
یادم نمیاد چندم بود و حتی اینکه چه سالی بود. فقط اینو می دونم که هوا سرد شده بود. می خواستم درباره فرهنگ و تاریخ چین بخونم (برای چی؟ نمی دونم!) و سایت ها رو مرور کردم و به ویرگول رسیدم. بالا گوشه سمت چپ، "ثبت نام" رو دیدم و چون یکی از تفریحاتم فُرم پر کردنه، پس روی ثبت نام کلیک کردم. یهو دیدم دارم تند تند تایپ می کنم و یه متن می نویسم. من از وقتی که بزرگتر شدم و از راهنمایی به دبیرستان رفتم، دیگه چیزی ننوشتم. تو راهنمایی هم ساعت ها و ثانیه ها منتظر زنگ انشا بودم. من، همونی که ته کلاس می نشست و موقع جواب دادن به سوال ها روی صندلی سُر می خورد و پایین می رفت تا توجه معلم رو به خودش جلب نکنه و نوشته ها و نقاشی های روی دیوار براش جالب تر بودن، زنگ انشا یه شخصیت دیگهای رو نشون می دادم.
پنج دقیقه بعد از شروع کلاس، یه نفر از عقب کلاس تا جایی که عضلات، کتف و شانهاش اجازه می داد دستش رو بالا می برد و حتی نیم خیز می شد تا معلم بتونه اون رو ببینه. ولی وقتی معلم یه نفر دیگه رو برای خوندن انشا صدا می زد، صدای غرش خفیفی از ته گلوش به گوش می رسید و چشمهاش از شدت عصبانیت تنگ می شدن. من این کار معلمم رو ظلم به خودم می دونستم و تا وقت زنگ تفریح، غرق در خاموشی و سکوت می شدم، نوشته های روی دیوار رو برای بار هزارم می خوندم و سعی می کردم بفهمم، یا حداقل حدس بزنم، که "A♡S" ، "فلانی خر است"، "آرزو می کنم امروز میلاد بهم زنگ بزنه" رو کی نوشته و با دقت به تقلبها و فرمول های ریاضی که خیلی ریز نوشته شده بودن، نگاه می کردم.
اما... دو ماه بعد، همه ی همکلاسیها از معلم می خواستن که من همیشه، هر زنگ انشا، متن یا شعری که نوشتم رو بخونم. جلب شدنِ توجهِ دوست ها و هم کلاسی هام به نوشته هام برام خیلی عجیب بود و اینکه با علاقه گوش می کردن عجیب تر. (هر چند که می دونستم که علاوه بر این، خوشحال اند که یه نفر همیشه دو سه تا متن بلندبالا و چند صفحه ای نوشته که با خوندن شون وقت کلاس رو می گیره و می تونن زودتر خلاص شن!).
سال اول دبیرستان، یه مدرسهی دیگه، دروس دیگه و دیوارنوشته های جدید... و نبودنِ زنگ انشا و هنر. پُر کردن دفترها با نکات و فرمول ها و تمرینات... و نوشته های روی دیوار که بیشتر تقلب بودن تا جملههای عاشقانه، شعارهای ضدارزش های مدرسه و حرف اول اسم هایی که هیچ وقت نفهمیدم کیا بودن.
و سال دوم دبیرستان، انتخاب رشته ی تجربی و غرق شدن داخل انواع و اقسام بافت های بدن، آداب غذا خوردن نهنگ، درگیر شدن با سمت راست بودنِ بطنِ چپِ قلب و حرکت در مسیر گوارشی گاو، به امید زنده بودن تا تابستان و خِرت خِرت یخ جویدن و نوشتن، نوشتن و نوشتن.
سوم دبیرستان... رقص تانگو با پیچش های DNA، تظاهر به مهم بودنِ اینکه چقدر احتمال داره بچه ی سوم خانواده دختر یا پسر باشه. شخصیت نویسندهی درونم که دو سال زندانی بود و فریادهای گوش خراش می کشید و التماسِ رها شدن می کرد، از شدت کسادی کارش رو آورده بود به نوشتن پیامک عاشقانه یا دندانشکن، ویراستاری و گرفتن غلط های املایی پیام هایی که بچههای کلاس از شدت خشم یا اندوه اشتباه می نوشتن تا مبادا پسرِ مردم به این فکر کنه که دخترِ مردم کنترلش رو از دست داده.
شروع پیش دانشگاهی و سالِ کنکور... نویسنده ی درونم زنده به گور شد و زیست، شیمی، فیزیک، عربی و تقریباً تمام درس ها در مراسم تدفینش شرکت کردند. گفتم تقریباً، چون ادبیات اونقدر ناراحت بود که قبل از مراسم خاکسپاری غش کرد و نتونست شرکت کنه. و حالا جای خالی نویسندهام رو با یک "مُلا بنویس" تازه استخدام شده پُر کرده بودم که بدون کوچکترین اشتباهی در حالیکه به تخته خیره شده بود، مدام می نوشت، پاسخنامه پر می کرد و جزوه های دیگران را کپی می گرفت...
اما امروز، یازدهمِ خردادماه ۱۴۰۴، اینجا نشستم، می نویسم، نوشته های دیگران رو می خونم، کامنت می ذارم و با کسانی آشنا شدم که قلم در دست هاشون به پرواز درآمده. نویسندهی نازنین و زخمخوردهیِ درونم در نقاهت به سر می بره و گاهی، زمانی که سرحاله چیزکی می نویسه. و هیچ تصوری ندارم که اگر روی گزینهی "ثبت نام" کلیک نمی کردم، متنها و ایدههای ذهنم چه سرنوشتی داشتن. ممنونم ویرگولکم.
(پی نوشت: تاکید کنید و بگید که: آره، می دونیم برای شانس دیگه این رو ننوشتی و می دونیم که سکه یا تبلت نمی خوای!!!)