هیچوقت هیچ بچهای دوستم نداشت...
انگار تمام عالم میتوانستند با بچهها ارتباط برقرار کنند، جز من.
بزرگترها را میدیدم؛ نوزاد را در آغوش میگرفتند، میبوسیدند، برایش دالی میکردند و او میخندید و با آنها همراه میشد. اما سهم من از تمام اینها، تنها گریهٔ نوزادی بود که مرا میدید.
بچههای چهار و پنجساله هم زیاد دور و برم نمیآمدند.
نمیتوانستم بفهمم علتش چیست.
اولین چیزی که به ذهنم میرسید، این بود که شاید بچهها از چهرهام میترسند؛ تنها چیزی که میتوانستم خودم را با آن قانع کنم.
من هم بچهها را دوست داشتم...
اما نمیتوانستم همپایشان پیش بروم.
تنها کاری که میکردم، تقلید بود؛ تقلیدِ اینکه بلد باشم با کودکان همبازی و همصحبت شوم. اما وسطهایش، حالم از خودم به هم میخورد؛ حالم از نقشبازی کردنِ الکی برای آنکه بچهها دوستم داشته باشند، به هم میخورد.
بیخیالش شده بودم؛ مدتها...
دیگر خودم هم زیاد دور و بر بچهها نمیپلکیدم. به آنها نگاه نمیکردم و خیره نمیشدم، مبادا اشکشان دربیاید.
تا آن روز.
در خیابان ایستاده بودم. خانمی، پشت به من ایستاده بود و پسری دو سهساله را در آغوش داشت.
همانطور بیاعتنا ایستاده بودم که متوجه نگاههای خیرهاش شدم.
آن کودک، با تمام وجودش به من زل زده بود.
برخلاف بچههای دیگر، نگاهش را نمیدزدید.
ترسیدم اگر نگاهش کنم، بزند زیر گریه.
سرم را پایین انداختم و به کفش هایم خیره شدم.
اما همچنان نگاهش روی من بود.
این بچه از من چه میخواست؟
سرم را بالا آوردم.
همچنان به من زل زده بود.
کمکم احساس کردم عرق روی پیشانیام مینشیند.
سعی کردم به او لبخند بزنم تا گریه نکند. خودم میدانستم که لبخندم تا چه حد مصنوعی و وحشتناک است.
اما او هیچ واکنشی نشان نداد.
همچنان در سکوت به من خیره مانده بود.
تصمیم گرفتم کمی آنسوتر بروم تا از محدودهٔ دیدش خارج شوم.
به سمتی دیگر رفتم، اما او سرش را به همان سمت چرخاند و باز هم در چشمانم خیره شد.
احساس شرم داشتم.
با خودم میگفتم:
«یعنی تو، با آن معصومیت کودکیات، مرا چگونه میبینی که اینطور به من خیره شدهای؟»
پلکهایش آرام به هم میخورد و در ذهن من هزار فکر و کلمه رژه میرفت.
تصمیم گرفتم دیگر آنجا نمانم و بروم.
بیشتر از این نمیتوانستم این فضا را تحمل کنم.
مسیرم را گرفتم و رفتم.
از کنار او و مادرش میگذشتم که سرش را به سمتم آورد و در گوشم زمزمه کرد:
«چیزی را فراموش کردی.»
لحظهای مکث کردم.
خدای من...
چه میشنیدم؟
او با من حرف زد؟
ترسیده بودم.
صدای نفسهایم را میشنیدم.
به سمت عقب برگشتم.
هیچ اثری از پسر و مادرش نبود...
نگاهم به چیزی گره خورد.
کودکی وسط خیابان ایستاده بود.
به سمتش رفتم تا او را از جلوی ماشینها عقب بکشم.
دستش را گرفتم؛ اما او نیامد.
صدایش کردم، اما انگار نمیشنید.
سرش را پایین انداخته بود و به کفشهایش خیره شده بود.
ـ به همین زودی من را یادت رفت؟
خشکم زده بود.
ـ تو؟ تو کی هستی؟
سرش را بالا آورد و به صورتم خیره شد.
خودش بود.
همان چشمان گیرا و مرموز...
چشمان خودم.
ـ تو من را جا گذاشتی.
گفتم:
ـ نه... نه، من تو را جا نگذاشتم...
ـ چرا. تو من را جا گذاشتی. من را همراه خودت نبردی. گفتی دیگر بزرگ شدهای.
به سختی نفس میکشیدم.
ـ برای همین است که هیچوقت هیچ بچهای دوستت نداشت.
زمزمه کردم:
ـ اما آن بچه... آن بچه به من خیره شده بود. هیچوقت هیچ بچهای اینقدر نگاهم نکرده بود.
