همیشه اولینها عجیباند.
خیلی از اولینها یادمان نمیماند؛
نه چون مهم نیستند،
چون آنقدر ساده و بیادعا اتفاق میافتند که مغز، ارزش بایگانیکردنشان را نمیفهمد.
مثلا اولینبار که نوشابه خوردی.
آن حجم گاز که ناگهان وارد معدهات شد.
بعید میدانم یادت باشد چه حسی داشتی.
یا اولینبار که سوار سرویس مدرسه شدی.
اکثر آدمها یادشان نیست.
اما من یادم هست.
صبح، پدرم مرا تا مدرسه رساند.
قرار بود ظهر، با سرویس برگردم خانه.
اولین نفر از مدرسه بیرون آمدم.
مستخدم مدرسه گفت:
«برو سوار اون ماشین شو.»
پیکان سبزرنگی بود.
سبزیاش از آن سبزهایی که فقط یکبار در عمرت میبینی و دیگر هیچجا تکرار نمیشود.
انگار پرندگان ابابیل، جلبک دریایی فاسد خورده بودند و روی ماشین آقای حیدری خالی کرده بودند.
صندلیها سفت بود.
بوی دود و بنزین داخل کابین پیچیده بود.
اما عجیب تمیز بود.
فکر میکردم مثل ماشین باباست.
رفتم جلو نشستم و منتظر ماندم راه بیفتد و مرا ببرد خانه.
چند لحظه بعد، سه نفر دیگر از مدرسه آمدند و عقب نشستند.
همانجا فهمیدم سرویس، فقط مال من نیست.
هنوز در فکر خانه بودم که درِ جلو باز شد.
یک غول بیابانی کلاس پنجمی، با لحنی که تهدید ازش میچکید، گفت:
«پاشو برو عقب.»
گفتم:
«من زودتر اومدم. تو برو عقب.»
بعد از کمی غر زدن، رفت عقب نشست.
زیر لب گفت:
«حالا بهت میگم.»
غرق فکر و انتظار بودم که ناگهان:
شلپ.
یکی زد توی سرم.
برگشتم. خودش بود.
با یک نگاه معصومانه بهش فهماندم:
«دستت بشکنه.»
چند دقیقه نگذشته بود که دوباره:
شلپ.
اینبار محکمتر.
ایندفعه با چشمهایم گفتم:
«دستتو میشکنم.»
زیرچشمی نگاهش کردم و منتظر ضربهی سوم ماندم.
دستش را بالا برد…
اما شلپ سوم هرگز فرود نیامد.
عینکش خرد شد.
زیر پلکش پاره شد.
آرامش عجیبی تمام وجودم را گرفت.
یک سکوتِ راضیکننده.
انگار همهچیز سر جای درستش قرار گرفته باشد.
از آن روز
تا پایان سال تحصیلی
صندلی جلو
مال من بود.