
صبحی سرد
درست آنگاه که تازگی خون سرخ رنگ خورشید
سنگفرش خیابان را جلا می دهد،
چشم خواهم گشود.
از این خواب سرب زده چشم خواهم گشود
و لبخند نادیده ات را خواهم نوشید.
دستانت را خواهم گرفت
و زیر پوست یخ زده ات
جریان زندگی را حس خواهم کرد.
با چشمان تو به دنیا خواهم نگریست
و نقش امید را،
در یکایک روزنه های آن خواهم یافت.
به یاد می آورم،
که تک تک این لحظات را
در رؤیا دیده ام.
لحظاتی که به رنگ قلب های ماست
و اشک هایمان
که مجالی برای ریختن نیافتند،
حال محجوبانه بر گونه هایمان خواهند غلتید.
خیالات سودا زدۀ من!
نزدیک تر شوید
و مرا در آغوش شیرین خود
وحشیانه بسوزانید!
زیرا پژواک نغمه ای مسلول
در گوشهایم زنگ می زند:
شاید.......در زندگی دیگر.