بردیا پور انوری·۱ ماه پیشچَنگهر انسان زمانی فرا میرسد که دوران شیرین یا به اصطلاح: خاطرات قبل تر از زمانی که میدانست خوشحال استرا الگو قرار داده و شروع به نوسازی مدا…
بردیا پور انوری·۱ ماه پیشبارانچشمی دارم معطرروحی دریاکاغذی بر دستم همنشین بادصورتی دارم که میخندداز آنچه میخوانمقلبی دارم که میگریداز هرآنچه میدانمگشته ام جدا ز محفل…
بردیا پور انوری·۱ ماه پیشوَطَنای راه سرخای نام فرداای کههر آنچه داری میخواهندای کهریشه هایت را خاک مینامندای که عابرانت در کنارت میمانندبه حرمت شاخه های سبز و سیمایا…
بردیا پور انوری·۱ ماه پیشعدم تعلقYou will fade into oblivion, as though you had never been.What are you afraid of losing when nothing in this world actually belongs to you.…
بردیا پور انوری·۱ ماه پیشآسمانِ آبیآه ستارگان بر مرکب آسمانِ آبی دلنشینانه غروب کرده اند.من چه میخواهم از روز های روشن!مرا چه به خورشیدی که فقط یکیست در آسمان غم. تا پاسی از…
بردیا پور انوری·۱ ماه پیششُکوهگسترهی شکوه عریان یک زخم عمیق،هدیهی جنون آمیز ارزش ها..همه در تلاش برای تسلط بر روحم!عمیقا این روز ها.. هیچ منظوری از خودکشی نمی یابم.هر…
بردیا پور انوری·۱ ماه پیششاخهمیدانم که گذر عمر بر شاخه هایم سنگینی میکند.و رگبار ملال زمانه از دوردست ها جای آسمان آبی را میگیرد.میدانم که ترنج ها دیگر در یادت نمی…