در آستانهی این ترم نو، خویشتن را چنان مییابم که گویی بر سر گذرگاهی ایستادهام که پیشتر هزار بار از آن گذشتهام، لیک اینبار با چشمی دیگر و نَفَسی دگرگون؛ زیرا هر آغاز، هرچند به ظاهر همانند پیشین باشد، در ژرفای خویش دگرگونیای نهان دارد که تنها جانِ جستوجوگر آن را درمییابد.
با آنکه کرانههای مسیر آشناست و آواهای تکراریِ حضوری و غیاب و درس و مشق در گوش جانم انعکاس مییابد، اما حس میکنم این تکرار، همان نیست که دیروز بود؛ سایههایی نو بر دیوار خاطره نشستهاند و به من میگویند که هر لحظه، خواه ناخواه، به هزارتوی نوبودگی درمیغلتد، بیآنکه رنگ کهنگی را از تن بیفکند.
من، که در آغاز هر فصل نو خویشتن را میکاوم، درمییابم که گویی در این چرخهی دایم، نوعی رستاخیز نهفته است؛ بازگشتهای پیدرپی نه به قصد ملال، بل به نیتِ یادآوریِ این حقیقت که انسان در گذرِ میانِ همانها، پختهتر و پُربارتر میشود، چنانکه دانه در تکرار فصلها میجواند و میبالد.
پس، در این طلیعهی ترم، احساس میکنم جهان بیرون، با همهی ظاهر آشنایش، دمی مکث کرده تا مرا از نو بخواند؛ گویی هر دیوار، هر نیمکت، هر برگ کاغذ، با زبانی کهنمردانه، مرا به آزمونی دیگر فرا میخواند، آزمونی که از دلِ همان مکررات برمیخیزد و در عین حال، بیهمتای خویش است. شاید رازِ این تکرارِ ناتکراری در این باشد که من، خودِ من، همان نیستم که دیروز بودم؛ هر آموختنی در سالیان گذشته، شبیه ستارهای بوده است که بر آسمان جانم نقش بسته و امروز با نوری دیگر بر من میتابد، تا راه را نه همچون گذشته، که از چشماندازی ژرفتر بنمایاند.
اینک درمییابم که آغازِ ترم، تنها آغازِ درسها نیست؛ آغازِ گفتوگوی من است با خویشتنم، با زمان، با جهانی که هرچند جامهی کهن بر تن دارد، خویش را در هر لحظه بهشکلی نامنتظر دگرگون میکند؛ و من نیز ناگزیریم تا با این دگرگونی، همگام شوم و هر دم، خود را از نو بسازم.
و چه شگفت که انسان، در تکرار، به معرفتی تازه دست مییابد؛ گویی تکرار، آیینهایست که هر بار روحم را از زاویهای دیگر به من مینمایاند، و من، با شگفتیِ کودکی که برای نخستین بار به دریا مینگرد، در برابر همان درسها، همان راهروها، و همان روزمرّگیها سر فرود میآورم و حیرتم را پنهان نمیدارم.
پس چنین است که امروز، در لحظهی سرآغاز، درمییابم که این تکرار، حقیقتاً تکرار نیست؛ این چرخهی بازگشت، در ژرفای خود سفر است، سفری که مقصد ندارد و مقصدش خودِ رفتن است؛ و من، با جانِ مشتاق و دلِ گسترده، پا در این راه مینهم، به امید آنکه بار دیگر در میان همانها، چیزی نو بیابم و خویش را به گونهای دیگر بازبیابم.