همه چیز از آلبالو پلو شروع شد. بعد از آن،دنیا رنگدیگری به خودش گرفت. مثلا دوستم که موهای قهوه ای گونه ای دارد، برایم طعم کارامل گرفته. هر بار که به او نگاه میکنم، طعم و مزه و بوی کارامل رو حس میکنم. زندگی طعم نون خامه ای گرفته. هر بار که از نشیبی به فرازی میروم، همانند گاز زدن نون های خامه ای محبوبم، به همراه ذره ای چای است. مادرم را مانند سیب سرخی میبینم. وقتی گونه های گلگونش، موهای بافته ی بلندش را نگاه میکنم، به یاد سیبی سرخ و خوشمزه می افتم.
آسمان را که نگاه میکنم تصور میکنم دریایی را بالای سر خود میبینم. چشمانم رو میبیندم و تصور میکنم در موج ب موجش، غرق میخواهم شوم. هر چقدر تلاش میکنم عطر آسمان رو حدس بزنم، نمیتوانم.
یعنی آسمان چه مزه ای میدهد؟
هر چقدر تلاش میکنمنمیتوانم برای آسمان طعم و مزه ای پیدا کنم. شاید مزه ی بلوبری میدهد. اما من بلوبری دوست ندارم. باید آسمان مزه ی شگفت انگیز تری بدهد. باید درباره اش فکرکنم.