
امروز صبح، یا چیزی شبیه به صبح، سعی کردم برای خودِ معنا توضیحی پیدا کنم؛ نه معنای بزرگ، نه آنکه به درد نقلقول بخورد، فقط معنایی در حدی که توجیه کند چرا هنوز دستم را از روی میز برنمیدارم. نوشتن شبیه ثبت وقایع نبود، شبیه خطکشیدن دور چیزهایی بود که اگر نام نداشتند، شاید ناپدید میشدند. حس میکردم اگر حتی یک جمله جا بیفتد، کل روز از هم میپاشد، مثل حشرهای که یکی از پاهایش را گم کرده و هنوز راه میرود. بعد، بیدلیل، به شاخکهای مورچه فکر کردم؛ به آن تکانهای ریز و عصبی که نه سلاماند و نه هشدار، فقط تردیدِ مداوم. چرا باید معنایی داشته باشند؟ اگر نداشته باشند چه؟ شاید معنا دقیقاً همان چیزی است که ما بعداً به این لرزشها الصاق میکنیم تا از تصادفیبودنشان نترسیم. مورچه راهش را میرود، شاخکها میلرزند، و من اینجا نشستهام و وانمود میکنم این ارتباط، ضرورتی داشته است.
در میانهی این افکار، ناگهان مرگ سلولی وارد شد؛ آرام، بیصدا، با وقاری اداری. سلولی که تصمیم میگیرد بمیرد، نه از سر فاجعه، بلکه از سر نظم. مرگی که لازم است تا چیزی دیگر بیشازحد رشد نکند. به این فکر کردم که اگر سلول هم روزانه مینوشت، شاید مینوشت: «امروز، برای خیر جمع، حذف شدم.» و این جمله از همهی جملههای من صادقتر بود.
ظهر، یا چیزی که شبیه ظهر بود، بین دو میز مردد ماندم: میز کنار پنجره و میز کنار در. پنجره وعدهی نور میداد، اما در، احتمالِ فرار. تفاوتشان فقط چند متر بود، اما معنا مثل بوی کهنهای به یکی چسبیده بود و دیگری را خالی گذاشته بود. کنار پنجره نشستن یعنی پذیرفتن آنچه دیده میشود؛ کنار در نشستن یعنی امید بستن به قطعشدن ناگهانی صحنه. من هیچکدام را انتخاب نکردم و همین انتخابنکردن، سنگینترین معنا را داشت.
هرچه جلوتر رفتم، یادداشتها کمتر شبیه روزنامهی شخصی بودند و بیشتر شبیه گزارش یک آزمایش ناموفق. معنا مدام جا عوض میکرد؛ یکبار در حرکت مورچه پنهان میشد، یکبار در مرگ سلول، یکبار در فاصلهی بین صندلیها. هیچچیز سر جای خودش نمیماند، و این جابهجایی، خستهکنندهتر از بیمعنایی مطلق بود.
شب، یا چیزی که شب نامیده میشود، فهمیدم معنا الزاماً کشف نمیشود؛ گاهی فقط تحمل میشود. مثل صدایی در لولهها، یا نوری که خاموش نمیشود. یادداشت را بستم، نه چون چیزی تمام شده بود، بلکه چون ادامهدادنش میتوانست ثابت کند که هنوز به پایان اعتقاد دارم.