دلم میخواست برای امروز ی اسم انتخاب کنم. ولی اسمی ب ذهنم نمیاد. صبح رفتم بوکلند تا کتابی ک اخیرا باهاش سر و کله میزنم رو تمومکنم. نشسته بودم و برگه ها ورق میخوردن. نمیدونستم ساعت چنده. متوجه شدم ی آقای مسن از جلوم دارن رد میشن و دوتا کتاب دستشونه. مشخص بود علم زیادی دارن و نسبت ب کتابایی ک دستشون بود آگاهی دارن. دیدم توی دستشون ی چیزی هست، بیشتر ک دقت کردم دیدم ی دوربین قدیمی قشنگ هست. باز سرمو انداختم پایین تا کتابم رو ادامه بدم. دیدماومدن سمتم و ازم پرسیدن میتونم ازشون چندتا عکس بگیرم؟ دستشون میلرزید و آروم قدم برمیداشتن. یادم اومد ک هر بار که میومدم بوکلند میدیدم دانشجو هایی ک با استاد هایی ک همینجوری موهای سفید داشتن و دستاشون میلرزید، میومدن و دور استاد حلقه میزدن و استاد براشون حرف میزد. گفتم حتما و پاشدم. سعی کردم توانم رو بزارم و عکسای قشنگی بگیرم. حس تمیزی داشت. حس اینکه آدما تونستن ی چیز ثابت توی زندگیشون پیدا کنن و دوستش داشته باشن. اون دوربین عکاسی، دستایی ک میلرزید. عکسایی ک گرفته شد با اقایی ک موهای سفیدی داشت و آروم قدم برمیداشت و مشخص بود میتونن برات ساعت ها حرف بزنن.
اگه بخوام از کتابی ک داشتم میخوندم بگم، کتاب "شاد بودن کافی نیست " از مارک منسن رو میخوندم. نمیگم مارک منسن خیلی خفنه. دید های مختلف فرق دارن دیگه. ولی من دوستش دارم. نوشته هاش باعث میشه حس کنم یه بار سنگین از روی شونه هام برداشته میشن. اولین باری ک سمتش رفتم وقتی بود ک هنوز آگاهی زیادی توی زندگی، رفتار های آدم ها نداشتم. اولین چیزی ک ازش خوندم " هنر ظریف رهایی از دغدغه ها " بود. یادمه هر خطی ک میخوندم باعث میشد نفس های سنگینم، سبک تر بشن.
جدا از این ماجراها، برای عنوانم ی اسم پیدا کردم. احتمالا ربطی ب نوشته هام نداره ولی حس باحالی میده بهم. خوشمزه هست. شاید همینو بزارم.
دوست دارم از اون کسی هم ک گفتم بهش ی کوچولو براز علاقه کردم و دیگه بهم پیام نداده هم حرف بزنم ولی خیلی زیاد میشه انگار حرفام. شاید بعدا درباره اش صحبت کنم.
در انتهای حرفام دوست دارم این سوال رو بپرسم. آیا کسی هست ک شمارو بی قد و شرط دوست داشته باشه؟! یا شما کسی رو بی قید و شرط دوست دارید؟!