به آدم ها مینگرم
هر روز
هر لحظه و به این میاندیشم
چقدر حقیرند ، چقدر تک بعدی و ساده
چقدر پریشان ، چقدر بی ذوق به نعمت زندگی
چقدر ناشکر از شوق نفس کشیدن ،
قدم زدن ، لذّت چشیدن طعم های متنوع
و لمس گلبرگ های رُز صورتی .
با صورتکان بی احساس از کنار هم
گذر میکنند بدون اینکه با هم سخنی بگویند
کلامی خوش رنگ بگویند
حتی دریغ از یک لبخند ملیح .
همگی اخمالو ، عصبانی ،
خودپسند و ناجالب .
نمیدانم شاید اگر من هم جزوی از آن ها بودم
دقیقاً مثل خودشان رفتار میکردم
امّا من قدرت حرکت ندارم
قدرت سخن گویی یا حتی عشق ورزیدن ندارم
آه ، من چقدر محرومم .
آدمک لبخند بزن !
لذّت ببر از نعمت جانی که در وجود توست
که زمان محدود و این جان ابدی نیست .