صورتش حالت تمسخر به خود گرفت.
ـ او فقط تنهایی تو را بهتر از هر کسی می دید.
لحظهای در خود فرو ریختم.
ـ منظورت چیست؟ من تنها نیستم ، من خیلی هم...
کلماتم را خوردم.
ذهنم خالی بود.
خالی...
پوچ.
ـ دیدی؟ گفتم.
دیگر صدایش را نمیشنیدم.
فقط تاریکی بود که هر لحظه به من نزدیکتر میشد.
راست میگفت.
من او را در پیچوخم زندگی جا گذاشته بودم و اجازه نداده بودم همراهم بیاید.
افکارم یکییکی از سرم بیرون میریخت.
انگار پوچی، با سرعت، فراگیر میشد.
دیگر هیچ چیز حس نمیکردم.
نه حس میکردم، نه میشنیدم، نه میدیدم.
همهجا پوچی بود.
هر طرف که سر میچرخاندم، میدیدمش،
هر لحظه به من نزدیکتر میشد.
وحشت کرده بودم.
میخواستم یک قدم عقب بروم، اما پوچی آنجا هم بود.
شاید بهتر بود بگذارم مرا بگیرد؛ حالا که جز پوچی چیزی از من نمانده بود.
صداها در ذهنم میپیچید:
ـ من دیگر تو را نمیخواهم.
ـ تو فقط یک کودک درونِ مسخرهای.
ـ بس است دیگر؛ کی میخواهی بزرگ شوی؟
ـ کاش هیچوقت همراهم نبودی.
پوچی یک قدم جلوتر آمد.
روی زمین نشستم و به کفشهایم خیره شدم.
بند کفش...
بند کفش...
من عاشق بند کفشم.
یعنی... بودم.
کی وقت کرده بودم فراموش کنم؟
کی فراموش کردم روزی عاشق بند کفش بودم؟
پوچی جلوتر میآمد.
سرم را بالا آوردم.
انعکاسم را در او دیدم.
خودم را.
کاملاً خاکستری.
اما هنوز یک چیز باقی مانده بود:
چشمهای گیرای کودکیام...
همان چیزی که هرگز نتوانسته بودم تغییرش دهم.
ناگهان پوچی عقب نشست.
ـ هی، با توام.
سرم را به سمت صدا چرخاندم.
خودش بود.
دستم را گرفته بود.
ـ مگر تو هم از چیزی میترسی؟ آخه بزرگترها که از چیزی نمیترسند.
اشک، بیاختیار از چشمانم روانه میشد.
بعد از تمام ادعاهایم که دیگر بزرگ شدهام، حق داشت اینها را بگوید.
ـ بس است... بیا برویم خانه.
پوچی به لرزه درآمد.
پرسیدم: چی؟ چی گفتی؟
ـ تو ترسیدی، گم شدی و بدون من توی دردسر افتادی.
به او، که قدش به زور تا کمرم میرسید، خیره شدم.
اشکهایم نمیگذاشتند درست ببینمش.
اعتراف کردم:
من... من میترسم.
به محض شنیدن حرفهایم، حالت چهرهاش تغییر کرد.
لحظهای بعد، خودم را در بغل کوچکش یافتم.
شکه شده بودم: داری چهکار میکنی؟
جوابم را نداد.
دست کوچکش را زیر چانهام گذاشت و صورتم را بالا آورد.
صورتش به من نزدیک شد؛ آنقدر که بخار نفسهایش را روی پوستم حس میکردم.
با همان چشمها به من خیره شده بود.
ـ تو هنوز هم همان چشمها را داری؛ مرموز و گیرا... چشمهای یک کودک.
و بعد لبخند زد.
پوچی عقب و عقبتر میرفت.
خودم را در آغوشش رها کردم.
امن بود و گرم.
اجازه دادم مرا در بر بگیرد؛ خودش، حسش، کودکیاش...
صدای بوق خودرویی را شنیدم.
و پشتبندش صدای فریاد:
«چرا وسط خیابون وایسادی؟ الان ماشین میزنه بهت!»
به خودم آمدم.
وسط خیابان ایستاده بودم؛ آنقدر که راه بند آمده بود.
مردم زیادی دور و برم ایستاده بودند.
شاید گمان میکردند دیوانهام.
بیهیچ حرفی، از وسط خیابان کنار رفتم.
ناگهان چشمم دوباره به همان کودک افتاد.
به من خیره شده بود؛ بیهیچ واکنشی.
به او لبخند زدم
او هم لبخند زد...
پ.ن: شنوای نظراتتون هستم
05/03/29
