
فصل دوم — وقتی هنوز همهچیز طبیعی به نظر میرسید
اولینبار که اسمش را شنید، هیچ حسی نداشت.
نه هیجان، نه تردید.
فقط یک اسم بود، بین چند اسم دیگر، در گفتوگوی آرام عصرانهای که مادرش ترتیب داده بود.
«پسر خوبیه. خانوادهشو میشناسیم. سر و سنگینه.»
رها آن روز بیشتر حواسش به پروژهای بود که باید تحویل میداد. خطوط ناتمام، عددهایی که هنوز دقیق نشده بودند، و استرسی که مثل سایه دنبالش میآمد.
پرسید:
«چی کار میکنه؟»
مادرش گفت:
«کار آزاد. ولی وضعش خوبه. مهم اینه که مرد زندگیه.»
رها چیزی نگفت.
آن زمان هنوز نمیدانست «مرد زندگی بودن» دقیقاً یعنی چه.
فقط میدانست خسته است—از توضیح دادن، از مقاومت کردن، از اینکه هر بار باید دلیل بیاورد چرا «الان نه».
قرار اول، در یک کافه معمولی بود.
نه شلوغ، نه خلوت.
همانقدر که بشود حرف زد، بدون اینکه کسی گوش بدهد.
او زودتر رسیده بود. وقتی رها وارد شد، از جایش بلند شد.
مرتب، با لباسی ساده و نگاهی که مستقیم به چشمهایش میآمد.
این را رها دوست داشت.
آدمهایی که نگاهشان فرار نمیکرد.
چند دقیقهی اول، درباره چیزهای معمولی گذشت. کار، دانشگاه، شهر.
بعد، او پرسید:
«کارِت برات مهمه؟»
رها کمی جا خورد.
سؤال سادهای بود، اما لحنش جدیتر از معمول.
گفت:
«آره. خیلی.»
مرد سر تکان داد.
«خوبه. زن باید یه چیزی داشته باشه که سرش بهش گرم باشه.»
جمله، در ظاهر، حمایت بود.
اما چیزی در آن، خیلی نامحسوس، رها را مکث داد.
مثل یک خط نازک روی نقشه، که اگر حواست نباشد، نادیده میماند.
از خودش پرسید:
«یعنی چی؟»
اما همان لحظه، مرد ادامه داد:
«من با زنهای مستقل مشکلی ندارم.»
و لبخند زد.
رها هم لبخند زد.
و آن خط نازک… همانجا، برای اولینبار کشیده شد.
خواستگاری خیلی سریع جلو رفت.
نه به خاطر عجله، بلکه به خاطر «نبودِ دلیل برای مخالفت».
او مؤدب بود، خانوادهاش آشنا بودند، وضعیت مالیاش خوب بود.
هیچچیزِ مشخصی نبود که بتوان به آن «نه» گفت.
و در مقابل، فشارها آرام، اما مداوم بودند.
«همیشه که نمیتونی صبر کنی.»
«سن داره میره بالا.»
«اینجور موقعیتها هر روز پیش نمیاد.»
رها خودش را در حال توضیح دادن میدید.
برای چیزهایی که حتی برای خودش هم کاملاً روشن نبودند.
فقط یک حس داشت—
یک ناهماهنگی خفیف.
مثل وقتی که دو خط باید موازی باشند، اما یکیشان، خیلی کم، انحراف دارد.
آنقدر کم که میشود نادیدهاش گرفت.
آنقدر مهم که اگر ادامه پیدا کند، همهچیز را به هم میریزد.
شبِ قبل از عقد، تا دیروقت بیدار بود.
نقشهای جلویش نبود.
اما ذهنش، مثل همیشه، در حال محاسبه بود.
نه عددی، نه دقیق.
فقط حسها.
خودش را قانع کرده بود:
«هیچچیز غیرعادی نیست.»
و این جمله را آنقدر تکرار کرده بود، تا تقریباً باورش شده بود.
گوشیاش را برداشت.
پیامی از او داشت:
«فردا، همهچیز درست میشه.»
رها به صفحه نگاه کرد.
کلمهی «درست» برایش عجیب بود.
انگار چیزی باید درست میشد—در حالی که چیزی خراب نبود.
انگشتش روی صفحه مکث کرد.
میتوانست جواب ندهد.
میتوانست بپرسد «چی درست میشه؟»
اما فقط نوشت:
«باشه.»
مراسم ساده برگزار شد.
لباس سفید، لبخندهای تمرینشده، و جملههایی که بارها شنیده شده بودند.
«خوشبخت بشید.»
«سایهی شوهرت بالا سرت باشه.»
رها در میان صداها، برای لحظهای احساس کرد از بیرون به خودش نگاه میکند.
مثل کسی که دارد صحنهای را تماشا میکند که قبلاً دیده.
وقتی دفتر را امضا کرد، دستش کمی لرزید.
خیلی کم.
آنقدر که کسی متوجه نشود.
اما خودش فهمید.
چند هفتهی اول، همهچیز… قابل قبول بود.
نه خیلی خوب، نه بد.
فقط قابل تحمل.
اما بعضی جملهها، آرام آرام تکرار میشدند:
«این لباس بیرون نپوش.»
«دوستات خیلی به درد نمیخورن.»
«لازم نیست اینقدر دیر کار کنی.»
همهشان، جداگانه، منطقی به نظر میرسیدند.
حتی گاهی شبیه به مراقبت.
اما کنار هم…
شبیه چیزی بودند که هنوز اسمش را نمیدانست.
اولینبار که صدایش بالا رفت، دلیلش خیلی کوچک بود.
آنقدر کوچک که بعداً، وقتی رها سعی کرد برای خودش تعریفش کند، نتوانست دقیق توضیح بدهد چرا آنقدر مهم شده بود.
اما مهم شده بود.
فضا سنگین شد.
کلمات تیز شدند.
و بعد—سکوت.
طولانی. کشدار.
سنگینتر از هر فریادی.
چند دقیقه بعد، مرد آرام شد.
آمد، نشست کنارش، و گفت:
«ببخشید. عصبانی شدم. تقصیر من نبود… فشار رومه.»
و بعد، دستش را گرفت.
رها به دستش نگاه کرد.
گرم بود.
آشنا.
و برای اولینبار، به خودش گفت:
«همه همینطوریان. طبیعیه.»
این جمله،
دقیقاً همان جایی بود که ماندن، شروع شد.
ماهها گذشت.
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد—
فقط همان چیزهای کوچک، که تکرار میشدند.
و هر بار، رها کمی بیشتر خودش را تنظیم میکرد.
کمی کمتر حرف میزد.
کمی بیشتر سکوت میکرد.
کمی بیشتر تطبیق پیدا میکرد.
مثل سازهای که بهجای اصلاحِ فشار،
خودش را با آن وفق میدهد.
حالا، در تاریکی اتاق، با چشمانی بسته،
رها به همان جمله فکر میکرد:
«همه همینطوریان.»
و برای اولینبار،
جرئت کرد یک سؤال دیگر به آن اضافه کند:
اگر همه همینطوریاند…
پس چرا اینقدر درد دارد؟
# رمان # داستان کوتاه # زن # نویسندگی # نقشه های بی پناه #
«دوستان عزیز، فصلهای جدید این رمان را میتوانید هر یکشنبه و پنجشنبه همینجا دنبال کنید.»