ویرگول
ورودثبت نام
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْآن چه می‌دانم این است که هیچ نمی‌دانم.
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

آدم‌ها بستنی می‌خورند و بستنی‌فروشی، مرا.

همه‌ی ما باید یک بستنی‌فروشی مشهور در محله‌مان داشته باشیم؛ جایی که همه آن را بشناسند و به آن سر بزنند. به این ترتیب هر بار که به سمت محل کار می‌رویم یا از آن‌جا به خانه برمی‌گردیم، با انبوهی از آدم‌های مختلف روبه‌رو می‌شویم که آمده‌اند بستنی بخورند. آن‌وقت است که آدم با چشم خودش می‌بیند چه جمعیت زیادی در همین شهری زندگی می‌کنند که خیال می‌کرده آن را می‌شناسد.

هر روز چهره‌های تازه، زوج‌ها، خانواده‌ها، گروه‌های دانش‌آموزی و هر نوع آدمی که بشود تصورش را کرد، آن‌جا حضور دارند. بستنی‌فروشی‌های مشهور باعث می‌شوند بفهمی چه زندگی‌هایی دیگری جز زندگی تو وجود دارد و آدم‌ها در این زندگی‌ها چقدر شادند که تصمیم می‌گیرند با هم به بستنی‌فروشی بیایند. روزهای خوش مردم جلوی چشمت پخش می‌شود؛ درست وقتی که تو خسته از کار برمی‌گردی. روزمرگی مرگبار خودت پیش چشمت می‌رقصد و با دیدن آن‌ها، هزار زندگی موازی در ذهنت مرور می‌شود؛ زندگی‌هایی که می‌توانست سهم تو باشد.

این‌که مجبور باشی هر روز، آن هم دو بار، از میان سیل ناکامی‌هایت عبور کنی، تجربه‌ی عجیبی است که برای من مدام اتفاق می‌افتد. به مامان می‌گویم: «شلوغی را دوست ندارم. وقتی آدم‌های زیادی دوروبرم باشند، نمی‌توانم خودم را ببینم.» اما حتی در تنهایی هم دستم به خودم نمی‌رسد.

گاهی خودت را توی جیبت می‌گذاری و هنگام پیاده‌روی، وقتی حواست نیست، جایی دور می‌اندازی‌اش. بعد که می‌فهمی جایش در جیبت خالی است، برمی‌گردی و پیاده‌رو را با قدم‌هایت متر می‌کنی؛ به امید این‌که بتوانی خودت را، مثل دسته‌کلید یا کارت بانکی یا کیف‌پولی که از جیب می‌افتد، پیدا کنی. افسوس که گم‌شده‌ها اغلب دیگر به جیب ما برنمی‌گردند.

حالا مجبوری از کنار این بستنی‌فروشی بگذری، آدم‌هایی را ببینی که دلت می‌خواست زندگی بی‌دردسر آن‌ها را داشته باشی و در میان این رقص ناکامی‌ها، خودت را بارها و بارها گم کنی. کسی چه می‌داند؟ شاید همین حالا هم «خودی» نمانده باشد. مردم بستنی می‌خورند و بستنی‌فروشیِ محله، «خود» تو را.

یک روز بدون آفتاب، در کافه آفتاب.
یک روز بدون آفتاب، در کافه آفتاب.

پ.ن: ممنون از آقای مهرداد قربانی بابت ویرایش.

بستنیخودشناسیزندگینوشتنگم شدن
۲۴
۵
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
آن چه می‌دانم این است که هیچ نمی‌دانم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید