ویرگول
ورودثبت نام
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

پرواز خیالِ پیکره²🌬

وقتی در دستان او ساخته می‌شدم

با خود می‌گفتم آیا او خالق است ؟

آیا روحی بر من می‌دمد ؟ که بتوانم

مثل او آن مایع خوش رایحه را که به آن

می‌گوید چایی آلبالو بنوشم و غرق در آرامش شوم .

اما او توان جان بخشی به مرا نداشت

سال ها گوش تیز کردم به صحبت این موجودات جاندار خوش شانس که بدانم خالق این ها

که بود ؟

زیاد از او نمی‌گفتند

گویا درگیر پرستش چیزهای مهم تری بودند

به نام های پول ، قدرت و ...

برای رسیدن به آن ها مکر های فراوانی

به خرج می‌دادند

و زمانی که به در بسته می‌خوردند به خالق

اصلی خود التماس می‌کردند که آن ها را

به خدا هایشان برساند .

امّا روزی کودکی آمد در کنار من نشست

یک بستنی شکلاتی در دست داشت

با شوق فراوان از آن می‌خورد

آه کودک ، امان از هوس !

کاش من هم جانی داشتم

از آن می‌چشیدم .

در حسرت بودم که ناگهان تعادل کودک به مشکل خورد

و همراه آن خوراکی هوس انگیز به زمین افتاد

بلند شد ، خاک شلوارش را پاک کرد

بغض در گلو داشت ولی گریه نکرد

گفت خدایا شکرت !

شگفت انگیز بود با بستنی تباه شده و

زانوی زخمی چرا شکرگزاری ؟

او رفت و من هیچ‌گاه دلیل کارش را نفهمیدم

امّا مخلوق خالق شناس را شناختم .

پایان .

داستان کوتاهفانتزی
۸
۰
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید