میدانم که گذر عمر بر شاخه هایم سنگینی میکند.
و رگبار ملال زمانه از دوردست ها جای آسمان آبی را میگیرد.
میدانم که ترنج ها دیگر در یادت نمیمانند
و سبزی دشت دیگر همچون گذشته ها با تکرار غریبانه به دل نمینشیند.
اینک که نسیم ها سنگین و افسار گسیخته شده اند،
پنجره ها سرد
و کوچه ها تشنه از غیبت تو هستند
و خورشیدی برفراز رنج ها نمیتابد
و روز ها را در حسرت شب ها میمیرند
زین تضاد خسته خواهم گشت.
و یادت را بر گونه ستارگان
خواهم نگارید.
دیگر از پرواز و آسمان نترسند.