همه چی از حس کردن یه حفره ی خیلی بزرگ وسط قفسه ی سینش شروع شد!
عمیقا اون خلأ رو حس میکرد و هر روز بخاطرش رنج میکشید …
با یسری چیزا سعی در پر کردنش داشت اما بیهوده بود و نهایتا نا امیدی تموم اون فضارو پر میکرد و حفره، پایدار بود و هر روز بزرگتر از روز قبل …
اما آخه تا کی ؟ تا کی باید بهای این فقدان رو پس میداد ؟!
بلاخره روز موعود فرا رسید و بلاخره همه ی شجاعتشو جمع کرد!
به سختی و با قدم های بریده بریده به سمت درِ خونه اومد،کفشاشو پوشید و آروم آروم قدماشو به سمت پیاده رو برداشت ،این در حالی بود که به شدت از موجوداتِ خبیثِ بیرونِ درِ خونش واهمه داشت و همه ی سعیشو میکرد چشماش تو چشم هیچ کدومشون نیوفته …
چقدر همه چی وحشتناک و تحمل ناپذیر بود !
درحالی که تلاشش برای مخفی کردن حفره بی ثمر به نظر میومد و به شدت ناراحتو پریشون بود ،چشماش یک باره به چهره ای آشنا افتاد !
یه کودک معصوم با لبخندی به پهنای کل صورت ،اون سمت پیاده رو بهش خیره نگاه می کرد و منتظر توجهش بود …
کودک همچنان لبخند میزد اما هر چقدر بیشتر بهش نگاه میکرد نگاهش عمیق تر و غم انگیزتر و آشناتر میشد،همینطور خیره بود که دید کودک شروع به دویدن كرد و بی اختیار شروع به دنبال کردنش کرد
حس میکرد حرفای خیلی زیادی داره که باهاش بزنه پس ادامه داد و یهو خودشو مقابل پله های خیلی زیادی دید که حس میکرد تا لایه های داخل کره ی زمین ادامه دارن ،مردد شده بود اما تصمیم خودشو گرفت …
باید میرفت هرچقدرم که میخواست سخت و غیر ممکن بنظر بیاد …
همه ی جونشو جمع کرد و شروع به پایین رفتن کرد ،یه سفر طولانی در پیش داشت ،سفری که سالهای طولانی به تعویق افتاده بود !
بلاخره به اون کودک رسید …
خدای من ،پس اون لبخند بزرگ رو صورتش کجا رفته ؟این همه اشک روی صورتش چیکار میکنن ؟
اون سایه های ترسناک چیه که باهاشون احاطه شده؟
چطور باید به تنهایی با این سیاهی غلبه کنه ؟
پس پدرو و مادرش کجان ؟
کودک پتوی خادارشو برداشت و زیرش قایم شد !
تاریکی ها کنار رفتن و تازه میشد فضای اتاق و دیوارارو دید ،وای خدای من ،اصلا باورش نمیشد !
اون قاب عکسا که عکسای خونوادگیش بودن !
اون بچه ی آشنا ….
آه،الان همه چی واضح بنظر میومد ،حالا میفهمید چرا اون نعره های سیاه و تاریک براش ملموس بودن …
دیگه جای درنگ نبود،سریع دوید سمت اون بچه و خواست پتوی ترسناکشو کنار بزنه و باهاش حرف بزنه ،اما اعتنایی ندید و همچنان اون فاصله ادامه داشت …
کم کم داشت یادش می افتاد،خونه ای که مثل قطب سرد بود،سرکوب و سرکوب و سرکوب …
حس تحقیر چشمای مادرش و خشونت های ناتموم پدرش و حس های عجیبش که وقتی خیلی سنی نداشت مجبور به تحملشون بود ،یادش اومد…
چقدر از خودش بخاطر دوست داشتنی نبودن متنفر بود و همه ی کودکی سعی کرده بود خودشو مقصر جلوه بده،چون مقصر دونستن خودش براش راحت تر از پذیرش این بود که کسایی که عاشقشونه دوستش ندارن و براش اهمیتی قائل نیستن …
همین بود که همیشه فرار میکرد به تختش و زیر پتوش قایم میشد !
ولی آخه این پتویی که الان میدید اون پتوی سابق نبود!
این همه خارای بزرگ از کجا اومده بودن ؟!
حالا که میدونست کودک زیر پتو خودشه باید هرطوری میشد بهش نزدیک میشد و بهش میگفت که خیلی خیلی دوست داشتنیه و نباید تو اون تاریکی و با اون همه حسای بد تنها بمونه …
چاره ای نبود ،شاید اون پتوی خاردار عامل دور شدن همه ی آدمایی بود که تو طول زندگیش اجازه نداده بود بهش نزدیک بشن …
باید کاری میکرد ،یه کار اساسی…
جلو رفت و با تموم وجود کودکیشو از روی پتو بغل کرد ،خارها تو تنش فرو رفتن و درد عمیقی همه ی وجودشو فرا گرفت اما حرفای ناگفته باید زده میشد،تو همون حالت هرچیزی که لازم بود رو گفت و اون بچه پذیرفت که مقصر نبوده و اشکال نداره اگه حالش خوب نیست،اما قطعا میتونه از پس همه چی بربیاد،
وای خدای من ،چی داشت میدید؟!
خار ها داشتن ناپدید میشدن و حفره ی درونش هم شروع به پر شدن کرده بود :)
و همین حین بود که پتو کنار رفت و اون بچه درحالیکه اشکاشو از صورتش پاک میکرد از اعماق وجودش لبخندی زد و این بار اون بود که محکم و شاد بغلش کرد ،چه لحظه ی زیبایی !
چقدر آرامش تو این لحظه جریان داشت و این آغوش گرم بعد از اون حجم از حسرت و فقدان و سردی ،دقیقا همون چیزی بود که سالهای سال هردوشون منتظرش بودن و بهش احتیاج داشتن !
و بلاخره دست های به هم گره خورده ی کودک و بزرگسال بود که درخششی فوق العاده ایجاد کردو تمام ابرای تاریکو پس زد تا نور دوباره جلوه گر بشه و تموم پهنه ی زندگی رو بپوشونه…
و اینطور بود که پتوی خار دار برای همیشه تو اون دخمه ی تاریک باقی موند و اونا در کمال درخشش به زندگی جدیدشون ادامه دادن :)
