
من آدم عجیبی هستم. برای همین معمولا افراد با من رفتار خوبی ندارند و دوستم هم ندارند. برای همین تصمیم گرفتم بیشتر سکوت کنم تا کسی متوجه عجیب بودنم نشود. ولی بازهم رفتارهای بد بود و بازهم جلوی روی خودم به هم گفتند که با کالیستو حرف بزن گروهت را با او جابهجا کن. دوستهای خیلی خوبی دارم ولی در جمعهای جدید معمولا کسی با من دوست نمیشود.
بدجوری دلم میخواست بروم جایی که من را بپذیرند. و به امید آن روز به سکوت ادامه دادم. ولی دو روزی هست که تصمیم گرفتهام به جای دیگری نروم و همینجا آزادتر رفتار کنم و حرف بزنم. در هر صورت که دوستم ندارند. حداقل اینجوری حالم بهتر است.
تا به حال چند بار از طرف دوستان نزدیکم و حتی همکلاسی ارشدم شنیدهام که من عجیبم. تازه همکلاسی ارشدم جلوی همه این را گفت، هنوز ترم اول بودیم و من حرف نمیزدم تا شخصیتم مشخص نشود. اعضای خانواده هم میگویند. خانواده بامحبت بهم میگویند و دوستم دارند. جالب است بدانید خانوادهام بلدند از ویژگیهای عجیبم استفاده مفید کنند و آن دسته از ویژگیهای عجیب ناکارآمدم را تحمل میکنند.
توی دوران کارشناسی، هم من بلد نبودم و اشتباهاتی کردم و هم همکلاسیهای کارشناسیام. واقعا اتفاقی نمیافتاد اگر زمانی که من هم بودم، یک کم من را هم جزو گروه میدیدند. شما که همیشه باهم بودید، چند ساعت چیزی نمیشد.
همین امروز توی کارآموزی بیمارستان، بچهها باهام حرف نمیزنند و به جز یک نفر هیچ کس جواب سلام بهم نداد. و جالبتر اینکه یک دانشجوی کارشناسی هم بود که از اول با من برخورد خوبی نداشت. دیدار اول بود. انگار من را نادیده میگرفت.
اما دیگر میخواهم شخصیت عجیبم را داشته باشم و زندگی کنم. میخواهم حرف بزنم. میخواهم اکسسوریهای متفاوت استفاده کنم، استایلهای خارجی بپوشم. وسایل خاص درست کنم.
نوشتن این پست هم از کارهای جدیدی هست که برای راحتتر گذاشتن خودم انجام دادم.