
ویرگول میگوید: «هر چه دوست داری بنویس» و من دوست دارم خیلی چیزها بنویسم. چیزهایی که نه سر داشته باشد، نه ته. چیزهایی از اعماقِ دل. میخواهم بجوشم میان کلماتم. ابر شوم و شاید ببارم. هر چه دوست داری بنویس و از کسی نترس. از خودت نترس. از ضعیف بودن، زشت بودن و هیولا بودن نترس. یکی گفت: «این بزک زشت دورویی را بشوی و خودت باش. یک خودِ واقعی!» که بود؟ میدانم که گوینده سالهاست مُرده، اما سخنانش با من زندگی میکنند. همه با من زندگی میکنند. حرفها، تصویرها، عطرها و خاطرهها. مثل عباس معروفی که نوشت: «همه در خاطرِ من هستند و من در خاطرِ هیچکس نیستم!» جاده شما را به جایی خواهد برد، اما آن چه من مینویسم، بیراهه است. راهی برای گم شدن چون خانهی من گم شدن است. گم شدن در حس، آهنگ، کلمه. خودم را میسپارم به چیزی و همراهش میروم. با آب میروم و بگذار مرا با خود به هر کجا که میخواهد برود. هر چه دوست داری بنویس. گُم شو. در حس، در واژه و شاید در خودت. شهر بزرگی در من هست که جاهای دیدنی زیادی دارد. دیدنیهایی که برای رسیدن بهشان، ابتدا باید جادهها را رها کنی. باید پا به بیراههها بگذاری و نترسی از رسیدن به هیچ. آدم وقتی آغوشش را به روی «هیچ» باز کند، دنیا به سمتش میشتابد. هر چه دوست داشتم نوشتم و در بیراههها قدم زدم. یکی به پیانو زدن زنده است. یکی با عشق غذا میپزد. کسی دیوانهی ورزش است و من؟ شیفتهی در کلمات مُردن، سَرها و تَهها را کنار زدن،گم شدن و آن احساس زیبایی که چینیها بهش میگویند «وو وِی» اما در زبانِ ما نامش «رهایی»ـست.