
اینهایی که میخوانید، منحصراً مشمولِ یک شخص، یک خدا، و یا یک بُت نیست.
به تبع، میتواند حتی راجب پرندهای کاغذی بر روی طاقچهی اتاقتان باشد.
پرستش هرگز تنها در عبادت تحقق نیافته؛ پرستش، میتواند در وهلهی اول تَمنّا باشد، نیاز به دنبال کردن، بودن در محضرِ آنی که باید، به شکلی که باید؛
و حتی اگر نعمتِ وجودش گُم شود، تا مَرگ، به مانند نویسندهای در ستایشِ شاعری، چشم به راه ماندن.
در وهلهی دوم، انسان میپرستَد تا بسازد، میپرستد تا با الهام بقای روحش را پایدار کند؛
ما، من و تو، میپرستیم تا زنده بمانیم.
تا نکند روزی گلِ نسرینِ وجودمان پرپر شود و بریزد؛ تا دیگر نیازی به قفل زدن بر گنجهی ناگفتههایمان نباشد.
ما مردم عادت داریم محفوظ بداریم آنچه را که پرستیدنی پنداشتهایم. همین حقیقتِ کوچک تلألوی خورشید را امیدبخش، آب را طراوتبخش و عشق را جاودانه ساخته.
عشق، همان نقطهایست که ذره به ذرهی تَنِ این دنیا در ستایشِ او مشترک میشوند؛
و آنی در ستایشِ محبوبش_بدونِ شک میتوان بیجان هم باشد_ موفقتر است، که عاشقی را از بَر باشد.
چراکه عشق حقیقتاً،
مترادفِ محضِ پرستش است.
خردادِ ٤۰٥
