پوریا رضاتبار بالانقیبی·۱۸ روز پیش🌿 سایهای که هنوز هستپدر، تو رفتی و اما هنوز در دلِ شبهای منیمثلِ نوری که میانِ سیاهی، آرام و روشن میزنییتیمی یعنی نبودنِ صدای گرمِ شانههایتولی حضورت نفس می…
tannaz·۳ ماه پیشاولین مواجههاولین باری که با مرگ آشنا شدم ۵ سال و ۱۱ ماه و ۲۶ روزم بود... یک شب خنک بهاری، دقیقا ۲۴ اردیبهشت ماه ۱۳۹۶ ، توی ایوان روی تخت چوبی که گلیم…
سعید عجم اکرامیدرکمپینها·۶ ماه پیشداستان پدربزرگ و قورباغه زرهی سبز! (#دنده عقب با اتو ابزار)خاطرهبازی و روایت نقش تاثیرگذار یک ماشین در خانواده
محیا·۷ ماه پیشپسر سبز پدربزرگبابابزرگ ماشینش به جانش وصل بود. معتقد بود ماشین باید هر زمانی که نیاز فوری بود بیرون کشیده شود. برای خرید و مهمانیهای نسبتاً نزدیک از ماش…
بهار·۷ ماه پیشروزی در بارانلیندابه گلدون های کنار پنجره آب داد و از بیرون هوای خوب صبحگاهی رو استشمام کرد عطرغنچه های تازه روییده هوای تازه صبح رو خوش آب و رنگ کرده ب…
دفترچه یادداشت·۱ سال پیشقاب عکس کج شدهقدم هایم را آرام جلو می برم تا آرامشش را بر هم نزنم.بوی عطرش خانه را دربر گرفته و در ژرفای وجودم نفوذ می کند.،آغوشش در رختخواب و داستان های…
الن :)·۱ سال پیشعشقمیگفت بازیچه ی دست یار بودن عشق است ، میگفت صدای عشق کلاویه های پیانوی پدربزرگ است که سالهای سال برای عشق جاودانش اهنگ مورد علاقه اش را می…