
شده تا حالا وسطِ اتاق خودت، زل بزنی به در و دیوار و یهو حس کنی چقدر اینجا غریبهای؟
از اون حسایی که حتی وقتی مگی ( گربم ) کنارت خوابیده و همه چی آرومه، باز انگار یه چیزی کمه. یه جور دلتنگی که با هیچی پُر نمیشه؛ نه با قهوه، نه با موزیک، نه با پیادهروی.
یهو به خودت میای و میبینی تو خونه نشستی، ولی دلت لک زده برای «خونه».
انگار روحت داره تو قفس بالبال میزنه و میخواد بگه: «بسه دیگه، من جای دیگهای قد کشیدم، اینجا برام تنگه.»
نشستم با خودم فکر کردم دیدم تهِ این همه بیقراری، فقط یه اعترافِ سادهست:
«دلم برای خدا تنگ شده.»
دلم برای اون آرامشِ مطلق، برای اون آغوشی که قبلِ اینکه بیام رو این زمینِ سفت، توش رها بودم تنگ شده.
این دلتنگی از اون مدلای گذرا نیست که با یه فیلم دیدن یادت بره؛ این از اوناست که ساکتت میکنه، یهو میبرتت تو فکر و یادت میندازه که تو خیلی بزرگتر از این دنیای کوچیکی.
شاید همین دلتنگی تنها چیزیه که نشون میده ما هنوز گم نشدیم.
هنوز یادمونه که از کجا اومدیم و قراره کجا برگردیم.
گاهی وقتها، باید گذاشت دل همینجوری تنگ بمونه... آخه این دلتنگی، خودش یه جور رسیدنه.