
امروز روز تولد من است و این یک اعتراف است: من از عددها خستهام. از سن، از سال، از «چند سالت شد؟»هایی که مثل بازجوییهای دوستانه مطرح میشوند. حقیقت این است که من مدتهاست از تقویم جلو افتادهام و همزمان، از خودم عقب ماندهام. تولد برای من روز جشن نیست؛ روز روبهرو شدن است. روزی که نمیتوانم از کنار خودم رد شوم و وانمود کنم همهچیز عادی است.
اعتراف میکنم: من آنقدر قوی که فکر میکردند نبودم، و آنقدر ضعیف که ترس داشتم هم نه. من فقط دوام آوردم. بیشترِ سالها را نه با امید، بلکه با سماجت زنده ماندم. بدنم بارها زودتر از روحم خسته شد و روحم بارها زودتر از بدنم تسلیم شد، اما هیچکدام خبر نداشتند که قرار نیست واقعاً بروم. ماندن، ناخودآگاهترین تصمیم من بوده است.
اعتراف دیگر: بعضی رؤیاها را خودم کشتم، نه زندگی. با تعویق، با ترس، با «بعداً». و بعضی رؤیاها، سرسختتر از من بودند؛ زنده ماندند، تغییر شکل دادند، به زخم تبدیل شدند. حالا در من راه میروند، نفس میکشند، و هر از گاهی یادآوری میکنند که چه کسی میتوانستم باشم و چه کسی هنوز شاید بشوم.
امروز، پیامهای تبریک میآیند و من لبخند میزنم، اما درونم پر از نسخههای نیمهتمام من است که به صف ایستادهاند. هرکدام چیزی میخواهند: یکی شجاعت، یکی آرامش، یکی فقط کمی استراحت. اعتراف میکنم که همهشان را نمیتوانم راضی کنم. انتخاب کردهام بعضی صداها را نشنوم تا بتوانم به یکی، فقط یکی، واقعاً گوش بدهم. در جایی از این روز، زمان دچار اختلال میشود. ساعتها مثل خواب راه میروند و من ناگهان میفهمم که بزرگ شدن، اتفاق نیفتاده؛ انباشته شده. من پیر نشدهام، سنگین شدهام. پر از تجربههایی که نمیشود ساده تعریفشان کرد. پر از دانستنهایی که خوشحالکننده نیستند، اما واقعیاند.
اعتراف مهمتر: من دیگر دنبال «نسخهی بهتر خودم» نیستم. این مسابقه را کنار گذاشتهام. من دنبال نسخهی صادقترم. کسی که کمتر نقش بازی کند، کمتر توضیح بدهد، کمتر عذرخواهی کند برای اینکه همان است که هست. تولد برای من نقطهی شروع تحول نیست؛ نقطهی توقفِ دروغهاست. و حالا که شب میشود، این اعترافنامه را میبندم بدون شمع، بدون آرزو، بدون وعدههای بزرگ. فقط با یک حقیقت لخت و زنده: من هنوز اینجا هستم. با تمام ترکها، تناقضها، و ناتمامیها. و اگر این تولد چیزی به من اضافه کرده باشد، فقط همین جسارت است که بگویم: بودنم، با همهی نقصهایش، کافی است.