ویرگول
ورودثبت نام
Melika
Melikaمن که نویسنده نیستم تنها کسی هستم که دستانش همراه با فکرش هم سو میشود . آیا به این میگن نویسندگی ؟
Melika
Melika
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

پرت شدن

به معنای واقعی خودمو پرت کردم پایین ،

خودمو از بالکن خونمون پرت کردم پایین .

ولی زنده موندم .

نم دونم خودمو پرت کردم که بمیرم یا جلب توجه کنم،

نمی دونم .

ولی یچیزیو می‌دونم،

که دنیای که تو ذهن منه با اینجا فرق داره .

شاید همین هم آزارم میده .

دنیای تو ذهنم رنگ و لعاب داره ، قابل تحمله اما

دنیای واقعی ، وای دنیای واقعی پر از درده پر از ناامیدی و رنجه هیچ رنگی نداره .

بار خاطرات رو دوشم سنگینی میکنه داره خفم میکنه ،

داره منو چه از درون و چه از بیرون نابود میکنه .

خستمه ، سردرد شده رفیقی که همیشه باهامه

از تنهایی خسته شدم .

کافیه ، بسه ، تمومش کنید و منو تنهام بزارید

اما نه من از تنهایی میترسم.

لطفاً بهم نشون بده راهیو که باید برم من آماده روبرو شدنم .

داستان کوتاهدلنوشته
۰
۰
Melika
Melika
من که نویسنده نیستم تنها کسی هستم که دستانش همراه با فکرش هم سو میشود . آیا به این میگن نویسندگی ؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید