان این ک…
Maryam Shaker·۱ ماه پیشمه و خاطرههای خاموشدر دل جنگلی که مه آرام و سنگینش همه جا را پوشانده بود، درختان کاج ایستاده بودند؛ بعضی سبز و پر از زندگی، بعضی دیگر خالی از برگ و پژمرده، گو…
mohammadmot·۳ ماه پیشمیانِ مه و خاطرهصبح از دلِ مه زاده بود. جاده، هنوز خیس از شبِ بارانی، آرام زیر چرخهای ماشینی قدیمی میلغزید. نوری کمرنگ از میان شاخههای نمناکِ درختان می…
شبنم حکیم هاشمی·۷ ماه پیشدختر و اسب و جنگل و مه (یک روایت شاعرانه)دختر از کلبه بیرون میآید. نفسی عمیق میکشد و عطر بکر جنگل را در ریههایش فرو میبرد. به درختان انبوه نگاه میکند که آفتاب از لابلای شاخهه…
Papoury·۸ ماه پیشنورافکنچشمهایم خیسی مهِ شب را حس میکرد. نور به بهانهی غبارِ آب در هوا، ایستاده بود و جلوتر نمیرفت. جلوی نورافکن بالای ساختمان، در بهشت باز شده…
هیهات·۳ سال پیشمَُردَُم.همه چیز بعد از بوسه مه بر گونهی زمین آغاز شد.آفتاب مردمک چشمها را نوازش میکند.انگار که داستانهای مردمِ آفتابپرست را باور کرده باشد!آف…
امین·۳ سال پیشایستاده در مه اول صبح برای امتحان پایانترم از خونه راهی دانشگاه شدم، مه کل شهر رو پوشونده بود، درست از وقتی که وارد محوطه دانشگاه شدم شدت مه فوق العاده…
از اهالی بیابان·۳ سال پیشصبحهای مه گرفته شهر داغصبحها، قبل از اینکه خمیازههای مردم شهر حتی تمام شود، وقتی که حتی خورشید هم حال تابش ندارد، مه همه شهر را میگیرد.