
گاهی دلتنگی برای زمین نیست؛ برای آن تکهای از وجودمان است که هنوز در ستارهها جا مانده...
انگار در من، مسافریست که شناسنامهاش را در غبارِ کهکشانیِ دوری گم کرده است. کسی که لرزشِ نورِ ستارهها را بهتر از هیاهوی خیابانها میفهمد و با بوی باران، نه به یادِ خاک، که به یادِ اقیانوسهای بیکران در سیاراتِ نادیده میافتد.
خواب به چشمهایم نمیآید، نه از سرِ بیداری، که از سرِ بازگشت به ریشهها. در این ساعتِ گنگِ صبح، که زمین میانِ ماندن و رفتن تردید دارد، من به پنجره خیره میشوم؛ به سکوتی که در عمقِ ابدیت، تنها نگهبانِ رویاهایم شده است.
شاید ما، تبعیدیهای مهربانی هستیم که در کالبدِ انسان جا شدهایم تا عشق را، این تنها زبانِ مشترک میانِ زمین و آسمان را، تمرین کنیم. دلم چیزی فراتر از این چهاردیواری میخواهد؛ چیزی شبیه به لمسِ سکوتِ سردِ فضا، جایی که زمان میایستد و تمامِ «بایدها» و «ساعتها»، در برابرِ عظمتِ هستی، رنگ میبازند.
من اینجا، در کنارِ پنجرهای خیس از باران، ایستادهام؛ با قلبی که نیمی از آن در زمین میتپد و نیمِ دیگرش، میانِ ستارههای دوردست، میدرخشد.