
دست راستم را دراز می کنم. دستم آنقدر دراز می شود که به لامپ اتاق می خورد. می سوزد. دستم را کنار می کشم. دستم محکم به سقف می خورد. دردی استخوان سوز را در انگشتانم حس می کنم. سعی می کنم دست راستم را کوتاه کنم. نمی شود. آنقدر بلند است که از سقف رد می شود. من در اتاق هستم و دستم در جریان هوایی گرم. مولکول های هوا به سر انگشتانم می خورد و می جهند. ضربه ای ریز به انگشتم می خورد. حسش می کنم. مولکول هیدروژن در هواست. ضربه ای بزرگ تر... نیتروژن.... ضربه ای سوز آور... کربن دی اکسید. سوزش انگشتم از برخورد دی اکسید کربن بیشتر می شوم. دستم را پایین می آورم و به سر انگشتانم نگاه می کنم. بریدگی ای را روی انگشت اشاره ام می بینم که از کاغذ به یادگار مانده است. یادم می آید... داشتم کتاب می خواندم و خطوط کتاب در هم می آمیختند. نمی توانستم بخوانم. لجم گرفته بود و کتاب را محکم ورق زدم و کاغذ کتاب با بریدگی ای انتقامش را از من گرفت.
دستم درازتر می شود. از سقف عبور می کند. از جو می گذرد و به خورشید می رسد. همان خورشید داغ و سوزان و نورانی. انگشتم را روی خورشید فشار می دهم. تعجب می کنم. سرد است. حتی لامپ اتاق از آن داغ تر است. انگشتانم به دور خورشید حلقه می شوند و آن را توی مشتم می گیرم. باز هم سرد است و دستم را نمی سوزاند.
دستم کوتاه می شود. کوتاه و کوتاه تر و به اندازه واقعی اش می رسد. به دستم نگاه می کنم و مشتم که محکم خورشید را در خودش نگه داشته است. به آرامی انگشتانم را باز می کنم. خورشید همین جاست، در اتاقم. اما مسطح است و بدون نور؛ زرد رنگ است. صدایی می گوید:" خورشید مال تو نیست. اون رو برگردن سرجاش." میخواهم خورشید را به آسمان پس بدهم. اما هر کاری می کنم دستم دراز نمی شود. با دست چپم امتحان می کنم و باز هم نمی شود. به خورشید کف دستم نگاه می کنم..... چقدر آشناست.... یادم می آید.... قرص است.... کلوزاپین.
مردد می مانم و در آخر خورشید را با جرعه ای آب قورت می دهم.