
سالهاست که ما در حال «انتظار» زندگی میکنیم؛ انتظاری که قرار بود به بهبود ختم شود، اما هر بار فقط شکل تازهای از بدتر شدن را به ما نشان داد. آیندهای که مدام وعدهاش را شنیدیم، هیچوقت نرسید؛ فقط فاصلهاش بیشتر شد و سنگینیاش روی شانههایمان نشست. و دردناکتر این است که این را یک ایراندوست میفهمد، کسی که چشمش را روی واقعیت نمیبندد و از دیدن حقیقت، بیش از هر دشمنی رنج میکشد.
ایراندوست بودن امروز یعنی حسرت خوردن. یعنی هر روز دیدن جهان و مقایسه کردن؛ دیدن کشورهایی که با دستاوردهای علمی، اقتصادی، فرهنگی یا انسانیشان مورد تحسین قرار میگیرند، کشورهایی که نامشان با پیشرفت گره خورده است. و در مقابل، دیدن ایران که در این نظم جدید جهانی انگار جایی برایش تعریف نشده. نه بهعنوان الگو، نه بهعنوان شریک، نه حتی بهعنوان امید. ایران فقط نامیست که با بیمهری، تحریم، سوءظن و انزوا شنیده میشود.
غرور ما دقیقاً همینجا میشکند. وقتی میبینی کشورت بهجای دیده شدن، نادیده گرفته میشود. بهجای احترام، تحمل میشود. ایران، با تمام تاریخ و ظرفیتش، گوشهنشین شده؛ منزوی، تنها، و دور از جریان اصلی جهان. و این انزوا فقط سیاسی نیست؛ روان یک ملت را میفرساید. حس بیجایگاهی میآورد؛ این حس که «ما به این دنیا تعلق نداریم».
انتظار برای بهتر شدن، وقتی طولانی میشود، امید را نمیکشد؛ غرور را میکشد. ما نسلی هستیم که هر سال گفتند «سختیها موقتیست»، اما سختی ماند و سالها گذشت. هر بار که گفتند «تحمل کنید»، چیزی از ما کم شد: امنیت، اعتماد، ارزش پول، رؤیاها، و در نهایت عزت نفس جمعی. کاهش ارزش پول ملی، سقوط ارز اجتماعی و فردی ماست. یعنی کاری کنی و باز هم ناتوان بمانی. یعنی آیندهای که باید متعلق به نسل جوان باشد، هر روز دورتر شود.
یک ایراندوست این واقعیتها را میبیند و درد میکشد، چون میداند مشکل فقط فقر یا گرانی نیست. مشکل این است که کشورش سهمی از آینده جهان ندارد. وقتی نظم جدید دنیا شکل میگیرد، وقتی فناوری، اقتصاد و همکاریهای جهانی مسیر آینده را تعیین میکنند، ایران یا غایب است یا حذفشده. این یعنی عقبماندگی فقط مادی نیست؛ حیثیتیست، تاریخیست، روانیست.
و این حسرت وقتی عمیقتر میشود که شاهنامه میخوانیم، حماسه میبینیم و به یاد میآوریم روزگاری ایرانیان چه دلاوریها و عظمتهایی داشتهاند. وقتی رستم را میبینیم، سهراب را، شیرین و فرهاد را، انتظار داریم که ما هم بتوانیم چنین شکوه و قدرتی داشته باشیم. اما امروز، به جای امید و الهام، حسرت میخوریم؛ چون میبینیم مردم کشورمان نه فقط در عرصه جهانی، بلکه حتی در زندگی روزمره با محدودیتها و بیعدالتیها دست و پنجه نرم میکنند. آن حماسهها نشان میدهند که ایران میتواند بزرگ باشد، اما واقعیت امروز میگوید ما هنوز جایگاه خود را در جهان نیافتهایم و غرور تاریخی ما زخمیست.
ما مردمی هستیم که به تمدنمان افتخار میکردیم، اما امروز حتی برای زندگی معمولی هم باید بجنگیم. غروری که زمانی از «توانستن» میآمد، حالا زیر بار «نشدن» خم شده است. غروری که هر روز با خبرهای بد، با کاهش ارزش پول، با مهاجرت نخبگان، با نگاه تحقیرآمیز جهان، ترک برمیدارد. حسرت دیدن کشورهای دیگر که با دستاوردهایشان احترام جهانی میگیرند، وقتی ما در سایهها ماندهایم، آتش درون را شعلهور میکند.
و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که هنوز دوست داریم. هنوز دلمان برای ایران میسوزد. هنوز حسرت میخوریم که چرا نام کشورمان باید با انزوا بیاید، نه با تحسین. چرا ایران باید تماشاگر پیشرفت دیگران باشد، نه شریک آن. این حسرت، حسرت کسیست که امید داشته و حالا فقط نظارهگر فرو رفتن آن است.
ایران امروز شبیه انسانیست که میدانست میتواند قدبلند باشد، اما سالهاست در سایه مانده. نه کاملاً شکستخورده، نه واقعاً زنده. معلق میان گذشتهای پرافتخار و آیندهای که هر روز دورتر میشود. و ما، مردمش، با غروری شکسته، همچنان منتظریم؛ انتظاری که دیگر حتی خودمان هم میدانیم شاید هرگز به پایان نرسد.
این است درد ایران: کشوری که عاشقش هستیم، اما جایگاهی در نظم نوین جهان ندارد. کشوری که میتواند شمع راه باشد، اما در انزوا و گوشهنشینی فرو رفته است. و ما، همچنان، با قلبهایی پر از حسرت و خاطره حماسههای گذشته، شاهد این سکوت و تنهایی هستیم، غروری که روزی ستاره بود، اکنون زیر خاکستر نشسته و هر روز
خاموشتر میشود.