
اینک به جامِ سفالین مینگرم؛ به این چایِ نیمخورده که زمهریرِ نسیان بر پیکرش نشسته و بخارِ اشتیاق، دیریست که از سطحِ تیره و تلخش رخت بربسته است. گویی آینهای است در برابرِ روانِ آشوبزدهام. همین لَختی پیش بود که با عطشی سوزان، این عصارهی ارغوانی را در پیاله ریختم؛ جانم از هرمِ وصالش گُر گرفته بود و پنداشتم که تا قطرهی واپسین، کامِ تشنهام را سیراب خواهد کرد. اما دریغ... دریغ از این طبعِ بوقلمونصفت و این دلِ هرزهگرد!
هنوز نخستین جرعه از گلوگاهم فرو نچکیده بود که آوایی از دوردستِ پندار، مرا به سوی سرابی دیگر خواند. مرغِ خیالم، بیطاقت و مجنون، از این شاخسار به آن شاخه پرید. طعمِ گس و گرمِ چای هنوز بر زبانم بود، لیک چشمانم در پیِ صیدی تازه در کرانههای موهوم میدوید. رهایش کردم؛ همچون هزاران عهدِ ناتمام و هزاران شوقِ نیمهکاره که در مسلخِ هوسهای زودگذرم ذبح شدند.
دردی غریب در سینهام میپیچد؛ آمیزهای طوفانی از فخرِ پویندگی و شرمِ بیسرانجامی. از سویی، شوقِ کشفِ جهانهای نو، چونان گدازهای آتشین در رگانم میجوشد و مرا از درنگ و سکون بازمیدارد. خود را جهانگشایی میپندارم که هیچ حصاری تابِ محبوس کردنش را ندارد و هر دم باید اقلیمی تازه را به تسخیر درآورد. اما از دیگر سو، چون به این چایِ سرد و ماتمزده بازمینگرم، خنجرِ خسران بر جگرم مینشیند. من کیستم؟ جز رهگذری آشفته که هیچ منزلی آرامش نمیکند و هیچ جامی عطشِ بیپایانش را فرو نمینشاند؟
من عشق میورزم به آغازها؛ به شرارههای نخستینِ هر سودا که خون را در کالبدم به رقص درمیآورد. اما امان از تداوم، که چون بختکی سربی و ملالآور بر سینهام خیمه میزند. این پیالهی نیمخورده، نعشِ آرزویی است که پیش از بلوغ، در گورستانِ بیحوصلگیام رها گشت. در این لحظه، خون میگریم بر وفای نداشتهام و بر این ثباتِ متزلزل، و در همان دم، مستانه و دیوانهوار میخندم به شاخسارِ تازهای که اکنون تمامِ وجودم را به سوی خود میکشد. من اسیرِ این شکنجهی شیرین و این تضادِ ابدیام؛ پرندهای محکوم به پریدنهای بیمقصد، که از هر اقلیم، تنها خاطرهای سرد و جامی نیمخورده بر جای میگذارد.