به معنای واقعی خودمو پرت کردم پایین ،
خودمو از بالکن خونمون پرت کردم پایین .
ولی زنده موندم .
نم دونم خودمو پرت کردم که بمیرم یا جلب توجه کنم،
نمی دونم .
ولی یچیزیو میدونم،
که دنیای که تو ذهن منه با اینجا فرق داره .
شاید همین هم آزارم میده .
دنیای تو ذهنم رنگ و لعاب داره ، قابل تحمله اما
دنیای واقعی ، وای دنیای واقعی پر از درده پر از ناامیدی و رنجه هیچ رنگی نداره .
بار خاطرات رو دوشم سنگینی میکنه داره خفم میکنه ،
داره منو چه از درون و چه از بیرون نابود میکنه .
خستمه ، سردرد شده رفیقی که همیشه باهامه
از تنهایی خسته شدم .
کافیه ، بسه ، تمومش کنید و منو تنهام بزارید
اما نه من از تنهایی میترسم.
لطفاً بهم نشون بده راهیو که باید برم من آماده روبرو شدنم .