نویسنده : معین بهرامی هیدجی
پدربزرگ ، دیروز مُرد و به شکل کاملا اتفاقی ، برایش گریه نکردم .
البته میخواستم گریه کنم اما حسی ، درونم این اجازه را به من نمیداد در حالی که پدر ، غرورش را زیر پا گذاشته پود و مثل ته سیگارش ، آن را له کرده بود . پدر ، برای پدرش ، گریه میکرد ؛ به شکلی عجیب و غریب .
اصلا در حالت طبیعی نبود و در عالم دیگری سیر میکرد . پدری که تا دیروز ، سراغی از پدرش نمیگرفت ، حالا انگار خودش هم میخواست پیش پدرش برود .
فضای خانه ، سنگین نبود . البته برای من که خودم را جای مکان ها میگذارم ، جو خانه سنگین نبود . شاید اگر شما آنجا بودید از شدت سنگینی جو خانه ، برای پدبزرگ من گریه می کردید .
من ، تنها نوه پدربزرگ بودم و پدربزرگ ، تنها پدربزرگ من بود . شاید به همین علت بود که مرا از پسرش بیشتر دوست داشت و خب پدر من گاهی اوقات حسادت خود را نسبت به این موضوع بروز میداد . دقیقا مثل دو ماه قبل ، که پدربزرگ برای من سالاد بیشتری ریخت و پدر عصبانی شد . نمیخواست این حس را به ما نشان دهد ، اما هرجوری که بود فهمیدم و حتی بهانه ی عجیب و غریبش هم نتوانست این حسادت را پنهان کند .
در این چند هفته ، پدر حالش خوب نبود . نمیدانم چرا اما حس میکنم به خاطر قسط های عقب افتاده اش بود . اصلا درک نمیکنم که چرا یک مرد با این سن ، به علت قسط عقب افتاده حالش بد شود و این حال بدش را در سرتاسر خانه پخش کند . هفته قبل که پدر به خانه آمد ، این ناراحتی خود را به پدربزرگ منتقل کرد ، با پدربزرگ دعوا کرد و همچین جمله ای به او گفت :« چرا هر روز هر روز خونه مایی ! خودت زندگی نداری ؟ »
پدبزرگ هم دقیقا قیافه ای را به خود گرفت که زمانی که در بچگی جوک میگفتم آن حالات در چهره اش پیدا میشد .
چشمانش کمی بزرگتر میشد و با لبخندش ، دندان های مصنوعی اش را به رخ میکشید . چین و چروک های صورتش هم واضح تر دیده میشد و انگار که حالش از همیشه بهتر میشد . پدربزرگ پیر من ، با شنیدن جوک های من ، جان تازه ای میگرفت . اما نمیدانم ، شاید زخم زبانی که پدر به او زد ، جانش را گرفت .
پدربزرگ عجیبی داشتیما ! با اضافه و کم شدن جان هایش میخندید . چه جالب .
پدربزرگم این چهره را حداقل یکبار در روز به خود میگرفت . در اکثر مواقع ، از عمرش کاسته میشد و میخندید .
البته من این احتمال را میدهم چون اگر تعریف از خود نباشد ، که هست ، به جز جوک های من ، چیز دیگری ، به پدربزرگ جانی اضافه نمیکرد .
حالا جای شکرش باقی است که حداقل این جوک ها را بلد بودم وگرنه پدربزرگ من ، تا حالا باید هفت کفن هم پوسانده بود .
دوست ندارم پشت سر مرده حرف بزنم اما خب چه کنم . چاره ای جز این ندارم چون اگر غرورم را کنار بگذارم کمی ، خیلی کم دلتنگ پدربزرگ شده ام .
پدربزرگ ، تنها دوست من تا حالا بود و من همه چیز را فقط به پدربزرگ میگفتم ولی نمیدانم چه چیزی باعث شد من ، برخلاف پدر ، ناراحت نباشم .
بله . درست است . من که خیلی رابطه ی صمیمانه و گرمی با پدربزرگ داشتم برای مرگ او ناراحت نشدم .
ولی فهمیدم که پس از مرگش ، تنها خواهم بود و این کمی من را ترساند .
من ، در مدتی که پدربزرگ زنده بود ، تا توانستم اطرافم را خلوت کردم .
