می خواهم چیزی بگویم ،
اما نمی دانم چه ،
انگار حرف هایم ته کشیده اند...
ملینا را می شناسید دیگر
در آغوش پرمهر پدر ، در راه داروخانه به شهادت رسید

همین حالا که این هارا می نویسم ،
دستان کوچک ملینا را روی شانه ام حس می کنم.
یقینا او اینجاست ...
ملینای کوچک ما
حالا که در آغوش خدایی
سلام ما را هم برسان...