وقتی در دستان او ساخته میشدم
با خود میگفتم آیا او خالق است ؟
آیا روحی بر من میدمد ؟ که بتوانم
مثل او آن مایع خوش رایحه را که به آن
میگوید چایی آلبالو بنوشم و غرق در آرامش شوم .
اما او توان جان بخشی به مرا نداشت
سال ها گوش تیز کردم به صحبت این موجودات جاندار خوش شانس که بدانم خالق این ها
که بود ؟
زیاد از او نمیگفتند
گویا درگیر پرستش چیزهای مهم تری بودند
به نام های پول ، قدرت و ...
برای رسیدن به آن ها مکر های فراوانی
به خرج میدادند
و زمانی که به در بسته میخوردند به خالق
اصلی خود التماس میکردند که آن ها را
به خدا هایشان برساند .
امّا روزی کودکی آمد در کنار من نشست
یک بستنی شکلاتی در دست داشت
با شوق فراوان از آن میخورد
آه کودک ، امان از هوس !
کاش من هم جانی داشتم
از آن میچشیدم .
در حسرت بودم که ناگهان تعادل کودک به مشکل خورد
و همراه آن خوراکی هوس انگیز به زمین افتاد
بلند شد ، خاک شلوارش را پاک کرد
بغض در گلو داشت ولی گریه نکرد
گفت خدایا شکرت !
شگفت انگیز بود با بستنی تباه شده و
زانوی زخمی چرا شکرگزاری ؟
او رفت و من هیچگاه دلیل کارش را نفهمیدم
امّا مخلوق خالق شناس را شناختم .
