به نام خدا
سلام آقا معلم!
می دانم هم اکنون صدایم را می شنوید
می خواهم از شما بگویم
اما از کجا شروع کنم؟
اصلا که می تواند این مظلومیت را شرح دهد؟
از پهلویت خون می رفت...
اما گرم خنده بودی ،
نگاهم که به چشمانت می افتاد
برق امید درونشان موج می زد...
می دانستی رفتنی هستی ،
اصلا انگار اصراری هم برای ماندن نداشتی...
راست می گویند
انگار زمین طاقت وسعت بعضی انسان ها را ندارد...
همان ها که
خدا صدایشان می کند.
شهید آوینی زیبا می گوید:
شهادت پایان نیست ،
آغاز است...
حیات عند رب ،
نقطه پایانی معراج بشریت است
که به آن مقام،
جز با شهادت
دست نمی توان یافت..
این طفل ابجد آموز
تازه یاد گرفته الفبای شهادت را هجی کند..
اما تو با رفتنت،
معنایش کردی...
آنقدر مظلومانه رفتی و
ذره ذره آب شدی
که شمع هم در مقابلت ،
خجالت زده شد...
نمی دانم آن هنگام
که لحظه لحظه به رفتن نزدیک می شدی،
به چه فکر می کردی...
اما در مقابل دیدگان ما ، عاشورا تداعی می شد.

یادداشتت را که دیدم
نگاهم روی مورد آخر ماند...
آقا معلم ،
حتی کوچک ترین اتفاقات هم برایت بزرگ بودند..
انگار آدم هرچه به نور نزدیک تر شود،
بیشتر مراقبت می کند ..
و..
آقا خودم دیدم تو هم لب تشنه رفتی
چون حضرت سقا شدی آقا معلم...
از شوق فردا گفته بودی شوق رفتن
امشب خودت فردا شدی آقا معلم...
میلاد عرفان پور
دلمان برایت تنگ می شود،
بغض گلویمان را می فشارد،
اما می دانیم حالت خوب است...
آقا معلم !
برایمان دعا کن ،
که آموزه هایت را
خوب یاد بگیریم...
از طرف جمعی از دانش آموزانت:)
سرم را از روی برگه بالا آوردم ،
نگاهم به معلم افتاد ،
سیبک گلویش تکان می خورد..
آرام گفت: ممنونم از انشایی که خوندی،
میتونی بری بشینی...
دفترم را بستم و از کنار میزش رد شدم،
صدای قورت دادن بغضش را شنیدم.
زیر لب می گفت:
حسین بابری،
قرار نبود تنها بری...