تا جایی که دوست شدن با من امری غیر ممکن و ناشدنی بود .
البته که کسی هم نیاز به دوستی مثل من نداشت .
چون من ، برخلاف شخصیت واقعی خودم یک شخصیت دیوانه برای خودم ساخته بودم که هیچ آدم عاقلی من را به عنوان دوست انتخاب نمیکرد و هیچ معلمی من را گردن نمیگرفت .
عجیب ترین کارم هم ، همین امروز بود .
دو ساعت قبل که بدون اجازه وارد دفتر مدرسه شدم و مشتی نثار کامپیوتر کردم و کامپیوتر در لحظه شکست .
و بله ، طبق معمول فکر میکنم الان ، در مدرسه بحث من باشد و هر کس با خود راجع به من فکری بکند . مشتم به کامپیوتر ، کاملا تصمیم به جا و درستی بود. دقیقا ، بعد از زدن مشت ، از راهروی بد ریخت مدرسه که تلاش کرده بودند با خوشنویسی آن را زیبا کنند گذشتم و با غرور و تکبر ، وارد کلاس شدم .
هیچکس سر کلاس نبود و فرصت کاملا مهیا بود که بلافاصله کیفم را بردارم و فلنگ را ببندم .
کفِ کلاس ، خیلی کثیف بود و با هر قدم من ، چیزی زیر کفشم میچسبید و بعد از قدم سوم ، نارنگی له شده را کف پایم حس کردم . بوی نارنگی در کل کلاس پخش شد . حس خیلی خوبی داشت . بعد از چند قدم دیگر پشت میزم رفتم و کیفم را برداشتم . زیر میزم ، از همه ی میز های دیگر کثیف تر بود و برای خودم هم مهم نبود . اصلا زیر میز را تمیز کنم که چه شود ؟ اصلا مگر اهمیتی دارد ؟
صدای قدم های کسی را شنیدم . پس سریعا کیف را برداشتم و دوان دوان از در بیرون رفتم . داخل حیاط تمام بچه ها خوشحال بودند و من هم که خوشحال تر از آنها . منتهی آنها برای اینکه معلم علوم به مدرسه نیامده و میتوانند ورزش کنند و من برای اینکه میتوانم بعد از کار خفنی که کردم مدرسه را ترک کنم بدون اینکه کسی به من زور بگوید .
دوان دوان از مدرسه خارج شدم . در مدرسه هم طبق معمول باز بود .
چون در این مدرسه به جز من دانش آموز خرابکار و پلیدی وجود نداشت .
البته این حرف را معمولا از مدیر میشنوم . وگرنه من که از همه ی همکلاسی هایم باهوش تر هستم و چون بیشتر می فهمم این کار ها را میکنم .
بعد اینکه پایم را از مدرسه بیرون گذاشتم ، احساس آزادی کردم . مثل اینکه پرنده ای را از قفس بیرون بیاوری . حالا من باید مثل پرنده به لانه ام میرفتم . لانه ی همیشگی من ، پارک پیش خانه پدربزرگ بود . قدم هایم را تندتر کردم که این مسیر طولانی را زودتر بگذرانم و به پارک برسم بعد از حدودا پنج دقیقه حرکت در خیابان اصلی ، وارد کوچه شدم و به سمت اغذیه فروشی عمو غلام حرکت کردم که شاید بتوانم از عمو غلام غذا بگیرم اما طبق معمول الان عمو غلام باید خواب می بود و مغازه کرکره اش پایین بود . پس وقت را تلف نکردم و از سر کوچه پدربزرگ که غم و اندوه از کل کوچه گذشتم . وارد خیابان شدم و در راستای درخت های عجیب و غریب کوچه ی پارک حرکت کردم . و بالاخره به لانه ام رسیدم .
دو صندلی چوبی شکسته رو به روی هم ، درخت توت و کاشی هایی با طرح های مثلثی ؛
پاتوق همیشگی من .
نشستم . خودکارم را درآوردم . و نوشتم . پس از ده دقیقه که سرم را از برگه بلند کردم ، دیدم پیرمردی با لبخندی دقیقا شبیه پدربزرگ خودم به من خیره شده است.