ویرگول
ورودثبت نام
کایوس
کایوس
کایوس
کایوس
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

خانه‌ی ما

خاطراتم از دوران کودکی‌ام را، انگاری داده‌ام مادربزرگ مسنی که کهولت سن دقت را از چشمانش ربوده وصله‌دوزی کند؛

آن خانه، همانی که دری داشت فلزی و زرد رنگ، پشت آن در، آلونکی بالای حیاط که نم و گرد‌وخاکش دنجش کرده بود. بوی رنگِ تازه‌ی دیوارها سکنی گزیده بود، شده بود چیزی بیشتر از یک مهمان‌ ساده. صدا می‌پیچید، جان می‌داد برای آواز خواندن و هم‌نشینی با هرآنچه احساس امن بودن می‌داد.

یک لاکپشتی هم داشتم، بی‌خبر غیبش زد؛ نمی‌دانم زیر خاک یا برگ‌های خشک فرار کرد یا کجا؛ همه وری را جوریدم، نبود که نبود.

شاید بو برده بود قرار است بروم. شاید خداحافظی را معضل می‌دانست، یا که رسم بدرقه بلد نبود، نمی‌دانم.

آن خانه، برایم تقابلیست میان کابوس و رویا. شب‌ها می‌شود مقصدِ ناخودآگاهم؛ دیوارها از جنس خمیرِ بازی‌‌اند، رنگین‌تر از همیشه، زنده‌تر؛ لمس که می‌شوند فرو می‌روند، فرو می‌روم در آنها. سخت می‌گِریَم به تمنای ماندن. به تمنای بوییدن و چشیدنِ هر آنچه در آن لحظه بود و نبود و می‌شد که باشد.

چیدنِ یک دسته یاس برای مادرم، تا بشوید و پاک کند آثار حزن از چهره‌اش.

تمام شد.

دستم از تمامِ اینها کوتاه شد.

دیگر پدر در آن آلونکِ کهنه که زندگی‌ام بود برایم درس شعر و آواز نمی‌گوید.

نام لاکپشتم را فراموش کرده‌ام.

شاید حتی فاصله‌ای نمانده تا باورم شود همه را در خواب دیده‌ام، که هرگز قصه‌ی شبی درباره‌‌ی دیوها و شیشه‌ی عمرشان با نام پریزادانِ درختِ سیب نشنیده‌ام؛ که هرگز نبوییدم عطر برگِ نارنجِ آن حیاطِ سرتاسر آب‌پاشی شده را.

وهم است یا خاطره

هرچه در می‌زنم،

تو گویی نیستند آنهایی که نمی‌دانستند رسم بدرقه،

تا بار دیگر، بیآیند به استقبال.

نویسندگیادبیاتدلنوشته
۳
۲
کایوس
کایوس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید