
تنم خشکید میان متروک
آشنای ناآشنا
مگر چند است که اینجایم؟
سرم را بُرد سکوت
بیقرارِ غروبِ این خانههایم
دویدن میان علفزار و،
گریختن از دستان بندهایم
بند های رنگین آویزان،
شناور در بادهایند
خاکستر بارید یک وقت
شامگاهان،
آبادی را خشکاند
آن شد که آمد خاطرم
نقش زرد و سبز،
ماند خانهی ما، بیکَس.